غزلی از سیمین بهبهانی:
وقتی زمانه جوان است حس میکنم که جوانم
آبم که روشن و لغزان در رودخانه روانم
حس میکنم که سراپا شور و تلاش و نشاطم
موجم که در دل دريا جانی پر از هيجانم
فوارهام که به صورت، همتای بيد بلورم
رقصان و شاد و غزلخوان پيوسته در فورانم
دارم هوای دويدن همپای باد سبکپوی
بر آن سرم که برآيم از آزمون توانم
صد بوسه دارم و يک لب، کو آنکه غنچه بچيند؟
مات از بلوغ بهاری در برگريزان خزانم
سيارهای که زمين است خواهم که سعد بچرخد
وز نحس دور بماند اين جرم و آن دگرانم
چشمم به راه که پيکی با صلحنامه درآيد
جنگ يهود و مسلمان آتش فکنده به جانم
من جز يگانه نديدم پروردگار جهان را
هم جز يگانه نباشد در ديده خلق جهانم
ای هر که نام و به هرجا، پيشانی از تو لب از من
بگذار از دل تنگت شيطان و کينه برانم

ويژهنامهی نوروزی، یا به عبارت بهتر سالنامهی «اعتماد ملی» 

