تبليغاتX
فریادنامه

فریادنامه

یادداشت‌های گاه ‌و بیگاه امیر علیزاده

دیروز روز جهانی خنده بود. خیلی خوب است که مثل روز جهانی بهداشت و روز جهانی زمین پاک و مناسبت‌های دیگر، حالا در این وانفسای انواع و اقسام بحران‌های جهانی مثل تروریسم، تغییر اقلیم و افزایش قیمت مواد غذایی و برای ما توی این مملکت گرانی و آلودگی صوتی و هوایی و تحریم و طرح‌های امنیت اجتماعی ضدچکمه و دولت نهم و مجلس هفتم و هشتم و بدتر از همه تورم، یک روز هم در سرتاسر جهان به خنده اختصاص داده شده!

روز جهانی خنده ۱۰ سال پیش به ابتکار دکتر مادان کاتاریا، یک پزشک هندی در بمبئی ایجاد شد و حالا در سرتاسر جهان اولین یکشنبه ماه مه هر سال، این روز با شعار «صلح جهانی با خنده» برگزار می‌شود. خنده علاوه بر شادابی فواید زیادی دارد. از جمله اینکه سیستم ایمون بدن را قوی می‌کند، باعث کاهش هورمون استرس  کورتیزول می‌شود، حدود 80 عضله را در بدن می‌پروراند، به افزایش میزان اکسیژن در ارگان‌های مختلف بدن کمک می‌کند و باعث متابولیسم بهتر می‌شود.

بنیانگذاران این روز می‌گویند که خنده یک زبان جهانی‌ست که پتانسیل این را دارد که بدون دین بشریت را متحد ‌کند. خلاصه اینکه بیشتر بخندید! اگر دلیلی هم در این اوضاع نداشتید، دی‌وی‌دی یک فیلم کمدی یا یکی از این سریال‌های کمدی موقعیتی آمریکایی که الی ماشالله هم زیاد است، بخرید و بگذارید و ببینید و بخندید. یا به هر راه دیگری، فقط بیشتر بخندید و بخندانید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 0:45  توسط امیر علیزاده| 

امروز صبح طبق عادت رفتم دکه‌ی روزنامه‌فروشی. می‌خواستم ببینم چه روزنامه‌هایی منتشر شده‌اند و بعد از کلی بالا و پایین کردن طبقه‌های خالی کیوسک، آخر سر با یک عالَم افسوس و تاسف به حال خودمان، از بین کیهان و جام جم و آفتابِ یزد و ایران و دنیای اقتصاد و چند روزنامه‌ی ورزشی، یک دنیای اقتصاد برداشتم و یک دنیای فوتبال.

اینکه در ایران مطبوعات در دو هفته‌ی اول سال منتشر نمی‌شوند، بسی جای تاسف است. اما امسال که برخی از مطبوعات چهاردهم و پانزدهم را هم «پُل» زدند و تازه از هفدهم فروردین در می‌آیند و با توجه به دو سه روز تعطیلی پایان سال، یک سه هفته‌ای تعطیل بوده‌اند، دیگر واقعاً به معنای واقعی کلمه یک فاجعه‌ی تمام‌عیار است و به نظر من یک نشانه‌ی آشکار از این است که ما چه فاصله‌ی زیادی از توسعه‌یافتگی داریم. با هیچ منطقی هم از نظر من قابل توجیه نیست!

باز هم آفرین به این مطبوعات ورزشی که حداقل به خاطر دربی فردا و افتضاح آقای دایی احساس وظیفه کرده‌اند و از امروز منتشر شدند. اما بَدا به حال روزنامه‌های «اصلاح‌طلبِ» کارگزاران و اعتمادِ ملی و اعتماد که پس از آن انتخاباتِ مجلس و این همه حادثه و جریان در این دو هفته، کماکان در تعطیلات به سر می‌برند! بَدا به حالشان! بَدا به حالمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 18:45  توسط امیر علیزاده| 

بالاخره پس از مدت‌ها پروپوزال پایان‌‌نامه‌ام را نوشتم. این همه تاخیر دلایل زیادی داشت. مسلماً بیشترش مربوط به خودم می‌شود. از یک طرف می‌خواستم ذهنیت روشنی حول موضوع داشته باشم و با چند نفر خبره درباره‌اش صحبت کنم و از طرفی هم برای مطالعه منابع مربوط وقت بگذارم. تنبلی و هر کاری را به فردا سپردن هم البته مثل همیشه دردساز بوده و هست! اما یک قسمت آن هم به خاطر کم‌لطفی استادان است. من در این مدت دو بار تصمیم به تغییر استاد راهنمایم گرفتم، چون یا در دانشگاه خارج از زمان کلاس‌هایشان حضور نداشتند، یا برای راهنمایی آدم وقت و انرژی کافی نمی‌گذاشتند. برای همین وقتی چندی پیش استادی انتقاد می‌کرد و می‌گفت در گروه بحث شده بود که کیفیت پایان‌نامه‌ها افت کرده و موضوعات تکراری شده، خیلی زور داشت!

به نظر من پایان‌نامه قسمت مهمی از تحصیلات تکمیلی است. پایان‌نامه فراتر از یک کار پژوهشی‌ست و چه کاربردی باشد و چه نظری، باید ذهن دانشجو را در مسیر تبیین و حل مسائل اجتماعی و سازمانی به حرکت درآورد. دانشجو با نوشتن پایان‌نامه دانش‌اش را در یک فضای واقعی به کار می‌گیرد و می‌آزماید. اما در ایران متاسفانه آن طور که باید و شایسته است، به آن اهمیت داده نمی‌شود.

قبول دارم که دانشجویان کم‌کاری می‌کنند، در طول تحصیل‌شان مطالعه‌ی کافی ندارند، و اغلب کار پایان‌نامه را هم می‌خواهند سَمبَل کنند و مدرک‌شان را بگیرند. اما استادها هم واقعاً باید نگاهی به خودشان بیاندازند و از خودشان بپرسند که آنها چقدر در کیفیت پایین پایان‌نامه‌ها مقصرند؟ مورد صحبت من در اینجا داشنگاه‌های دولتی است و طبعاً در سایر دانشگاه‌ها هم این مشکل وجود دارد. اغلب اساتید مشاغل دیگری هم دارند و به دلیل شرایط اقتصادی و دستمزدهای نسبتاً پایین در دانشگاه، کمتر استادی را می‌توانید پیدا کنید که تدریس در دانشگاه شغل اصلی‌اش باشد. به خاطر همین هم کمتر به کارهای پژوهشی و نوشتن مقاله و کار با دانشجویان می‌رسند. متاسفانه کم نیستند استادهایی که دانش‌شان به روز نیست و همچنین استادهایی که حتی به زبان انگلیسی هم تسلط ندارند!

حالا قصدم این نیست که بگویم مقصر اصلی استادها هستند! فقط هر وقت استادی در‌می‌آید که داشجویان فلان‌اند و بهمان و اصلا درس نمی‌خوانند و بی‌سوادند و الخ،‌ عصبانی می‌شوم که چرا ضعف‌های خودشان را نمی‌پذیرند! فکر می‌کنم این مشکل کل جامعه‌ی ماست که آدم‌ها خیلی سخت از خودشان انتقاد می‌کنند. کیفیت پایین نظام آموزش عالی ایران دلایل متعددی دارد. یک دلیلش کوتاهی و تنبلی دانشجویان است، یکی‌اش هم کم‌کاری استادها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 18:18  توسط امیر علیزاده| 

گرمایش زمین و مسائل مربوط به آن در کشورهای توسعه‌یافته ـ حتی آمریکا ـ دیگر وارد زندگی روز‌مره‌ی مردم شده است. این را از توجهی که رسانه‌ها به این موضوع بااهمیت می‌کنند می‌توان فهمید. هشدار اخیر هیأت بین‌المللی بررسی تغییرات جوی سازمان ملل (IPCC)، یکی از برندگان جایزه‌ی نوبل صلح امسال نیز بازتاب گسترده‌ای پیدا کرد. در ایران اما همچنان طوری با این معضل جهانی برخورد می‌شود که انگار این مشکل ما نیست! مردم که هیچ، رسانه‌ها نیز توجهی را که شایسته‌ی این موضوع است نمی‌کنند و به راحتی از کنار گزارش‌ها و هشدارها می‌گذرند. باز دست بی‌بی‌سی فارسی درد نکند که یک صفحه‌ی ویژه‌ برای تغییرات آب و هوا راه‌اندازی کرده که انصافاً مطالب خوبی هم دارد و به روز می‌شود.

