تبليغاتX
فریادنامه
فریادنامه | یادداشت‌های جسته و گریخته‌ی امیر علیزاده
وسطِ زندگی، باید حالا بروم "خدمتِ" سربازی. چاره‌ای نیست،‌ به مدت حداقل دو ماه و حداکثر شانزده ماه، همه چیز فعلاً کم و بیش به تعویق خواهد افتاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 9:10  توسط امیر علیزاده| 

در مدیریت بازاریابی، در مبحث رفتار مصرف‌کننده، یک اصطلاحی داريم تحت عنوان "ناسازگاری ادراکی‌ـ شناختی" که بازگوکننده‌ی حالتی روانی در رفتار انسان پس از انجام یک خرید است. این حالت موقعی اتفاق می‌افتد که آدم پس از یک خرید دچار احساس و تنشی روانی می‌شود و با تردید از خود می‌پرسد آیا بهتر نبود مارک یا مدل دیگری را انتخاب می‌کردم؟

من خیلی کم دچار چنین تنشی می‌شوم و معمولا قبل از خرید می‌دانم که چی می‌خواهم بخرم. حالا هم که می‌خواستم یک گوشی موبایل جدید بخرم، با اینکه پس از سال‌ها استفاده از نوکیا می‌خواستم دیگر از این مارک استفاده نکنم، خیلی راحت این تصمیم را گرفتم.

راست‌اش من خیلی اعتقادی به کارهایی مثل تحریم کالا و اتو به برق زدن و این‌ها ندارم، اما پس از انتشار آن اخبار مربوط به نوکیا، یک جورهایی دیگر نتوانستم خودم را راضي کنم که دوباره نوکیا بخرم. به عبارتی پیش از خرید دچار يک "ناسازگاری سیاسی‌-شناختی" نسبت به نوکیا شده بودم! فکر کنم خيلی‌های دیگر مثل من فکر می‌کنند، وگرنه فروش نوکیا نصف نمی‌شد. قصد ندارم اینجا تبلیغ منفی کنم، به اعتقاد من هنوز هم نوکیا بهترین و باکیفیت‌ترین موبایل‌های جهان را می‌سازد. اما با این کارش مسئولیت اجتماعی خود را نادیده گرفت، برای همین منِ مصرف‌کننده هم دیگر ته دل‌ام راضی به خرید نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 22:2  توسط امیر علیزاده| 

     

تو آن سان بهارانه از راه می‌رسی
که راه‌ها می‌شتابند و از قدومت گل می‌طلبند
بر فراز درخت پر رازی که تو خود هستی
عشق از بال‌ها آشیان‌ها به پا می‌کند
تو تمامی چشم‌انداز هستی
استخر آرام خورشید
و آبی آسمان در چشمان یگانه توست

(شاعر گمنام)

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:39  توسط امیر علیزاده| 

انتظار (تنبلی) برای نسخه‌ی جدید بلاگرولینگ‌ بیهوده بود! البته راه افتاد این «بلاگرولینگ 2.0»، یک سری از دردسرهاش هم برطرف شده. من هم یک بلاگرول جدید ساختم، اما خیلی زود فهمیدم نه خیر واقعاً دیگر به درد نمی‌خورد و فرار کردن از تکنولوژی‌های جدید بی‌فایده است. به خصوص اینکه در دو روزی که استفاده کردم ازش، دیدم اصلاً وبلاگ‌ها پینگ نمی‌شوند. ضمن اینکه هر لینکی را که باز می‌کنید، یک آگهی مسخره بالایش نمایش داده می‌شود که باید هر دفعه ببندیش و گرنه آدرس اصلی وبلاگ را هم در آدرس‌بار نشان نمی‌دهد. اما دلیل اصلی اینکه بلاگرولینگ حتی نسخه‌ی جدیدش هم دیگر به درد نمی‌خورد، اصلاً همین بود که تکنولوژی‌های جدیدتر و بهتری آمده که در وب هم اغلب از این‌ها استفاده می‌کنند.

خلاصه مقاومت در برابر تغییرات ضروری، مثل همیشه بیهوده بود و تسلیم شدم و همان طور که خیلی از دوستان (+ و +) هم توضیح داده‌اند، رفتم سراغ این بلاگ‌چرخان‌های جدید که با استفاده از گوگل‌ریدر ساخته می‌شوند. باور کنید راحت‌تر از آن است که فکرش را می‌کنید. حتی یک آدم ناشی مثل من در زمینه‌ی کامپیوتر هم می‌تواند به راحتی یک بلاگ‌چرخانِ گوگلی مدرنِ فارسی که مزایای بسیاری نسبت به بلاگرولینگ دارد بسازد.

