خاکسپاری مهران همان قدر تکاندهنده بود که مرگش مبهوتکننده. حتی در آن لحظهای که جسم بیجانش تا ابد در خاک دفن میشد، و به عکسهای خندان برافراشتهاش چشم دوخته بودم، باورش خیلی سخت بود که او دیگر در میان ما نیست و خیلی راحت اینجا را ترک کرده است. اینجا، این کرهی خاکی که در یک چشم به هم زدن، بدون اینکه آدم اختیارش را داشته باشد، وادار میشود رهایش کند. مهران هم ناخواسته ناگهان قلبش ایستاد و خیلی زود از پیشمان رفت و دیگر نیست که بتوان در برابر تعصب کودکانهاش برای استقلال، کُرکُری خواند. بر سر رقابت قرمز و آبی، کَلکَل کرد باهاش... دیگر نیست که از این سر تحریریه در مورد کشورهای ناآشنا ازش سوال کنیم، او هم یا با معلومات فوقالعادهاش جواب بدهد یا اگر ندانست، همان لحظه باعلاقه بگردد تا پاسخاش را برایت پیدا کند. دیگر نیست با آن چهرهی خندان بچهگانهاش، که روزنامه ورزشیهای روی میز گروه ورزشی را کش برود یا خوراکیها را دور از چشمان سارا. آه سارا، همسر نازنیناش که چقدر حالا که تنها شده باید بردبار باشد...
آری، یک بار دیگر دنیا به رخمان کشید که زندگی در آن به چه تار نازکی وصل است، و اینکه باید قدر تکتک لحظات آن را دانست. مهران عزیز، تو آسوده بخواب...
میآیی و من میروم ای مرد دیگر
چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
میآیی و من میروم. زیباست، زیباست
باران نرمی بر غبار کوره راهی،
دشت بلاخیز غریب تفتهای بود
هر تپهای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینکه تو میآیی برای سیر و گلگشت
حلاجها، بر دار، رقصیدند و رفتند!
شیطان خدایی کرد در این خاک سوزان!
این قصر عاج افتخارآمیز تاریخ-
برپاستی، از استخوان تیرهروزان!
تابوت خونآلود من گهوارهی توست
جنباندت دست پلید پیر تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست
روزی شنیدی گر کسی میگفت: تدبیر
میآیی و من میروم،
بدرود.
بدرود.
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم،
بیهوده بودن، تلخ دردی بود، اما
اما... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم!
شعر «مرد دیگر» از نصرت رحمانی