در کشورهای پیشرفته اما صحبت درباره‌ی گرمایش زمین و تغییر آب و هوا آنقدر متداول شده که حالا یک بابایی پیدا شده که حتی این موضوع را هم جنسیتی کرده است! این بابا یک آدم بیکار و بیسواد هم نیست که به خاطر معروف شدن آمده باشد یک جنجالی راه بیاندازد. یک خانم پرفسور آلمانی‌ست به نام اینس ولر که اعتقاد دارد می‌توان از زاوبه‌ی جنسیتی به مبحث تغییر آب و هوا نگاه کرد. این شیمیدان که در مرکز مطالعات جنسیتی برمن هم فعال است، یک سخنرانی با همین موضوع در دانشگاه برمن برگزار کرد. [+]

خانم ولر در این سخنرانی یک سری دلیل کلیشه‌ای هم آورد تا نشان دهد مردان واقعاً تقصیر بیشتری در تغییر آب و هوا دارند. او معتقد است که مردان چون بیشتر گوشت می‌خورند، بیشتر از خودرو استفاده می‌کنند و آن هم اغلب ماشین‌های بزرگ‌تر و پرمصرف‌تر، بیشتر هم در تغییر آب و هوا مقصرند! اما زن‌ها بیشتر سبزیجات و میوه می‌خورند و ماشین‌های کوچکتر و کم‌مصرف‌تری دارند و تازه کمتر هم از آن استفاده می‌کنند. به نظر خانم ولر، اینکه مردان به طور متوسط درآمد بیشتری از زنان دارند هم تقصیر آنها را بیشتر می‌کند. چون این یک قاعده است که هر کس بیشتر درآمد داشته باشد، منابع بیشتری هم مصرف می‌کند و به دنبال آن گازهای گلخانه‌ای مضر بیشتری هم نشر می‌دهد! علاوه بر این، ایشان می‌گوید زنان در کل نسبت به مشکل گرمایش زمین حساس‌ترند و بیشتر حاضرند که برای حل موضوع همکاری کنند. مثلاً زنان راحت‌تر اعمال قانون محدودیت سرعت را می‌پذیرند و بیشتر حاضرند از خودرویشان بگذرند.

این‌ها ادله‌ی این خانم پرفسور است، که البته خیلی هم جدی گرفته نشد! دیگر قضاوت دقیق‌تر با خودتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 12:7  توسط امیر علیزاده| 

دو حرف بیشتر ندارد. اما گفتن‌اش گاهی خیلی سخت است: نه!

اگر بگویی می‌گذارند به حساب «بی‌معرفتی» و «خودخواهی»! اما به نظر من این افراد در اشتباه‌اند. خیلی وقت‌ها از روی خودخواهی نیست، بلکه کاملاً برعکس شهامت تو را نشان می‌دهد. بله، شهامت! شهامت اخلاقی. خیلی وقت‌هاست که با گفتن یک «نه»ی ساده، هم به طرف مقابلت کمک بزرگی کرده‌ای، هم خودت را رها.

از ابتدایی‌ترین اصول مدیریت وقت است. می‌گویند بگو «نه» تا از این منبع جبران‌ناپذیر (زمان) بهینه‌تر استفاده کنی.

البته که به جز این کاربرد باارزش، «نه» کارکرد‌های دیگر هم دارد. یکی از آنها که مهم هست، «نه» برای زیر بار حرف زور و ظلم و ستم نرفتن است. گفتن این «نه» هم باز شهامت می‌خواهد.

باید راحت‌تر «نه» گفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 14:56  توسط امیر علیزاده| 

۱. پس از پرشین‌بلاگ، هکرها به بلاگفا هم حمله کردند. به دنبال سرقت دامین blogfa.com، مسئولین سایت بعد از اینکه در تصمیمی عجیب اعلام کردند که قصد دارند از BLOGFA.IR بصورت دامنه‌ی اصلی سایت استفاده کنند، سرانجام بامداد شنبه موفق شدند دامنه را بازپس بگیرند. این حادثه نشان داد که چقدر امنیت سایت‌های فارسی پایین است. باید به فکر راه‌حلی اساسی‌تر بود.

2. زندگی در ایران امروز سخت و پراضطراب شده است. احساس می‌کنم نه تصمیمات حکومت و نه واکنش‌های مردم، هیچ‌‌یک در حالت تعادل قرار ندارد و این خیلی بد است، چون به جای آرامش، به تو استرس می‌دهد. درصد غیرقابل‌ پیش‌بینی بودن و تلاطم رویداد‌ها بالا رفته و در چنین وضعیتی باید توانایی تصمیم‌گیری در شرایط ابهام را داشت. همین زندگی را سخت و توٱم با نگرانی و ترس می‌کند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:51  توسط امیر علیزاده| 

سهمیه‌بندی بنزین از دیشب تمام و کمال آغاز شد و لابد، لابد که نه حتماً وضعیت اسف‌بار شهر را دیدید. آخرین اخبار و گزارش‌ها را هم از طربق بالاترین می‌توانید پی‌گیری کنید. فکر نمی‌کنم دیگر کسی در درستی اصل سهمیه‌بندی و واقعی‌تر شدن قیمت آن که اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد، حداقل روی الگوی مصرف تاثیر مثبتی می‌گذارد، تردیدی داشته باشد. منتهی اینکه سهمیه‌ی آزاد اعلام نمی‌شود و مدل اجرا کردن سهمیه‌بندی توسط دولت نهم که بی‌برنامه و نا‌منظم است،‌ جای نگرانی باقی می‌گذارد. بحث‌های کارشناسی را به کارشناسان واگذار می‌کنیم(در انتهای مطلب لینک سه تحلیل را گذاشته‌ام).

 

تنها کاری که از دست ما برمی‌آید و از حالا به بعد باید جدی‌تر آن را دنبال کنیم، مصرف بهینه‌ی بنزین است. با چند کار ساده می‌توان به طرز قابل توجهی در مصرف این ماده‌ی گرانبها صرفه‌جویی کرد. قبل‌ها هم گذرا در مورد راه‌های آن اشاره کرده بودم، اما گفتم الان موقع مناسبی است تا آنچه تاکنون خوانده‌ام و شنیده‌ام و تجربه کرده‌ام را بار دیگر مرور کنم. البته با رعایت این‌ راه‌ها بعید است که بتوان مصرف را به زیر صد لیتر در ماه رساند، اما با این حال بی‌فایده هم قطعاً نخواهد بود. شاید هم برخی از راه‌ها از نظرتان تکراری و کلیشه‌ای باشد، اما در هر صورت به اعتقاد من یک تجدید نظر اساسی در الگوی مصرفی‌تان حیاتی است. نه برای همکاری با دولت احمدی‌نژاد، بلکه تنها به خاطر محیط زیست!

 

·          برای گرم كردن موتور نگذارید خودرویتان درجا کار کند. می‌توان با حركت با دور موتور پایین و سرعت کم در چند كيلومتر اول (حتی در زمستان) مصرف بنزین را کاهش داد و همچنین از حجم آلاینده‌های خروجی کم کرد. 

·          در کل دنده را در دور پایین موتور تعویض کنید. این کار به طرز محسوسی باعث کاهش مصرف بنزین می‌شود. 

·          از ثانیه شمار‌هایی که سر چهارراه‌ها نصب شده‌اند، استفاده کنید! این ثانیه‌های درشت قرمز معکوس به شما می‌گویند که مثلاْ اگر بیشتر از ۵۰ ثانیه تا سبز شدن چراغ مانده، ماشین‌تان را خاموش کنید! کاربرد اصلی این ثانیه‌شمار‌ها همین است. در کل به هنگام توقف‌های طولا‌نی‌تر از ۵۰، ۶۰ ثانیه ماشین‌تان را خاموش کنید. حتی در داغی تابستان هم یکی، دو دقیقه از خیر کولر بگذرید، نمی‌پزید!