شدیداً توصیه می‌کنم کسانی که هنوز از نعمت این بلاگ‌چرخانِ‌ فوق‌العاده بی‌بهره‌اند، آن را بسازند تا مطالب تازه‌ی وبلاگ‌هایی که دوست دارند را از دست ندهند و وبلاگستان فارسی رونق بیشتری پیدا کند. اول از همه اینجا را بخوانید و بعد هم توضیحات پاسپارتو را که زحمات زیادی کشیده برای رفع اشکالات کد رادیو زمانه و کم‌‌نقص کردن این بلاگ‌چرخان. با آرزوی موفقیت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 11:17  توسط امیر علیزاده| 

بالاخره پس از سه سال و نیم یک دستی به سر و روی "فریادنامه" کشیدیم. خجالت‌آور بود این همه رخوت! البته همین تغییر و تحول هم فعلاً فقط در حد طراحی سرصفحه است که آن هم به لطف یک دوست صورت گرفته و بدون کمک او ممکن نبود. تغییرات اساسی‌تر انشالله بماند برای بعد! امیدوارم این وبلاگ با چهره‌ی نو‌ش زنده‌تر هم بشود. روح ادوراد مونش هم به خاطر خلق "جیغ" این شاهکار بزرگ شاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 0:59  توسط امیر علیزاده| 

«فریادنامه» هم به همین راحتی سه ساله شد! داشتم به پست‌های ابتدایی آن نگاهی می‌انداختم، دیدم در این مدتِ نه چندان کم، چقدر تغییر کرده است! لابد مثل خودم. قصد داشتم در چهارمین سال انتشار «فریادنامه»، آن را به جای دیگری مثل بلاگر یا وردپرس ـ شاید هم با اسمی دیگرـ ببرم، اما مشغله و گرفتاری مجال نداد. شاید وقتی دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 15:42  توسط امیر علیزاده| 

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره‌ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ‌ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتاگ شدی
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را
باور کن

فریدون مشیری

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:25  توسط امیر علیزاده| 

مدت‌هاست که این وبلاگ هیچ خاصیت دیگری ندارد به جز اینکه فقط یادداشت‌هایی را که گه‌گاهی می‌نویسم، در آن کُپی‌ ـ پِیست کنم و احیاناً لینکدونی‌اش را به روز نگه دارم. نه حرف تازه‌ای، نه مطلب به درد بخوری! هر بار موضوعی به ذهنم رسیده،‌ موکولش کرده‌ام به بعد و بعداً هم یا دیگر حوصله‌اش را نداشته‌ام، یا نتوانسته‌ام ذهن درگیرم را جمع و جور کنم و دیگر از دهن افتاده است. خرابی بلاگرولینگ هم البته بی‌تاثیر نبوده در این بی‌انگیزگی! هر چند تازگی‌ها ظاهراً بهتر شده. در هر صورت،‌ کمتر حس‌اش را پیدا کرده‌ام که بنشینم و تمرکز داشته باشم و چیزی در اینجا بنویسم. یک جورهایی برایم سخت شده. مثل همین حالا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 0:32  توسط امیر علیزاده| 

خاکسپاری مهران همان قدر تکان‌دهنده بود که مرگش مبهوت‌کننده. حتی در آن لحظه‌ای که جسم بی‌جانش تا ابد در خاک دفن می‌شد، و به عکس‌های خندان برافراشته‌اش چشم دوخته بودم، باورش خیلی سخت بود که او دیگر در میان ما نیست و خیلی راحت اینجا را ترک کرده است. اینجا، این کره‌ی خاکی که در یک چشم به هم زدن، بدون اینکه آدم اختیارش را داشته باشد، وادار می‌شود رهایش ‌کند. مهران هم ناخواسته ناگهان قلبش ایستاد و خیلی زود از پیش‌مان رفت و دیگر نیست که بتوان در برابر تعصب کودکانه‌اش برای استقلال، کُرکُری خواند. بر سر رقابت قرمز و آبی، کَل‌کَل کرد باهاش... دیگر نیست که از این سر تحریریه در مورد کشورهای ناآشنا  ازش سوال کنیم، او هم یا با معلومات فوق‌العاده‌اش جواب بدهد یا اگر ندانست، همان لحظه باعلاقه بگردد تا پاسخ‌اش را برایت پیدا کند. دیگر نیست با آن چهره‌ی خندان بچه‌گانه‌اش، که روزنامه ورزشی‌های روی میز گروه ورزشی را کش برود یا خوراکی‌ها را دور از چشمان سارا. آه سارا، همسر نازنین‌اش که چقدر حالا که تنها شده باید بردبار باشد...

آری، یک بار دیگر دنیا به رخ‌مان کشید که زندگی در آن به چه تار نازکی وصل است، و اینکه باید قدر تک‌تک لحظات آن را دانست. مهران عزیز، تو آسوده بخواب...

 

می‌آیی و من می‌روم ای مرد دیگر
چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می‌آیی و من می‌روم. زیباست، زیباست
باران نرمی بر غبار کوره راهی،

دشت بلاخیز غریب تفته‌ای بود
هر تپه‌ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینکه تو می‌آیی برای سیر و گلگشت

حلاج‌‌ها، بر دار، رقصیدند و رفتند!
شیطان خدایی کرد در این خاک سوزان!
این قصر عاج افتخارآمیز تاریخ-
برپاستی، از استخوان تیره‌روزان!

تابوت خون‌آلود من گهواره‌ی توست
جنباندت دست پلید پیر تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازی‌ست
روزی شنیدی گر کسی می‌گفت: تدبیر

می‌آیی و من می‌روم،
                              بدرود.
                                    بدرود.
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم،
بیهوده بودن، تلخ دردی بود، اما
اما... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم!

