خلاءِ پُستـیورو ۲۰۰۸ خوشبختانه با هفتهی دوم مسابقات تنیس ویمبلدون کمی پر شد. پایان آن شبهای خاطرهانگیز فوتبالی با آن بازیهای زیبا مصادف شد با سومین گرنداسلم تنیس در سال که باحیثیتترین و قدیمیترینشان هم هست و اتفاقاً همانند فوتبال و برخلاف اکثر جامهای دیگر در تنیس، روی چمن بازی میشود. انگار تقدیر این گونه خواست که بعد از سه هفته شیفته و مجذوبِ یک مستطیل سبز شدن، ناگهان یک مستطیل قرمز توی چشممان نزند و دچار یک شوکمان کند!
از قضا و قدر که بگذریم، حتی المپیک هم به اندازهی یک گرنداسلم تنیس نمیتوانست این خلاء را برای من پر کند. تنیس از نظر من کاملترین ورزش است. نه تنها جزو معدود ورزشهاییست که تمام عضلات بدن در آن درگیر است، بلکه نیاز به قوهی ذهنی و تمرکز بسیار بالایی هم دارد. برای همین تماشاگران باید در حین بازی سکوت مطلق کنند. یک ویژگی دیگری که در مورد تنیس بیشتر از فوتبال دوست دارم، انفرادی بودن آن است. تنها به خودت متکیای و عملکرد دیگران در سرنوشت تو نمیتواند تاثیری بگذارد! همیشه میگویند فوتبال شبیه زندگیست، اما به نظر من از این لحاظ حداقل تنیس به زندگی در جامعهی امروزی نزدیکتر است!
یک مزیت دیگر تنیس این است که محدودیت زمانی ندارد. ممکن است در یک گرنداسلم که بازیها سه ست از پنج ست هستند، دو ساعتِ تمام افتضاح بازی کنید و دو سِت اول را ببازید، حتی در ست سوم هم عقب بیفتید، اما در یک لحظه به خودتان بیایید، هر آنچه را گذشته فراموش کنید،خودتان را جمع کنید، فکرتان را به کار بیندازید، تاکتیکتان را عوض کنید، و بازی را ببرید. این اتفاق بارها در تنیس افتاده است.
یک زیبایی دیگر که در مورد فوتبال همیشه تکرار میشود این است که ماهیهای کوچک میتوانند ماهیهای بزرگ را با تمام استخوانهایش قورت دهند، اما این معجزه در تنیس هم به راحتی ممکن است رخ دهد. کافیست در یک روز، حریفی که از نظر فنی ضعیفتر و در رنکینگ پایینتر است، با روحیهای بهتر و قوهی ذهنی بالاتر، حریف قدرش را شکست دهد. بروید ببینید که در اوپن فرانسهی سال 1989 یک جوان ۱۷ ساله به نام مایکل چانگ، چگونه پس از واگذاری دو سِت اول، ایوان لندل بزرگ، نفر اول جهان را در نهایت در مرحلهی یکهشتم نهایی مغلوب میکند و در نهایت قهرمان هم میشود و جوانترین قهرمانِ تاریخ یک گرنداسلم لقب میگیرد. براد گیلبرت، که از نظر فنی یک بازیکن بسیار معمولی بود اما به لطف هوش بالا و قوهی ذهنی بسیار بالایش تا ردههای بالا توانست صعود کند، یک کتاب بسیار خواندنی در مورد استفاده از حربهی روانی در تنیس نوشته است.
امروز ویمبلدون به پایان میرسد. با دوئل بزرگِ معاصر تنیس، میان راجر فدرر و رافائل نادال، نفرات اول و دوم تنیس جهان. در اوپن فرانسه ـ دومین گرنداسلم سال ـ هم این دو به دیدار نهایی رسیدند، اما مثل همیشه نادال روی زمین خاکی بازی را برد. فدرر هم همواره روی چمن رقیبش را برده، او در کل شش سال است که روی این زمین سریع شکستناپذیر است. اما خیلیها میگویند این نادال میتواند امسال فدرر را روی چمن هم شکست دهد و مانع ششمین قهرمانی پیاپی و رکوردشکنی او شود. من بعید میدانم. خلاء پس از ویمبلدون را هم المپیک به گمانم پُر خواهد کرد...

تکمیلی: بدون اغراق میگویم که یکی از زیباترین مسابقات تنیس در ۱۵،۱۰ سال گذشته را دیدم. رافائل نادال با شکست راجر فدرر در فینال ویمبلدون و نخستین قهرمانیاش در این گرنداسلم، یک شگفتی بزرگ خلق کرد. اغلب فکر میکردند که نادال هنوز روی چمن توان شکست فدرر را ندارد، اما او قهرمان پنج سال گذشتهی ویمبلدون را در پنج سِت مغلوب کرد؛ با نتیجهی ۴-۶، ۴-۶، ۷-۶، ۷-۶ و ۷-۹! آن هم در یک درامِ ناب، در نبردی باورنکردنی که نزدیک پنج ساعت طول کشید و قطعاً به عنوان یکی از فینالهای کلاسیک ویمبلدون در تاریخ ماندگار خواهد شد.
نادال بازیاش را روی چمن خیلی بهتر کرده است. شیوهی تحرکاش روی زمین چمن و از همه مهمتر سرویسهایش آن قدر خوب شدهاند که فدرر را پس از 65 پیروزی متوالی روی چمن شکست دهد. فدرر هم در مجموع اشتباهات زیادی انجام داد و مشخص بود که مقابل نادال دچار یک ترسی شده و کمی مضطرب بازی میکند. البته او پس از این شکست نیز همچنان نفر اول جهان خواهد ماند... اما تا کی؟