 

چندی پیش شبکه‌ی آلمانی ARD برنامه‌ای در رابطه با صرفه‌جویی در مصرف بنزین داشت و می‌گفت همین دو راه آخر 20 درصد مصرف بنزین را کاهش می‌دهد.

 

·          باد لاستیک‌هایتان را تنظیم کنید!

·          موتور خودرویتان را هم به همچنین!

·          برای مسافت‌های کوتاه با پای پیاده بروید یا از دوچرخه استفاده کنید. شاید این راه حل کمی  آرمانی به نظر بیاید، اما عملی‌ست! تازه ورزش هم کرده‌اید.

·          مسیر مناسب را انتخاب کنید! مسیر کوتاه‌تر همیشه به معنای مصرف کمتر نیست. ترافیک و توقف‌های دائم در یک مسیر کوتاه ممکن است منجر به مصرف بیشتری شود تا موقعی که در یک مسیر طولانی‌تر اما خلوت‌تر بروید. به رادیو پیام گوش کنید، به پیام‌های تابلوهای مرکز کنترل ترافیک دقت کنید و به ساعت هم توجه کنید و پیش از حرکت مسیرهای ممکن را در ذهن‌تان مرور کنید، تا مسیر بهینه را انتخاب کرده باشید.

 

استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی هم هر چند با امکانات و ظرفیت‌های فعلی در ایران، راحت نیست و نمی‌توان از مردم انتظار داشت که داوطلبانه از رفاه‌شان بگذرند، اما در هر صورت یکی از بهترین راه‌حل‌هاست. گازسوز کردن خودرو نیز در صورت امکان یک راه‌حل دیگر است.

 

اگر راه دیگری هست که می‌شناسید و من از قلم انداخته‌ام، در قسمت نظرات بگذارید تا اضافه کنم.

 

یک مقاله‌ی بسیار مفید درباره‌ی راه‌های صرفه‌جویی در مصرف بنزین را اینجا می‌توانید بخوانید.

 

در اینجا هم پیشنهادهای بسیار خوبی شده است.

 

در همین زمینه:

عطر بنزین، بوی دود - مریم شبانی

غم نان یا غم آزادی؟ - سرزمین رویایی

آتش بنزین بر سفره‌ی مردم - جمهور

پمپ‌بنزين‌های تهران در آتش سوختند - مصطفی قوانلو قاجار

از آب گل‌آلود ماهی نگیریم - محمدجواد روح

سهميه‌بندی بنزين تصميم درستی است - معصومه ابتکار

ریشه‌ی آشوب‌ها بیشتر سیاسی و اجتماعی است - نیما نامداری

نمی‌بينيد؟ - احمد زیدآبادی

خودکشی سهمیه‌بندی - آرش حسن‌نیا

 

 

مرتبط:

دو نکته در باب سهمیه‌بندی بنزین - حامد قدوسی

افزایش قیمت بنزین تاثیری روی تورم ندارد - رهام وزیری

بنزین و عقلانیت - حامد قدوسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 12:39  توسط امیر علیزاده| 

امروز صبح در شبکه‌ی «یورونیوز» یک تبلیغ دیدم که با همان تصاویر اولیه و موسیقی متن‌اش توجه‌ام جلب شد و حدس زدم که درباره‌ی ایران است. هر چقدر از تبلیغ می‌گذشت بیشتر مطمئن می‌شدم. آره، خودش بود. از تخت جمشید و بقیه‌ی آثار فرهنگی-تاریخی و طبیعت زیبای درون تصاویر معلوم بود که این ایران است که در این شبکه‌ی خبری پریننده‌ی اروپایی دارد درباره‌اش تبلیغ می‌شود. اما آخر سر وقتی در تیزر زنی را نشان داد که نقاب بر چهره داشت، دوباره شک کردم که نکند درباره‌ی یکی از این کشورهای عرب حوزه‌ی خلیج‌فارس باشد؟ درست است که شبیه نقابی بود که برخی از زنان ایران در جنوب هم از آن استفاده می‌کنند، اما مگر چند درصد از زنان ایران چنین پوششی دارند که بخواهد در یک تیزر تبلیغاتی پخش شود؟ پایان تیزر در نهایت همه‌ی شک و تردید‌ها را برطرف کرد: Persia, visit Iran. بعد هم آدرس این وب‌سایت را نشان داد.

این تیزر تبلیغاتی ظاهراً جزو آن بودجه‌ی 9 میلیارد تومانی‌ای بوده که سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری برای تبلیغ توریسم در ایران هزینه کرده. کلیپ‌اش هم انصافاً بد نبود، اگر این تصویر را از پوشش سنتی زن ایرانی نشان نمی‌داد.

بی‌ربط:
فرش ایرانی در یورونیوز 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 9:54  توسط امیر علیزاده| 

این هم یکی از آن خبرهایی است که لابلای اخبار روزمره گم می‌شود و کک کسی هم نمی‌گزد! در صورتی که اتفاق در حد یک فاجعه‌ست...

                           

"عمق‌ تالاب‌ بين‌المللی‌ انزلی‌ ‌6‌ متر کاهش‌ يافته‌ است‌. مدير کل‌ محيط زيست‌ گيلان‌ امروز در مصاحبه‌ با خبرنگاران‌ گفت‌:‌ «عمق تالاب‌ انزلی‌ در ‌20‌ سال‌ گذشته‌ حدود ‌8‌ متر بود که‌ اکنون‌ به‌ کمتر از 2 متر رسيده‌ است‌.» زلفی‌نژاد ورود فاضلاب‌های‌ گوناگون‌ و زباله‌ی رودخانه‌ها و همچنين‌ افزايش‌ گازهای‌ خطرناک‌ را از عوامل‌ افزايش‌ رسوبات‌ و مرگ‌ومير ماهی‌ها در اين‌ تالاب‌ عنوان‌ کرد."

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 0:12  توسط امیر علیزاده| 

به گمان‌ام همه‌ی ما داستانی از تن‌تن و سگ‌اش میلو و سفرهای ماجراجویانه‌شان را خوانده‌ایم. دیروز صدمین سالگرد تولد خالق فقید آنها، ژرژ رمی، معروف به هرژه بود. روزنامه‌ی آلمانی «تاگس‌سایتونگ» [+]، با همان سبک و سیاق خلاقانه‌ و ـ به نظر من ـ شجاعانه‌اش، تولد او را با تیتر «خبرنگار قرن» روی جلد برده است. البته مقصود «تاگس‌سایتونگ» از این عنوان خود تن‌تن است و نه هرژه. کسی که از نظر او  همواره در سفر بود تا علیه بدی بجنگد، به ندرت خشمگین می‌شد و هیچ‌گاه رشوه‌بگیر نبود. علت اینکه این روزنامه چنین موضوعی را تیتر یک کرده، این است که از نظرش در آلمان به کمیک‌استریپ هنوز به عنوان یک  سبک هنری نگاه نمی‌شود و تولد صد سالگی هرژه یک فرصت است تا در این ذهنیت تجدید نظر شود.

                                 
«تاگس‌سایتونگ» در سرمقاله‌اش تن‌تن را «الگوی ژورنالیستی» خوانده و نوشته: «هیچ وقت او قلم به دست یا پشت یک ماشین تحریر دیده نشده است. و آنچه به گزارش‌هایش مربوط است، هم محتوایش در تاریکی ماند و هم رسانه‌ای که در ماموریت آن به نیمی از کره‌ی زمین سفر کرد. با این حال می‌توان گفت که شخصیت کارتونی تن‌تن با همراه‌اش میلو، خبرنگار قرن بیستم بوده است، چون در 25 جلد ماجراجویی‌اش به صورت استعاری، کل تاریخ این دوره را منعکس می‌کند. علاوه بر آن، به علت جهانی بودن‌اش، کنجکاوی تحقیقاتی‌ و انسان‌گرایی‌اش که همیشه او را در کنار ضعیفان قرار می‌داد، باید به تن‌تن حتی به عنوان یک الگوی ژورنالیستی نگاه کرد. با اینکه او حتی یک سطر هم ننوشت.»