شعر «مرد دیگر» از نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 18:7  توسط امیر علیزاده| 

زندگی پر است از دوراهی‌های کوچک و بزرگ. دوراهی‌هایی که نمی‌توانی ازشان اجتناب کنی و مجبوری سر آنها قرار بگیری و یک مسیر را انتخاب کنی. همین است، هیچ چاره‌ی دیگری وجود ندارد. کم هم نیستند لعنتی‌ها. مدام سر راه‌ات سبز می‌شوند، کوچک و بزرگ. هی باید تصمیم بگیری و یک مسیر را انتخاب کنی. تردید هم نباید بکنی، یکی را باید بگیری و بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی! درنگ جایز نیست. بدبختی‌اش هم اینجاست که هیچ وقت فرصت این را پیدا نخواهی نکرد که ببینی اگر آن یکی مسیر را می‌رفتی چه می‌شد.

نمی‌خواهم فلسفه‌بافی کنم، این مقدمه را گفتم تا بگویم که روزنامه‌نگاری را به عنوان شغل ثابت رها کرده‌ام. یکی از آن همان دوراهی‌ها بود. یا باید برای پایان‌نامه‌ام وقت می‌گذاشتم تا بعدها در همان زمینه که آرزویم است کار کنم، یا قید دانشگاه را می‌زدم و تا آخر روزنامه‌نگاری را پیشه‌ام می‌کردم. فکر نمی‌کنم امکان‌اش بود که هر دو راه را می‌رفتم. در هر صورت یک مسیری را انتخاب کرده‌ام. راست‌اش قعلاً با این تغییر بزرگ در زندگی‌ام خیلی سازگار نشده‌ام و هر روز همچنان دلم می‌خواهد در دنیای اخبار بچرخم و چیزی بنویسم. احتمالاً می‌گذرد. نمی‌دانم. البته هیچ‌گاه روزنامه‌نگاری را رها نخواهم کرد و به صورت آزاد همچنان خواهم نوشت. یعنی نه می‌خواهم و نه می‌توانم. هفت، هشت سال از عمرم این کار را کرده‌ام و دلم نمی‌خواهد آن را کاملاً کنار بگذارم. در هر حال، این دوراهی بزرگ نقطه‌ی عطفی بود و باید یک مسیر را انتخاب می‌کردم. به گمان‌ام انتخاب‌ام هم درست بود.

بعداً در مورد روزنامه‌نگاری، به عنوان یک شغل در ایران و تجربیاتی که در این چند سال کسب کرده‌ام بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 14:58  توسط امیر علیزاده| 

یک سال دیگر هم از عمر گذشت، شد ۲۶ تا! به همین سادگی و قابل پیش‌بینی‌تر از همیشه. اما هم‌آیندی طعنه‌آمیزی بود که خانم احمدنیای عزیز، درس بزرگ زندگی را روی وبلاگ‌اش داده. در نگاه اول خیلی کلیشه‌ای‌ست، اما از صبح چند بار آن را خوانده‌ام تا بتوانم به خاطر بسپارم‌اش...

پ.ن: حرفم را پس می‌گیرم، اصلاً قابل پیش‌بینی نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 19:57  توسط امیر علیزاده| 

تا ساعاتی دیگر سال تحویل می‌شود. به گمانم سالی سرنوشت‌ساز را پیش رو خواهیم داشت. به امید بهاری پرشکوه و سالی پربار و کم‌دغدغه، نوروز را به همگی تبریک می‌گویم...

غزلی از سیمین بهبهانی:

وقتی زمانه جوان است حس می‌کنم که جوانم
آبم که روشن و لغزان در رودخانه روانم

حس می‌کنم که سراپا شور و تلاش و نشاطم
موجم که در دل دريا جانی پر از هيجانم

فواره‌ام که به صورت، همتای بيد بلورم
رقصان و شاد و غزل‌خوان پيوسته در فورانم

دارم هوای دويدن همپای باد سبکپوی
بر آن سرم که برآيم از آزمون توانم

صد بوسه دارم و يک لب، کو آنکه غنچه بچيند؟
مات از بلوغ بهاری در برگريزان خزانم

سياره‌ای که زمين است خواهم که سعد بچرخد
وز نحس دور بماند اين جرم و آن دگرانم

چشمم به راه که پيکی با صلح‌نامه درآيد
جنگ يهود و مسلمان آتش فکنده به جانم

من جز يگانه نديدم پروردگار جهان را
هم جز يگانه نباشد در ديده خلق جهانم

ای هر که نام و به هرجا، پيشانی از تو لب از من
بگذار از دل تنگت شيطان و کينه برانم

مرتبط:
هفت سين نشانه‌هايی از آرزوهای نيک

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 23:41  توسط امیر علیزاده| 

امروز که احمدی‌نژاد از موسسه «ایران» بازدید کرد (+ و +)، یاد یک سال و نیم پیش افتادم. موقعی که خاتمی در آخرین روزهایش به عنوان رییس‌جمهور، به «ایران» آمده بود. هنوز هم سایت ویژه‌ای که همان موقع برایش طراحی شده بود، سر جایش هست! اما شاید این چند صفحه مجازی تنها چیزی‌ست که از آن زمان تغییر نکرده. اصلاً انگار نه انگار که همان موسسه بود و احمدی‌نژاد در سالن اجتماعات طبقه پایین، برای سخنرانی پشت همان تریبونی ایستاد که خاتمی به آن تکیه زده بود. میزبانان رییس‌جمهور هم دیگر همان‌ها نبودند. از خبرنگارانی که پارسال از خاتمی استقبال کرده بودند، خیلی‌ها امروز دیگر حضور نداشتند. عده‌ای دیگر نمی‌خواستند بمانند و برخی هم مجبور به ترک شدند با آمدن دولت اصول‌گرا. تلویزیون هم حالا ظاهراً به بازدید «سرزده» رییس‌جمهور از موسسه «ایران» علاقه نشان می‌دهد. پارسال که تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، خیلی بی‌میل بود! اصلاً خیلی چیزها در این هجده ماه عوض شده...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 0:14  توسط امیر علیزاده| 