«تاگس‌سایتونگ» ماجراجویی‌های تن‌تن را تکه‌ای از ادبیات جهان می‌داند: «هرژه در سال 1952 با <هدف کره‌ی ماه> فضانوردی باسرنشین را از پیش گفته بود، در سال 1960 با <انبار زغال‌سنگ> به موضوع حساس تجارت انسان و برده‌داری پرداخت و 1976 با <تن‌تن و پیکاروها> ناکامی جنبش‌های آزادی‌بخش در جهان سوم را منعکس کرد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 11:42  توسط امیر علیزاده| 

در پست قبل گفتم که این طرح «امنیت اجتماعی» دامن من را هم گرفت و یک هفته موجب عذاب و رنج شد. دیروز هم که درگيري پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران به خون کشیده شد. تناقض‌آمیز است که در عنوان طرح از عبارت «امنیت» استفاده می‌کنند، اما با مردم این گونه برخورد می‌شود.

 

حدود یک ماه است که از این طرح که ابتدا آن را «مبارزه با بدحجابی» می‌خواندند، می‌گذرد. فرماندهان نیروی انتظامی که اصرار دارند این طرح را «امنیت اجتماعی» بنامند، مدام تاکید می‌کنند و آمار می‌دهند که 95 درصد برخوردهای پلیس «ارشادی» بوده است. اما آنچه هر روز و هر شب در خیابان‌ها اتفاق می‌افتد، واقعیت دیگری را نشان می‌دهد. مگر اینکه تعریفی که این مسئولین از «ارشادی» دارند، برخوردی دستوری و زننده و غیرمحترمانه باشد.

 

همان گونه که فرماندهان پلیس وقتی در گشت‌های شبانه شرکت می‌کنند، بدون توجه به مقام و جایگاه‌شان، در مورد جوانان و زنان بسیار شتاب‌زده قضاوت می‌کنند، «مجرم» را تشخیص می‌دهند و در محل به مجازات‌شان می‌رسانند، بدون اینکه مهلتی برای دفاع به او بدهند. حتی اگر هیچ کدام از مصادیق بدحجابی‌ای که برای زنان تعیین کرده‌اند شامل کسی نشود، باز هم ممکن است روسری برای لحظه‌ای از روی سر لیز بخورد و سردار از راه برسد و داد بزند: «کاری می‌کنم که حتی یک لحظه هم از روی سرت نیفتد!» و خودرو را توقیف کند. حال آنکه تا جایی که حافظه‌مان ما را یاری می‌کند، می‌دانیم که بر اساس قانون، نیروی انتظامی تنها ضابط قوه قضاییه است و تشخیص مصادیق بدحجابی را هم به گفته‌ی سخنگوی قوه قضاییه برعهده دارد. بدون چنین حکمی اما، احتمال اینکه «تر» و «خشک» ـ البته اگر چنین دسته‌بندی‌ای را از اصل قبول داشته باشیم ـ با هم بسوزند، زیاد است.

 

به هر حال، بعد از تشخیص سلیقه‌ای مصداق بدحجابی توسط مامورین نیروی انتطامی، بسیار راحت و در برخوردی تند دستور توقیف خودرو ـ که اتفاقاً تا جایی که اطلاع داریم، آن هم باید با حکم قضایی باشد ـ، صادر می‌شود. و تازه از اینجا شروع مکافات اصلی است. چرا که ترخیص خودرو و مراحلی که باید در معاونت مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی در خیابان ورزا طی کرد، بسیار طاقت‌فرساست. انتظار در صف‌های طولانی، مراجعه در ساعات 3 و 4 صبح برای گرفتن نوبت در میان صدها نفر که اغلب خودروهایشان به دلیل بلند بودن صدای موسیقی و با جرم ایجاد «آلودگی صوتی» توسط راهنمایی و رانندگی!، و همچنین به دلیل حمل سگ در خودرو! و داشتن سرنشین «بدحجاب»، روزها و هفته‌هاست توقیف شده‌اند و شب قبل را با پتو و زیرانداز در کوچه و پس‌کوچه‌های محل به صبح رسانده‌اند، ترخیص خودرو را بعد از سررسید مدت توقیف آن، کاری بسیار سخت و آزار‌دهنده می‌کند. حتی شکایت‌های اهالی محالی در خیابان وزرا نیز که از دست این خیل جوانانی که شب‌ها مقابل خانه‌هایشان می‌خوابند عاصی شده‌اند و به خاطر دست‌فرو‌ش‌هایی که از 4 صبح پوشه و چای و خودکار و کیک می‌فروشند آرامش‌شان سلب شده، باعث نشده تا مسئولین به فکر چاره‌ای برای بهبود این وضعیت اسف‌بار باشند.        

 

تاسف‌آورتر این که مردم در شرایطی تحت چنین فشاری قرار می‌گیرند و این همه نیرو و هزینه پلیس کشور در شرایطی صرف برخورد با جوانان و زنان و در کل صرف یک طرح سلیقه‌ای می‌شود که کیف‌زن‌ها و جیب‌برها و زورگیرها و ضبط‌دزدها، آسایش و امنیت مردم را سلب کرده‌اند و دماراز روزگارشان درآورده‌اند. طرحی که حتی رئیس قوه قضاییه هم نسبت به نتیجه‌ی معکوس و اثرات مخرب‌اش هشدار داده است. موسیقی هم در حالی «آلودگی صوتی» قلمداد می‌شود که موتورسیکلت‌های قدیمی و غیراستاندارد 125 تهران را به یکی از آلوده‌ترین شهرهای جهان از لحاظ صوتی تبدیل کرده‌اند و هیچ برخوردی با آنها نمی‌شود.

 

اما آنچه بیشتر مایه افسوس و ناراحتی‌ست، نوع برخوردی است که پلیس با مردم می‌کند، از همان لحظه‌ی‌ اول تا زمانی که قرار است فرد تعهد بدهد و خلاص شود و خودرویش را ترخیص کند. فارغ از وقت و انرژی‌ای که از دست می‌رود، تو بیشتر از اینکه به شخصیت‌ات بی‌احترامی می‌شود، آزرده می‌شوی. بعید است سرداری که خودش در این طرح فعالانه شرکت می‌کند، با قانون اساسی کشورش که در بند ششم اصل دوم آن از جایگاه «کرامت و ارزش والای انسان و آزادی توام با مسئولیت او در برابر خدا» صحبت شده، ناآشنا باشد. یا در جایی نشنیده باشد که جامعه‌شناسان احترام به شخصیت و حیثیت انسان‌ها را از لوازم ابتدایی آزادی دانسته‌اند...

 

در همین زمینه:

 سردار احمدی‌مقدم! خیالت راحت، این عکس در روزنامه چاپ نمی‌شود - مسیح‌ علی‌نژاد

مالكان خوروهای توقيف‌شده در طرح امنيت اجتماعی سرگردان در خيابان وزراء ـ ایلنا

کرامت انسان + ساده نيست ـ‌ پرستو دوکوهکی
دستگيری اراذل يا تشديد خشونت و تحقير آدمی؟ + ما كجا زندگی می‌كنيم؟ ـ فهیمه خضرحیدری

كاركرد خشونت و وحشت‌افكنی ـ‌ علی معظمی

از بدحجابی تا صورت خونین یک تار مو فاصله است ـ مژگان جمشیدی
حاکمیت وحشت ـ محمدجواد روح

فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش ـ محمدرضا یزدان‌پناه

بوی نفی انسانیت ـ مسعود رفیعی
از توحش بی‌زاریم + زن طاعون نیست ، تو طاعونی! - جمهور

انسان، گرگ انسان - مریم شبانی

طرح ناامنی اجتماعی ـ سهام‌الدین بورقانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 11:53  توسط امیر علیزاده| 

اصلاً دل و دماغ نوشتن را ندارم. راست‌اش در راستای این طرح «امنیت اجتماعی» ماشین من را هم هفته‌ی پیش توقیف کردند و بعد از کلی دوندگی و سگدو زدن، امروز بالاخره توانستم ترخیص‌اش کنم. دلیل توقیف خودرو هم بماند. فقط اینکه احساس می‌کنم از انرژی خالی شده‌ام، خسته‌ام... دو روز بی‌خوابی کشیدن و در خیابان وزرا توی صف ایستادن و با معاونت مبارزه با «مفاسد اجتماعی» سر و کار داشتن، کار راحتی نیست. اینکه شأن و شخصیت‌ات هم له می‌شود، به کنار. کمی بگذرد و حالم سر جایش بیاید، شاید بیشتر در این باره نوشتم. فعلاً نایی برایم نمانده.