راهی است که آدم یاد بگیرد کارها را ناتمام رها نکند و به لحظه آخر نسپردشان؟‌

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 23:58  توسط امیر علیزاده| 

واقعاً خیلی دیر وارد این بازی یلدا شدم! راستش به نظرم کمی کار لوسی هم است. اما خب، نمی‌خواهم بازی خراب‌کن باشم! علاوه بر آن اصلاً در این جور چیزها اصلاً خلاقیت ندارم! در هر صورت ممنون از مریم که من را هم معرفی کرد. حالا پنج نکته:

۱. خیلی اتفاقی و به خاطر آشنایی‌ام به زبان آلمانی روزنامه‌نگار شدم. حدود هشت، نه سال پیش، یک روز سر کلاس زیست‌شناسی در دوم دبیرستان داشتم مقاله‌ای درباره علی دایی که تازه به آرمینیا بیله‌فلد رفته بود می‌خواندم. مقاله را یکی از دوستان از یک روزنامه آلمانی بریده و فکس کرده بود. معلم‌مان که پرویز زاهدی، که هنوز هم در روزنامه ایران دبیر سرویس ورزشی است، مچ‌ام را گرفت و از من خواست تا آن را ترجمه کنم و برایش در ایران‌ورزشی بفرستم!

۲. باشگاه‌های فوتبالی که دوست دارم، در ایران و آلمان تصادفاً یک جورهایی خواهرخوانده‌اند! در هر کشور من اول طرفدار یک تیم بندری در شمال هستم و بعد هوادار بزر‌گ‌‌ترین باشگاه کشور که رنگ سنتی‌اش هم قرمز است: ملوان بندرانزلی-هامبورگ، پرسپولیس-بایرن مونیخ!

۳. گاهی اوقات احساس می‌کنم زیاد حرف می‌زنم و موضوعاتی که درباره‌شان دوست دارم بحث کنم حوصله بقیه را سر می‌برد!

۴. دوست زیاد دارم، اما دوست صمیمی‌ای که درباره هرچه خواستم باهاش حرف بزنم، خیلی کم!

۵. از هفت سالگی تنیس بازی می‌کنم و عاشق این ورزش هستم!

زیاد درباره این پنج مورد فکر نکردم و در عرض چند دقیقه هر چه به ذهنم رسید، نوشتم! حالا از آنجا که خیلی دیر وارد این بازی شدم و چون نمی‌دانم این بازی تا کجا رفته  و برای اینکه معرفی‌هایم تکراری نباشند، دیگر کسی را معرفی نمی‌کنم!

اصلاحیه: پشیمان شدم و این‌ها را معرفی می‌کنم: آدم نصفه‌نیمه، احسان، مهدی کیان‌پور و مصطفی قاجار

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 1:23  توسط امیر علیزاده| 

چقدر تصورات جان لنون در ترانه جاودانه‌اش "تصور کن"، در دنیای امروز اتوپیک به نظر می‌آید. حتی اگر مینارد جیمز کینن آن را با صدای محشرش بازخوانی کرده و به سبک اعتراضی راک اجرایش کرده باشد. اینطور نیست؟

Imagine

(John Lennon)

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:52  توسط امیر علیزاده| 

من هیچ وقت درک نکردم که چگونه یک نفر می‌تواند به طور خودخواسته به زندگی‌اش پایان دهد! آیا واقعاً ممکن است که زندگی برای یک نفر آنقدر بی‌ارزش یا عذاب‌آور شود که او آگاهانه مرگ را انتخاب کند؟ اگر هم ممکن است، چرا عده‌ای برای این کار راه‌های دردناک را انتخاب می‌کنند؟ این سوال‌ها دو روز است که ذهنم را مشغول کرده‌اند، چون همکار و دوستی قدیمی، سه‌شنبه صبح، خودش را از بالای ساختمان پایین انداخت و در جا درگذشت! نمی‌خواستم اینجا چیزی بنویسم، اما نتوانستم!

او شخصیت عجیبی داشت و ناسازگار بود، اما هرگز فکرش را نمی‌کردم که دست به چنین کاری بزند! تغییر را دوست داشت و می‌گفت برای بقا باید کمی دیوانه بود! چقدر این حرفش حالا کنایه‌آمیز به نظر می‌آید...

نمی‌دانم یک دختر ۲۵ ساله به کجا باید برسد که حاضر شود این گونه جان خود را بگیرد! پارانویای حاد داشت؟ یا در عذاب بود؟ کاش می‌شد از خودش پرسید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 3:4  توسط امیر علیزاده| 

یک ربع قرن از سن‌ام گذشت امروز! کاش از ربع دوم سرعت زمان کاهنده می‌شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 1:18  توسط امیر علیزاده| 

چند ساعت دیگر تا شروع مسابقه نمانده و من کلی هیجان دارم! دیشب با بقیه ایرانی‌ها جلوی شهرداری کلی جلوی مکزیکی‌ها که تعدادشان چند برابر است و در همه جای نورنبرگ می‌لولند عربده کشیدیم و کری خواندیم! برخلاف ایرانی‌ها که تازه وقتی بلیط هم دارند سفارت آلمان بهشان ویزا نمی‌دهد، مکزیکی‌ها که به معنای واقعی کلمه دیوانه فوتبال هستند، بدون ویزا به آلمان آمده‌اند و تعدادشان راحت به ۴۰ هزار نفر می‌رسد. تازه علاوه بر این برخلاف ما متحدند و فرهنگ فوتبال قوی‌ای دارند.

نورنبرگ واقعاً شهر زیبایی است و علیرغم اینکه در جنگ کاملاً ویران شده، قدمت هزار ساله‌اش را کاملاً حس می‌کنی! یک چیز که برای من عجیب بود این است که نورنبرگی‌ها اصلاً خودشان را بایرنی نمی‌دانند. با اینکه نورنبرگ در ایالت بایرن است، اما اهالی آن فرانکنی هستند. گویششان هم کاملاً با بایرنیها فرق می‌کند. فرانکها که آبا و اجداد فرانسویها هم از آنهایند، یک طایفه از ژرمنها هستند. نورنبرگ را که تا قرن نوزدهم قیصر جدا داشت، ناپلئون به پادشاه بایرن که متحدش بود بخشید.

خب دیگر حالا باید کم کم بروم تا برای رفتن به استادیوم فرانکن آماده شوم. به امید پیروزی تیم ملی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 13:36  توسط امیر علیزاده| 

ظاهراً قرار است هر وقت چیزی شامل حال ما شود، سریع از اعتبار بیفتد! آن از ماجرای هدیه یک میلیون دلاری آقای خاتمی به خبرنگاران که اول قرار بود به شکل لپ‌تاپ‌ و بعداً به صورت پول نقد داده شود و در نهایت ماست‌مالی شد (+ و +) و حالا هم که بعد از لطف فدراسیون آقای دادکان کلی روی ۲۵٪ تخفیف هواپیمایی هما به اعضای انجمن صنفی روزنامه‌نگاران حساب کرده بودم تا حداقل یک کمی از هزینه این سفر پر خرج به جام جهانی کاسته شود، متوجه شدم که در سال جدید دیگر از این خبرها نیست، چون دولت جدید دیگر برای این کار بودجه تخصیص نداده است! 

تکمله: روزنامه پیشنهاد کرد که هزینه بلیط رفت و برگشت مرا بپردازد! جای خوشحالیست، اما امیدوارم روزنامه‌ها در ایران یک روزی به جایی برسند که بتوانند برای هر رویداد و حادثه‌ مهمی، با هزینه خودشان خبرنگار بفرستند تا گزراش‌های اختصاصی داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 22:30  توسط امیر علیزاده| 

متنفرم از مواقعی که آدم مجبور می‌شود با زمان کورس بگذارد! آن هم کورسی که می‌دانی خیلی تلاش کنی، نهایتاً بتوانی شانه به شانه حریفت بدوی...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 23:42  توسط امیر علیزاده| 

یک سال پیش، انتخابات ریاست جمهوری انگیزه‌ای بود برای راه‌اندازی این وبلاگ. می‌خواستم امکانی برای تبادل نظر و نقد کردن و نقد شدن داشته باشم. تصوراتی داشتم که بعضاً از واقعیت دور بود و اهدافی که اغلب محقق نشد.

اما در این یک سال "فریادنامه" ازخط‌مشی روزهای ابتدایی‌اش فاصله گرفته و مثل خودم تغییر کرده. من سعی کردم بیشتر در مورد مسائل تخصصی‌تر بنویسم و چیزهای زیادی هم در یک جامعه مجازی آموختم و در آن با آدم‌های زیادی آشنا شدم که الحق از بزرگ‌ترین محاسن‌اش بود.

حالا بعد از یک سال باید اعتراف کنم که علیرغم مزایای زیادی که وبلاگ‌نویسی برایم داشته، چندین بار جدی به فکر تعطیلی "فریادنامه" افتاده‌ام، چون مرا بیش از اندازه درگیر مسائل روزمره کرده و باعث شده زمان کمتری برای دانشگاه و مطالعه داشته باشم. فعلاً دارم با خودم کلنجار می‌روم و تلاش می‌کنم تا راه‌های بهتری برای مدیریت وقتم پیدا کنم و "فریادنامه" را پابرجا نگه دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 12:18  توسط امیر علیزاده| 

کاش می‌شد زمان را هم مثل سایر منابع کمیاب ذخیره یا خرید و فروش کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 9:5  توسط امیر علیزاده| 

دارم چند روزی می‌روم سفر. بعد از سال‌ها تصمیم گرفتم نوروز را دیگر به شمال و سواحل شلوغ‌پلوغ دریای خزر نروم. می‌روم تا برای اولین بار آرام‌گاه بو‌علی و باباطاهر و طاق‌بستان و چغازنبیل و قلعه فلک‌الافلاک و آتشکوه را ببینم. جای جبران کوتاهی‌های گذشته در این مملکت زیاد است و فرصت کم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 1:40  توسط امیر علیزاده| 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم‌نرمك می‌رسد اينك بهار