راستی، تو این گیرودار پاک یادم رفت! امروز «فریادنامه» دو ساله شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 13:18  توسط امیر علیزاده| 

تاثیر شبکه‌های تلویزیونی لوس‌آنجلس به گمان‌ام خیلی کمتر و ممحدودتر از چند سال پیش، موقع راه‌اندازی‌شان شده. کیفیت پایین برنامه‌های آنها و رعایت نکردن اصول حرفه‌ای خیلی زود باعث کاهش مخاطبان شد.

مجید زُهری با همان نثر روان‌اش تحلیل خوبی درباره‌ی تاثیر مُخرّب این شبکه‌ها و آسیبی که به روحیه‌‌ی آدم می‌زنند، نوشته:

«در ميان رسانه‌ها، تلويزيون اين ويژگی را دارد که علاوه بر پيام، لحن کلام را نيز منتقل می‌کند. چشم‌-در-چشم ‌نشستن مخاطب و توليد‌کننده، با تلويزيون است که ممکن می‌شود. موضوع تأثيرگذاری جعبه‌ی سياه تنها در آگاهی‌هایی که می‌دهد خلاصه نمی‌شود؛ خمير روان آدمی را نيز فرم می‌دهد و بر ضميرش نقش می‌زند.

وقتی موضوع به تلويزيون‌های سياسی لوس‌آنجلسی می‌رسد، قِسم دوّم تأثيرگذاری برجسته‌تر می‌شود. بسياری از اين برنامه‌ها، گذشته از آن‌که در ازای وقتی که صرف‌شان می‌شود چيزی به آگاهی انسان نمی‌افزايند، بر اعصاب و روان او نيز تأثير مخرّب می‌گذارند. کار بعضی‌شان فقط پراکندن تخم نفرت‌ است و بس. يعنی نوع انتقال محتوا، تزريق تنفر است به انسان. انسانی که انباشته شود از تنفر، طبعاً نمی‌تواند سالم و آزادانديش باشد.

...

بعضی از انسان‌ها، ضمير خود را در سخنان پر از خشونت و نفرت ديگران می‌بينند. در واقع با اين‌گونه سخنان خود را تراپی و ارضا می‌کنند. سخن پرخشم‌ونفرت، فقط آيينه‌ای در مقابل آنان می‌گذارد و فرصتی به آنان می‌دهد که آتش نفرت درون خود را شعله‌ورتر کنند.» [متن کامل]

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 1:42  توسط امیر علیزاده| 

چند سالی می‌شود که در تعطیلات عید دیگر ترجیح می‌دهم به شمال نروم و به جای آن همه شلوغی و ناآرامی، فرصت را غنیمت بدانم و به مناطق جدیدی سفر کنم.

نوروز امسال هم با تور به جنوب رفتم. دقیق‌تر بگویم خطه‌ی بین بوشهر و بندرعباس. سفری بسیار مفید و باارزش بود. همانند پارسال، امسال سفرم را در اینجا به طور گذرا و بسیار خلاصه و با عکس‌های غیرحرفه‌ای‌ام، مرور می‌کنم. حوصله داشتید، شما هم بیایید! اما پیش از آن باید به یکی، دو نکته اشاره کنم. علیرغم تمام زیبایی وصف‌نانشدنی خلیج فارس، یک چیز آدم را آزار می‌دهد و آن اینکه چقدر امکانات توریستی ناچیز است. بنادر در همه جای دنیا معمولاً جذابیت‌های خاصی دارند و اکثر کشورها تلاش می‌کنند تا از آنها برای جذب توریست استفاده کنند، اما در کرانه‌ی خلیج فارس تقریباً هیچ بندری نیست که به جز آثار باستانی(آن هم به طور محدود و با نگهداری بد) و خود خلیج، جذابیت دیگری داشته باشد و به سختی بتوان بیشتر از یک روز را در بندری گذراند. طعنه‌آمیز است که عنوان تور هم عبور از کرانه‌های خلیج فارس بود.

یک مساله‌ی دردناک دیگر وضعیت بندر بوشهر بود. شهری که از حدود ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، در دوره‌ی عیلامی مسکون و آباد بود و در زمان زندیه قسمت عمده‌ای از بازرگانی خلیج فارس و اقیانوس هند را به خود اختصاص داده بود و یکی از نخستین شهرهایی‌ست که در آن چاپ سنگی دایر شد و مردمانش اولین ایرانیانی بودند که با مجله و روزنامه آشنا شدند، امروز محروم است و تنها سه، چهار سال است که دوباره آرام آرام دارد زنده می‌شود. اینکه به چه دلایلی این اتفاق افتاده بحثی مفصل می‌طلبد. من فقط خواستم آنچه را که دیدم و حس کردم، بازگو کنم.

قسمت‌هایی از این سفر را به طور مصور و خلاصه در ادامه تعریف می‌کنم.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 2:20  توسط امیر علیزاده| 

ويژه‌نامه‌ی نوروزی، یا به عبارت بهتر سالنامه‌ی «اعتماد ملی» منتشر شد. این سالنامه‌ ضمیمه‌ی روزنامه‌ی امروز است که می‌توانید آن را با قیمت ۷۰۰ تومان تهیه کنید. فکر می‌کنم از ویژه‌نامه‌ی پارسال خیلی بهتر باشد.

در بخش ورزشی ویژه‌نامه‌ی امسال دو گفتگو داریم با علی دایی و حسین رضازاده، نگاهی انداخته‌ایم به چشم‌اندازهای تیم ملی فوتبال در آستانه‌ی جام ملت‌های آسیا، در تحلیلی وضعیت ورزش ایران را در دولت نهم نقد کرده‌ایم و یک گزارش هم داریم از پیشرفت خیره‌کننده‌ی همسایگان عرب حوزه‌ی خلیج فارس و تلاش‌شان برای برگزاری المپیک.

در کل با منتشر نشدن روزنامه‌ها در دو هفته‌ی نوروز به شدت مخالف‌ام و اعتقاد دارم که توسعه‌نیافتگی یک کشور را می‌رساند. پارسال هم نظرم را گفته بودم. در هر صورت این خلاء مطبوعاتی را در ایران، ویژه‌نامه‌های نوروزی روزنامه‌ها تا حدودی پر می‌کنند، هر چند جایگزینی برای روزنامه نیستند.

تکمیلی:
توزيع دوباره‌ی ويژه‌نامه‌ی نوروزی «اعتماد ملی»
سنت سالنامه‌نويسی - محمد قوچانی
سالنامه اعتماد ملی و جای خالی شرق - کارپه دیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 11:8  توسط امیر علیزاده| 

شاید در شرایط فعلی که هنوز شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده در انفرادی زندانی‌اند، فعلاً جای این بحث نباشد، اما به اعتقاد من حالا موقع مناسبی‌ست. بحث در مورد نکته مهمی که الپر هم به آن اشاره کرده است.

هیچکس به اینکه فعالان زنی که بعد از تجمع‌شان مقابل دادگاه انقلاب بازداشت شدند، شهامت و جسارتی مثال‌زدنی و ستودنی دارند، تردیدی ندارد. بحث فقط بر سر این متدهای پرهزینه در شرایط فعلی جامعه است. وقتی خبر دستگیری آنها را شنیدم، پیش خودم فکر کردم آیا در جامعه‌ی امروز ما که اکثریت زنان تا حدود زیادی از حقوق‌شان آگاهی ندارند، همین کمپین‌ها و انتشار جزوه و دایر کردن کارگاه‌های آموزشی مفیدتر نیستند؟ آیا این عزیزان که هر کدام‌شان توانایی و انرژی چنین فعالیت‌هایی را دارند، بهتر نیست قلم در دست بگیرند یا پای تخته بایستند تا پشت میله‌های زندان؟ همیشه از آدم‌های مختلف شنیده‌ام که فعالیت‌های فعالان جنبش زنان در ایران فراگیر نیست و دایره‌ی مخاطبین‌شان محدود است. خب، بهتر نیست هدف فعالیت‌ها در همین جهت باشد؟ با سازماندهی‌ و برنامه‌ریزی‌ای بهتر؟

این‌ها فقط تاملات شخصی و پرسش‌هایی بود که برایم پیش آمده بود. در هر حال، امیدوارم آن دو بزرگوار هم هر چه زودتر آزاد شود و دیگر رهایی را ترک نکنند.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:53  توسط امیر علیزاده| 

        

                                           

در این زمینه:
دستگيری گسترده‌ی زنان در برابر دادگاه انقلاب - فهیمه خضرحیدری
عکس فعالان زن بازداشت‌شده در تجمع مسالمت‌آمیز مقابل دادگاه انقلاب [+،+] - کسوف
دوباره زن سانسور شد - جمهور
8 مارس نزديک است... - مریم شبانی
جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد: پرتره‌ای از پروین اردلان - مهرانگیز کار
گفتگو با نسرین ستوده وكيل مدافع پروین اردلان و نوشین احمدی - دویچه وله
سکوت ما - عیسی سحرخیز، روز
سایه سیاست بر مسائل اجتماعی زنان - کریم ارغنده‌پور

تکمیلی:
آزادی هشت نفر از فعالان زن از زندان - گزارش بی‌بی‌سی
گفتگو با پرستو دوکوهکی پس از آزادی - میدان زنان
مصائب پس از آزادی - پرستو
زنان در زندان - احمد زیدآبادی، روز

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11:6  توسط امیر علیزاده| 

همین چند روز پیش به خاطر مساله‌ی استقلال درباره‌ی ضرورت رعایت اخلاق در مدیریت نوشته بودم. اما مشکل ظاهراً در ایران فراگیر است! تا به حال به این روزشمارهای متعددی که در زمان شهرداری قالیباف خیلی زیادتر هم شده‌اند، دقت کرده‌اید؟ این‌ها به خودی خود بد نسیتند، اما به نظر من لازم نبود برای هر پروژه کوچک و بزرگی از آنها اشتفاده شود!

               جمال رحمتی

اما بحث من اصلاً این نیست. در اینکه قالیباف همیشه یک شومن بزرگ بوده و معمولاً در این جور خودنمایی‌ها افراط می‌کند شکی نیست، مادامی که در این نوع مدیریت صداقت وجود داشته باشد، ایرادی هم ندارد. اما به محض اینکه دوز و کلکی در کار باشد و به اعتماد مردم بی‌احترامی شود، این کار غیراخلاقی است.

تا به حال در مورد چند تا از این روزشمارها دقت کرده‌ام که چند روز ثابت می‌مانند یا حتی در برخی از روزها خاموش می‌شوند تا شمارش از دست شهروندان دررود و بعداً دوباره با همان عدد قبلی شمارش معکوس ادامه پیدا کند! بهترین نمونه‌اش هم روزشمار پروژه‌ی پل تقاطع نیایش و سئول در بزرگراه نیایش است که فکر کنم از این طریق یکی دو هفته‌ای پروژه را عقب انداخته!

یعنی مدیر این پروژه پیش خودش چه فکری کرده؟ شاید فکر کرده مردم آنقدر مشکل  و دغدغه دارند و این‌قدر بیکار نیستند که هر روز به عدد این روزشمارها دقت کنند! این جوری هم می‌توانند نشان دهند که دقیق و منظم هستند، هم می‌توانند پروژه را «سر فرصت» پیش ببرند! از این به بعد با دقت بیشتری به صداقت و اخلاق شهرداری شک کنید! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 13:3  توسط امیر علیزاده| 

                           

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی(IAEA) با همکاری سازمان بین‌المللی استاندارد این طرح جدید را ابداع کرده تا نسبت به تشعشات رادیواکتیو بتواند موثرتر هشدار دهد. به سه‌پره طرح قدیمی چند فلش موجی شکل، اسکلت و دو استخوان که سمبل مرگ است و یک آدمک در حال فرار افزوده شده‌اند تا از «مرگ‌ومیر و جراحت‌های بیهوده» اجتناب شوند. از نظر آژانس طرح قبلی «مفهوم شهودی» نداشته و خطر از آن استنباط نمی‌شده.

این سمبل جدید نتیجه یک پروژه پنج‌ساله است که در ۱۱ کشور مختلف انجام شده است. این طرح با گروه‌های مختلف جمعیتی از لحاظ سن، تحصیلات و جنسیت مورد آزمایش قرار گرفته تا اطمینان حاصل شود که حاوی پیام «خطر ـ دور بمانید!» باشد. راستی، طرح جدید با این پیام در شرایطی که کمتر از ده روز به پایان مهلت شورای امنیت برای تعلیق غنی‌سازی اورانیوم باقی مانده، چقدر با مصداق است!

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 11:51  توسط امیر علیزاده| 

نه، تهران دیگر پاسخ‌گوی نیاز هیچ نسلی نیست! در روز خاصی مثل روز ولنتاین که چند سالی‌ست وارد جامعه‌ی ایران هم شده، پایتخت ایران تبدیل به یک پارکینگ بزرگ می‌شود. خودروها متوقف‌اند، خیابان‌ها بسته و در هر گوشه‌‌ای از آن انگار حادثه‌ای رخ می‌دهد. هر وقت که بارانی می‌زند و برفی می‌بارد هم. در چنین مواقعی دسترسی به همان حداقل امکانات و اماکن عمومی شهر هم مستلزم سفری طاقت‌فرساست. برنامه‌ریزی هم معنایش را از دست می‌دهد، چون زمان غیرقابل‌کنترل‌تر از همیشه خواهد شد.

نه تنها نیازهای حمل و نقل، تهران از ارضای نیازهای تفریحی-سرگرمی، فرهنگی-هنری و ورزشی-اجتماعی نسل جوان هم عاجز است. آلودگی هوا، آلودگی صوتی، آلودگی بصری و صد جور مشکل ریز و درشت دیگر که اینجا مجال باز کردن‌اش نیست، زندگی در تهران را بسیار سخت کرده‌اند. متاسف‌ام، اما به نظر من چشم‌انداز که هیچ، حتی روز‌نه‌ای هم وجود ندارد که بتوان از داخل آن به روشنایی آینده نگریست و امیدوار ماند.

مربوط:
تهران چگونه مُرد؟ ـ ناصر خالدیان
اين روز
 ـ فلُّ سَفَه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 13:22  توسط امیر علیزاده| 

یک سوال: ‌تبلیغات از لحاظ شرعی یا اخلاقی با عزاداری و سوگواری‌های مذهبی منافاتی دارد که روی هر بیلبورد یک روبان مشکی بزرگ زده‌اند؟
+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 23:22  توسط امیر علیزاده| 

پنجشنبه شب سالگرد روزنامه‌ی اعتماد ملی بود. خیلی از شخصیت‌های بزرگ سیاست آمده بودند. و البته تعداد معدودی هم از حوزه‌های دیگر که به هیچ وجه قابل‌قیاس نبود. همین نکته، یعنی ترکیب میهمانان این نشست و همین‌طور طریقه برگزاری مراسم، به طرزی نمادین نمایانگر بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف ما در این روزنامه بود: «سیاسی» بودن!

در واقع بیشتر مراسم به صحبت‌های سیاسی گذشت، آن‌قدر که آدم فکر می‌کرد این مراسم برای حزب اعتماد ملی است و نه روزنامه اعتماد ملی! اگر هم در حوزه مطبوعات حرفی زده شد، درباره تهدید توقیف و سختی کار بود و نه بیش! جای خالی ارزیابی عملکرد تک‌تک گروه‌ها، نقد روزنامه از زاویه اصول روزنامه‌نگاری و یادآوری کمبودها و نقیصه‌های روزنامه بسیار توی ذوق می‌زد. به عبارتی به حاشیه‌ها خیلی بیشتر از خود متن که روزنامه باشد پرداخته شد. در صورتی که به نظر من باید بیش از هر چیز خودمان را نقد می‌کردیم و فرصت می‌دادیم تا نقدمان کنند. حتی اشاره دقیقی به نقاط قوت نشریه هم نشد.