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 17:56  توسط امیر علیزاده| 

۱. سایت "فردا" خبر داده که "آزادی گنجی منتفی شد!" معصومه شفیعی همسرش، گفته بود که گنجی قرار است ۲۶ اسفند یعنی جمعه همین هقته آزاد شود! (مرتبط: آخرین خبر بد سال نفرین شده:گنجی آزاد نمی شود - محمدجواد روح)

۲. جورج بوش دیروز ایران را به دست داشتن در ساختن بمب‌هایی که در عراق منفجر می‌شوند، متهم کرد:

"Tehran has been responsible for at least some of the increasing lethality of anti-coalition attacks by providing Shia militia with the capability to build improvised explosive devices in Iraq."

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 13:30  توسط امیر علیزاده| 

چون برای شروع سال جدید و پشت سر گذاشتن یک سال پرحادثه و آغازی دیگر بی‌تابی می‌کنم، این ایده به نظرم مفید آمد و همان‌طور که شاید تا الان متوجه شده‌اید، "فریادنامه" شمارش معکوس را آغاز کرده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:3  توسط امیر علیزاده| 

من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی،

می نویسم،

کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.

تو همیشه،

از آنچه من از تو انتظار داشتم،

جلوتر بودی.

تو،

همیشه دوست داشتنی ترین،

غیرمنتظره بودی.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:13  توسط امیر علیزاده| 

          

چقدر خوب است که آدم از تمام طول عمر کوتاهش تصاویری داشته باشد. عکسی که به نظرتان بیخود است و دوست دارید پاره یا دیلیتش کنید، با گذر رمان چنان ارزشی پیدا می کند که امروز برایتان قابل تصور نیست.

در لابلای آلبومها این عکس را پیدا کردم که بی نهایت خاطره انگیز است. جالب تر از خود عکس، اطلاعاتی است که در مهر ۶۸ پشت آن نوشته ام و خوشبختانه در این ۱۶ سال ماندگار بوده! بنده (نفر دوم ایستاده از سمت راست) در آن زمان در مدرسه شهید باقری (بهار آزادی سابق) به کلاس سوم می رفتم. این تیم قدر هم تیم فوتبال «سپاه» (نمی دانم این اسم را از کجایم درآورده بودم!) بود. پُست تک تک بازیکنان هم پشت عکس نوشته شده و من که کاپیتان تیم هم بودم در خط حمله بازی می کردم!

راستی از تورج و پارسا و سینا و کوشا که بهترین دوستانم در دوران دبستان بودند، هیچ خبری ندارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 0:36  توسط امیر علیزاده| 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 22:20  توسط امیر علیزاده| 

امتحانات دانشگاه فرارسیده اند و من نمی دانم اینجا دوباره چی کار می کنم! حالا که آمدم گفتم یک چیزی بنویسم! از اینکه من به این نتیجه رسیده ام که در دوره فوق لیسانس دیگر نمی شود شب های امتحان درس خواند و دانشگاه باید در اولویت باشد و عهد کرده ام که از ترم دیگر که درس هایم تخصصی تر شد وقت بیشتری بگذارم برای درس خواندن؟ خیلی خیلی بیشتر...

یا از این روزهای سخت برای ما ایرانی ها که منتظریم ببینیم در نهایت امروز در لندن اعضای دائمی شورای امنیت چه تصمیمی برای ما می گیرند؟ منزوی و تحریم مان می کنند یا نه؟ "تحریم هوشمند"(+) یا "ممنوعیت صادرات بنزین" یا حتی "کنار گذاشتن از جام جهانی"؟ اصلاْ نمی توانم تصور کنم که بعدش چه می شود!

یا از جوانان بی عاری که در همان روز نشست وزرای خارجه فرانسه و انگلیس و آلمان در برلین که در تهران برف می بارد، تفریح جدیدی ابداع می کنند و سر و مر گُنده تا نیمه شب در خیابان ولیعصر بالا و پایین می روند و به داخل خودروهای همدیگر برف پرتاب می کنند؟ 

من هم می روم سراغ همان درس و مشقم... هر چه باداباد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 10:26  توسط امیر علیزاده| 

                                 عکس از خبرگزاری آلمان dpa

آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان جلسه هیات دولت فدرال را با یک توپ فوتبال ترک می کند. ولفگانگ شویبله وزیر کشور این توپ را به همه اعضای کابینه هدیه داد! چه  تبی ایجاد می کند این جام جهانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 11:29  توسط امیر علیزاده| 

امروز ۲۰ دی صد و پنجاه و چهارمین سالروز قتل محمد تقی خان امیر کبیر، وزیر بزرگ ناصرین الدین شاه قاجار است. و با اینکه موقع امتحاناتم است و یک خروار هم درس و کار دارم، از آنجا که ندیدم جایی یادی از این بزرگوار شود، دوست داشتم چیزی درباره این مرد بزرگ بنویسم. و چون چیزی از تاریخ سرم نمی شود و معلوماتم کم و بیش در حد همان خزعبلات کتاب های مزخرف راهنمایی و دبیرستان است، دوباره پناه بردم به "چکيده تاريخ ايران"، نوشته حسن نراقی. 

                             

ناصرالدین میرزا تنها شش هفته بعد از مرگ پدر(محمد شاه) در ۱۶ سالگی پادشاه شد و بلافاصله میرزا تقی خان معلم افسران خود را به صدارت انتخاب کرد. این وزیر مصمم بود نهادهای پوسیده حکومتی را سر و سامان بدهد. امیر کبیر مدیر لایقی بود و در طول وزارتش منشا خدمات کم نظیری از جمله تاسیس مدرسه دارالفنون شد. او جزو معدود مصلحینی بود که می خواست به صورت ریشه ای مشکل مملکت که فقر و عقب ماندگی بود را حل کند. او راه حل آن را جلوگیری از دخالت های دول بیگانه و سفرای آنها، کوتاه کردن دست درباریان فاسد و وطن فروشان از مال و جان مردم، اِعمال قدرت حکومت مرکزی در سراسر خاک ایران، ایجاد نهادهای اداری و آموزشی و نظامی به شکل مدرن و اروپایی، و به طور کلی برقراری نظم و نسقی که امکان رشد و توسعه را فراهم آورد، می دانست.

اما جدای این توانایی های بالقوه، امیر کبیر یک نقطه ضعف داشت که اغلب اصلاح طلبان تاریخ ایران به آن دچار بوده اند. او قدرت فساد را چندان ماهرانه ارزیابی نکرده بود و به همین خاطر برای خودش دشمنان زیادی تراشید. و این در کارنامه یک سیاستمدار نقطه مثبتی محسوب نمی شود.

امیر به موازات کارهای اساسی و بنیادینی که شروع کرده بود، به همان اندازه مورد بغض و کینه حسودان دربار که تعدادشان به مراتب زیادتر از طرفداران او بود، قرار گرفت و سرانجام به تحریک و توصیه درباریان و در راس آنها مهدعلیا، مادر قدرتمند شاه که زنی سیاست باز و از نظر شعور سیاسی از بسیاری از مدعیان سیاست در دربار بالاتر بود، به کاشان تبعید شد و در حمام فین کاشان به قتل رسید و ایران از وجود چنین مدیری محروم شد و صدایی هم از هیچ کس درنیامد.

 

مرتبط: "اين پسر، ترقيات دارد" - محمد گرشاسبی، همشهری جوان (به سمت پایین اسکرول کنید تا به مطلب برسید)

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 13:42  توسط امیر علیزاده| 

              

در حال حاضر نه حوصله و نه وقت نوشتن را دارم. برای همین هم در پست های اخیر از عکس زیاد استفاده کرده ام. امروز هم چیز بهتری از این گوسفند که در هوای ۱۰ درجه زیر صفر جنوب انگلستان در سرمای شدید این روزهای اروپا، این قدر دمغ و با این سر و صورت یخ زده جلوی دوربین ایستاده است، به ذهنم نرسید. این عکس دیروز در صفحه اول روزنامه گاردین هم آمده بود!

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 11:57  توسط امیر علیزاده| 

اين جا كجاست‌‏؟
اين شهپر از كدام شاهين افتاده است
نيم سوخته
و اين يال بريده هنوز خونين
از كدام كبوتر سفيد است
كفتر چاهي شده از خاكستر و دود؟
و از آسمان
هم چنان مي‌‏بارد
انگشتاني
اشاره‌‏شان به مكاني شعله‌‏ور در زمين
و چشماني
با نگاه‌‏هايي به سقفي كج
و اين كودكي كه پرپر زنان فرود مي‌‏آيد
چنان كه انگار هنوز
منگوله گهواره‌‏اش را مي‌‏نگرد
و گوشش هنوز
محسور لالايي مادر است
چسبيده به گهواره
كه پتويي از آهن و خاك بر سر كشيده و خوابش برده
مرده؟


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 21:45  توسط امیر علیزاده| 

میلاد عیسی مسیح و عید کریسمس رو به همه دوستان و هموطنای مسیحی تبریک می گم!  

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 23:6  توسط امیر علیزاده| 

از عزاداری و سوگواری،

از رنگ سیاه و تسلیت گویی،

از گریه و هق هق و شیون و زاری بیزارم!

از روضه و روضه خوان که میکروفن به دوش،

از کله سحر تا بوق سگ،

از این گور به آن گور می دود متنفرم!

از سنگ قبر و گلهای پرپر شده روش،

از حلوا و خرما با گردو ...حالم بهم می خورد!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 21:52  توسط امیر علیزاده| 

کسی می داند کلیپ گل نصرتی به بحرین را که ایران را به جام جهانی فرستاد، چگونه می توان پیدا کرد؟ با گزارش اوریجینال و صدای عادل فردوسی پور. هر چی در وب گشتم چیزی پیدا نکردم. ممنون میشم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 0:55  توسط امیر علیزاده| 

بعد از انتخابات و تغییرات گسترده مدیران در ارگانهای دولتی من جمله خبرگزاری جمهوری اسلامی، ایرنا و روزنامه ایران، در ایران ورزشی هم که صاحب امتیازش ایرناست، دیر یا زود اثرات این خانه تکانی معلوم می شد. با رفتن کسری نوری که همزمان سردبیر ایران و مدیرمسئول ایران ورزشی بود و کل کل های بیژن مقدم سرپرست جدید ایران و خادم المله مدیر جدید ایرنا، سرانجام مدیر مسئول ایران ورزشی هم تعیین شد: آقای حجت الله اکبر آبادی که قبلاْ هم در ایران ورزشی کشتی نویس بود و من در سال ۸۰ سابقه همکاری خیلی کوتاهی را با او داشتم.