شاید این گونه استدلال شود که این روزنامه، حزبی است و فلسفه وجودی‌‌اش از همان ابتدا سیاسی بوده، اما من این توجیه را قبول ندارم! به اعتقاد من اگر هم روزنامه‌ای چنین هدفی دارد، باید آن را اصولی و درست انجام دهد. به عنوان یک نمونه که شاید خیلی پیش‌پاافتاده و ساده به نظر برسد، همین که روزنامه صفحه «علم و دانش» و صفحه‌ای مثل «سبک زندگی» یا «خانه» ندارد، به خوبی نشان‌دهنده این نقطه ‌ضعف است.

علیرغم محدودیت‌های مالی و شرایط سخت برای بقا، روزنامه «اعتماد ملی» پتانسیلی به مراتب بیشتر از این دارد، اما برای بالفعل کردن آن ابتدا می‌بایست درک درستی از نقاط ضعف‌مان داشته باشیم.

در همین زمینه:
ــ سالگرد روزنامه اعتماد ملی - اکبر منتجبی
ــ روزنامه اعتماد ملی و نیاز امروز ما - محمدعلی ابطحی
ــ توقفی بلندتر برای یک کولی - علی‌اصغر سیدآبادی

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 2:34  توسط امیر علیزاده| 

وقتی آفتاب فرهنگ پایین پاشد، کوتوله‌ها هم سایه می‌اندازند. (کارل کراوس)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 10:21  توسط امیر علیزاده| 

در فرهنگ روزنامه‌نگاری (محمدرضا محمدی‌فر، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۸) در تعریف «اخلاق روزنامهنگاری» (journalism ethics) آمده:

«مبحث گسترده‌ای از اخلاق حرفه‌ای که از یک سو متشکل لست از موضوعاتی مانند آزادی بیان، آزادی مطبوعات، قانون مطبوعات، مسائل و معاهده‌نامه بین‌المللی حق‌چاپ، قانون حق‌چاپ، سرقت ادبی، مسئولیت روزنامه‌نگار، آگاهی نویسنده، و مانند آنها، که دارای متون مکتوب و مدارک مشخص و قابل استنادی است، و از سوی دیگر متشکل است از موضوعات متعدد دیگری که مکتوب و مشخص نیست، اما هر روزنامه‌نگار در جامعه خود آنها را می‌شناسد؛ مثلاً اخلاق شخصی، ادب ملی (و جهانی و محلی)، زبان روزنامه‌نگاری، احترام مخصوص به میراث فرهنگی (دین و تاریخ) و پاسداری از آن، توجه به مساله "پاسداشت زبان"، و تعهد و پذیرفتن مسئولیت در ارائه مطالب علمی. و به طور کلی، از آنجا که روزنامه‌نگار با گروه‌های بزرگ مردم سروکار دارد، مسائل بسیاری را باید مراعات کند، که آوردن فهرست کاملی از این مسائل تقریباً غیرممکن است. این فهرست از الزامات و مراعات‌ها را مجموعاً می‌توان "اخلاق روزنامه‌نگاری" نامید. "اخلاق روزنامه‌نگاری"، از جمله مباحث فلسفی "اخلاق" است که آموزه‌های آن مشابه آموزه‌های "اخلاق معلمی" است.»

این کتاب در ادامه به منظر تحلیل "اخلاق روزنامه‌نگاری"، آن را در سه مبحث مشخص‌تر "امانت‌داری"، "آگاهی" و "جستجوی مسئولیت" بررسی کرده است.

در همین فرهنگ در تعریف «انحراف» (deflection) هم آمده:

«در روزنامه‌نگاری هر نوع تغییر در محتوا یا مفهوم یا صورت "خبر"، "گزارش" و به طور کلی دور شدن از "اخلاق روزنامه‌نگاری" در تدوین هر نوع "مطلب" که شامل انواع "نقد" نیز می‌شود. انواع "انحراف" را می‌توان به انحراف سهوی و انحراف غیرسهوی تقسیم کرد.»

دیروز این فرهنگ را آنقدر ورق زدم تا این تعاریف را پیدا کنم. دنبال‌شان می‌گشتم، چون در واقعیت حس کرده بودم‌شان. دو روز پیش از روابط عمومی سازمان تربیت بدنی تماس گرفتند و گفتند اگر گزارش کنفرانس مطبوعاتی (+ و +) علی‌آبادی، رئیس سازمان را کار کنیم، با تاکید بر اینکه متن‌اش هم نه از خبر‌گزاری‌ها بلکه از خود سایت سازمان برداشته شود، "یک سکه پیش"شان داریم! نشست مطبوعاتی به مناسبت روز ورزش و تربیت بدنی که دیروز بود، سه‌شنبه صبح برگزار شده بود. بعد از آن هم فهمیدم ملاک روابط عمومی برای اهدای 26 "جایزه نفیس" به بهترین آثار و گزارش‌های دیروز رسانه‌ها درباره ورزش چیست!

اما از رفتار سازمان دردناک‌تر این بود که دیروز در هر روزنامه ورزشی و حتی چند روزنامه سیاسی، گزارش مفصل و آب‌وتاب داده شده این نشست مطبوعاتی را می‌توانستی ببینی! تازه یک یادداشت هم در اغلب موارد در تحسین ریاست سازمان ضمیمه آن گزارش مفصل شده است.

اینکه چقدر راحت می‌توان مصداق دوری و انحراف از اخلاق روزنامه‌نگاری قرار گرفت و روزنامه‌نگار را خرید، شرم‌آور وتاسف‌بار است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 15:37  توسط امیر علیزاده| 

اول مهر آغاز شده و من برخلاف خیلی‌ها که در این روزها حس نوستالژیکی پیدا می‌کنند، اصلاً دوست ندارم آن روزها تکرار شوند! آن هم فقط به خاطر سیستم عقب‌مانده مدرسه‌هایمان. ما در ایران یکی از بدترین سیستم‌ها را داریم، در همه مقاطع. در این سیستم محال است استعدادهای بالقوه تشویق و ترغیب شوند. یک سیستم کاملاً بسته و ایدئولوژیک است. با منابع درسی‌ای که در همه‌شان از ادبیات فارسی‌اش گرفته تا تعلیمات دینی و تاریخ، این محتوای ایدئولوژیک دیده می‌شود.

اما به نظر من پدر و مادرها می‌توانند تلاش کنند تا حدودی نقیصه‌های این نظام آموزشی جبران شود. مثلاً از راه تشویق به مطالعه، حرف زدن با بچه و ترغیب او به شرکت فعال در برنامه‌های اجتماعی و فرهنگی مختلف.

اتفاقاً‌ چند وقت پیش از طریق هفتان به مطلبی از مهرداد قاسم‌فر -که امیدوارم با سلامت کامل زودتر برگردد- برخوردم که در آن دو پیشنهاد جالب و کاملاً عملی برای حل مشکل کتاب‌نخوانی داده است: طرح «تلویزیون خاموش» و «کتاب‌های صوتی». پیشنهاد می‌کنم این پست را حتماً بخوانید.

به اعتقاد من طرح «تلويزيون خاموش» پیشنهاد بسیار خوب و کارآیی است که در خیلی از کشورها انجام می‌شود. طبق این طرح خانواده‌ها حداقل هفته‌اى يک روز تلويزيون را خاموش كرده و اوقات خود را در منزل، به خود و كودكان‌شان اختصاص می‌دهند. قاسم‌فر به نقل از پژوهش‌هایی که در این زمینه انجام شده‌اند نوشته که رسانه تلويزيون جداى از جذابيت‌ها و تأثيرگذارى‌هاى غيرقابل‌تصورش در حوزه آموزش و سمت‌دهى افكار عمومى و ديگر زمينه‌هاى مثبت زندگى فردى و اجتماعى، تأثيرات مخرب و حتى ويرانگرى هم در امر ارتباطات بينافردى اعضاى خانواده، انتقال افكار و احساسات والدين و فرزندان و به انفعال كشيدن مخاطبان در رابطه يكسويه‌شان با رسانه سيطره‌جو و متكلم وحده‌اى چون تلويزيون به جا می‌گذارد.

البته هیچ‌کدام از این طر‌ح‌ها وقتی به زور و اجبار باشند به درد نمی‌خورند. در این طرح هم گقته نشده که کل آن روز به مطالعه بگذرد. بلکه در آن روز می‌توان با فرزندان ارتباط برقرار و گفتگو کرد و ساعاتی هم کتاب و مجله و روزنامه خواند. مساله این‌جاست که هیچ کس کتاب‌خوان نخواهد شد مگر آنکه از کودکی به آن عادت نکرده باشد و یا به بیان بهتر معتادش نشده باشد. طرح‌هایی مثل «کتاب مسافر» خیلی خوب است. چنین طر‌ح‌هایی باید در مدارس هم اجرا شود.

البته این طرف قضیه هم هست که کالای عرضه‌شده(کتاب)، باید از کیفیتی که مطلوب تقاضاکننده است، برخوردار باشد. آن بچه باید جذابیتی در آن کتاب پیدا کند تا به خواندنش رغبت داشته باشد. تا آنجا که من می‌دانم در حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان، کتاب‌هایی که ساده و جذاب و در عین حال جدی باشند، زیاد نیستند. شاید هم اخیراً بهتر شده باشد، نمی‌دانم. حرفم این است که باید بچه‌ها را به مطالعه معتاد کرد.

هرچند این پست را در زمان دولت نهم که وزیر فرهنگ‌اش صفارهرندی است نوشتم، اما امیدوارم حداقل تا آنجا که دست خودمان است، این حرکت یک روزی آغاز شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 12:17  توسط امیر علیزاده| 

چند وقت است که می‌خواهم بگویم نشریه نامه چه موضوع خوبی انتخاب کرده در شماره جدیدش: «شهروندی و مسئولیت‌پذیری». اما آنقدر دست-دست کردم که به دلیل مسخره‌ای توقیف شد. البته حالا هم دیر نشده و فکر نمی‌کنم آنقدر بیکار باشند که از دکه‌ها هم جمع‌اش کنند. برای همین توصیه می‌کنم که حتماً بروید و این آخرین شماره را بخرید. مقاله‌های بسیار خوب و خواندنی‌ای درباره مساله مسئولیت‌ و تکلیف شهروندی دارد که همواره در ایران مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد. از بحث تئوریک گرفته تا تحلیل فلسفی موضوع و علت‌یابی مشئولیت‌گریزی با قلم شیوای مرتضی کاظمیان و نگاه تاریخی تیز مسعود بهنود. 

چند ماه پیش هم یک اشاره کوتاه به تکالیف شهروندی کردم و چند مثال از قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی آوردم و گفتم که این موضوع در ایران هنوز جنبه حقوقی پیدا نکرده و قانون اساسی هم درباره‌اش سکوت کرده است. وقتی هم دیدم که نامه به این موضوع پرداخته خوشحال شدم. اما از طرفی حالا بیشتر افسوس می‌خورم که از وجود چنین نشریه‌ای محروم شده‌ایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 11:18  توسط امیر علیزاده| 

         

۱. روزنامه شرق به دلیل تعلل در معرفی مدیر مسئول جدید و انتشار این کاریکاتور «توهین‌آمیز» توسط هیات نظارت بر مطبوعات توقیف شد.

مرتبط: شرق هم رفت... - مریم شبانی؛ روزنامه شرق هم توقيف شد - وحید پوراستاد؛ ... و نوبت شرق رسید! - آسیه امینی؛ شرق هم توقیف شد تا شاید راه برای توقیف باقی‌مانده‌ها باز شود - فهیمه خضرحیدری؛ آفتاب از شرق غروب کرد - مصطفی قوانلو قاجار؛ چرا شرق توقیف شد؟ - اکبر منتجبی؛ توقيف مطبوعات در ايران؛ تنفس سخت‌تر می‌شود - احمد زیدآبادی، بی‌بی‌سی؛ توقیف دردناک شرق - محمدعلی ابطحی؛ سفر خاتمی هنوز هم قربانی می‌گيرد - حنیف مزروعی

۲. نشریه نامه هم توقیف شد.

مرتبط: تعطیلی "نامه" به بهانه انتشار شعری از سیمین بهبهانی - روز(با فیلترشکن)

تازه با گذشت چند ساعت ابعاد این توقیف‌ها برایم روشن می‌شود. حالا بهتر درک می‌کنم که این یک فاجعه است. توقیف روزنامه‌ای که یکی از بهترین روزنامه‌ها بود، نقض دوباره آزادی مطبوعات، بیکار شدن دوباره روزنامه‌نگاران و... تاسف‌آور است! دیگر چه امیدی می‌توان داشت؟ وقتی روزنامه‌ای که با سرمایه خصوصی توانسته بود سه سال روی پای خودش بایستد و یک نمونه نسبتاً موفق بود و تازه کلی دست به عصا و محتاط راه می‌رفت و خودسانسوری‌اش معروف بود ‌را به این راحتی می‌بندند و ملاحظه هیچ چیز را نمی‌کنند، دیگر به چه چیزی باید امید داشت؟ وقتی ذره‌ای اطلاع‌رسانی آزادانه را برنمی‌تابند، چه باید کرد؟ نمی‌دانم، دیگر نمی‌دانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 13:0  توسط امیر علیزاده| 

            

از آتش‌سوزی هواپیمای مشهد حرف نمی‌زنم، کلاً سانحه اصلاً هوایی نیست. اتفاقاً کاملاً زمینی است. از زندگی در یک شهر می‌خواهم بگویم که آرام‌آرام باید پرمشقت بودنش را جدی گرفت. شهری که پایتخت است اما نه پاکیزه است، نه آسایش دارد و نه آرامش، و از همه بدتر، ناامن است. 

نه، امن نیست! آنقدر مشکل و معضل دارد که امنیت از آن سلب شود. اگر امن بود، آن دو جوان بدبخت هیچ‌گاه له نمی‌شدند! حداقل به خاطر ترافیک له نمی‌شدند. اگر ترافیک نبود، به تجریش می‌رسیدند آن دو جوان! سوار پرایدشان بودند در ولیعصر، چیزی نمانده بود به تجریش. از کجا باید می‌دانستند که به خاطر ترافیک لاین مخالف، پاترول آمبولانس با سرعت وحشتناک از روبرو دارد می‌آید و با آنها شاخ‌به‌شاخ می‌شود؟ نه، نمی‌داستند بیچاره‌ها! آنقدر سرعت داشت که آن دو تا آمدند بعد از شنیدن صدای آژیر و رویت آمبولانس به خودشان بیایند، با مخ توی شیشه بودند. از این آمبولانس مرگ جان سالم بدربردند، با یک معجزه لابد! اما این معجزه‌ها تا کی دوام می‌آورند؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 1:39  توسط امیر علیزاده| 

این جمله کلیشه‌ای که اگر در قرن بیست و یکم کسی انگلیسی بلد نباشد بی‌سواد محسوب می‌شود  را لابد شما هم شنیده‌اید. اما متاسفانه همین واقعیت بدیهی، در ایران مضحک به نظر می‌آید! به همه مردم کاری ندارم و اشاره‌ام در اینجا تنها به همکاران روزنامه‌نگار است. خیلی وقت است که این نقطه‌ضعف آزارم می‌دهد.

بله، واقعاً جای تاسف است، اما در میان خبرنگاران ایرانی کمتر کسی هست که به زبان انگلیسی مسلط باشد. نمی‌گویم بلد باشد و هدفم از تسلط نه در حد نوشتن گزارش و مقاله به زبان انگلیسی، بلکه مثلاً استفاده از آن برای مصاحبه، گرفتن خبر از خبرگزاری‌های خارجی، شرکت در یک جلسه مطبوعاتی بدون نیاز به مترجم، حضور فعال در کنفرانس‌های بین‌المللی، گذراندن دوره‌های تخصصی کوتاه‌مدت خارجی و از همه مهمتر برای تهیه گزارش در یک کشور خارجی است. بسیاری از خبرنگاران -بدبختانه حتی بهترین‌ها- هستند که توان هیچ یک از این کارها را هم ندراند.

راستش نمی‌دانم چرا! آیا می‌شود آن را فقط به حساب تنبلی و کوتا