با آمدن اکبرآبادی، شاهین و سیامک رحمانی، هیوا یوسفی و محمد شهرابی، تیمی که از اول سال ۸۲ هدایت این روزنامه را برعهده گرفته و خط مشی آن را به کلی تغییر داده بود، بلافاصله استعفای خود را تقدیم بیژن مقدم کرد. ظاهراْ اصلاْ انتظارش را نداشته و از اینکه آنها خیلی سریع و قاطع تصمیم گرفته بودند، شوکه شده! واقعاْ جای تاسف است! همین آقای مقدم از آنها برنامه بلندمدت خواسته بود! اما حالا شخصی مثل اکبرآبادی را سر کار می گذارد که بعید می دانم برنامه ویژه ای داشته باشد! 

راستش خیلی ناراحت شدم. اولین مطلبی که از من در مطبوعات چاپ شد در همین روزنامه ایران ورزشی در سال ۷۷ بود. بعداْ هم از اول سال ۸۲ با این تیم خوب برگشتم و تابستان سال گذشته به علت ادامه تحصیل از دبیری سرویس خارجی کنار رفتم و به صورت آزاد همکاری می کردم. بعد از این دو سال و خورده ای، ایران ورزشی تازه هویت و خط فکری مشخصی پیدا کرده بود. این برای چندمین بار در عمر هفت، هشت ساله این روزنامه است که تغییرات اساسی در مدیریت آن رخ می دهد. احتمالاْ تا فردا پس فردا هم لوگوی روزنامه را از کنار وبلاگم حذف می کنم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 0:40  توسط امیر علیزاده| 

امروز بعد از سال ها رفتم بازار تجریش، اما کاش نمی رفتم! مثل حسنی که جمعه ها به مکتب می رفت! می گویند تجریش آلوده ترین نقطه تهران است! برایم همیشه عجیب بود که چگونه یک نقطه در شمال شهر تهران آلوده ترین هوا را دارد. اما الان دیگر اصلاْ برایم مهم نیست، چون تا اطلاع ثانوی توان فکر کردن ندارم! مخیله تعطیل است! آخر شب، هایِ های شده بودم! احتمالاْ در اثر همان «رسوب هاله اى از كمپلكس هاى سربى بر روى غشاء مغز» است که صادق زیبا کلام در یادداشتش نوشته است. خواندن این جمله کوتاه هم آدم را به وحشت می اندازد، چه رسد به اینکه بدانی واقعاْ سرب در مغزت رسوب می کند.

هواشناسی را هم دیدم، تا جمعه خبری نیست! تازه آن هم اگر درست پیش گویی کرده باشند! حداقل دو روز دیگر هم باید این ذرات پَست کربنی را که به جای دو تا فقط با یک اکسیژن ترکیب می شوند، تحمل کنیم و دعا کنیم و الکی دلمان را خوش کنیم که درد و مرض هایی که می گویند در اثر استنشاق این گاز سمی احتمالاْ به آن دچار می شویم آنقدرها هم جدی نباشد. وضعیت همچنان قرمز است. یعنی «ناسالم»! یعنی برای سلامت مان خوب نیست. یعنی... نمی دانم! گفتم که، فعلاْ نمی توانم فکر کنم... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 1:46  توسط امیر علیزاده| 

عکس از احمد رضا شجاعی، ایلنا

چه می توان گفت؟ داشتم از مرگ دوست ناله می کردم، که هموطن و همکار هم در دامانش افتادند. با هواپیمای C-130! دوستان همه حرف ها و انتقادها را گفته اند و من دیگر چیزی ندارم بگویم! فقط یاد آهنگ «رامشتاین» از گروه آلمانی رامشتاین افتادم که درباره سانحه هوایی رامشتاین خوانده اند:

یک انسان می سوزد...

بوی گوشت در هواست...

یک بچه می میرد...

 خورشید می تابد...

 

  یک دریای آتش...

خون روی آسفالت جاری می شود...

مادرها فریاد می کشند...

خورشید می تابد...

 

یک قبر گروهی...

گریزی نیست...

پرنده ای دیگر آواز نمی خواند...

خورشید می تابد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 1:43  توسط امیر علیزاده| 

از هر چه می  دانم بی خبرم

و از هر چه بی خبرم

هیچ نمی دانم

پس، چگونه می توانم مرگ را باور کنم

چرا که می دانم تو روزی خواهی مرد.

(ژاک پرور)

 

من داشتم مرگ آزاده رو باور می کردم، تا اینکه با هزار بدبختی و بعد از مدتها تونستم وارد اورکات بشم. دیدم چند روز قبل از اون تصادف لعنتی با اون راننده مست بی شرف، برام اسکرپ گذاشته بود! برای همه دوستاش گذاشته بود! می خواست به همه مژده بده! نمی دونست که ورود به اورکات تو این مملکت دیگه غیرممکن شده! بهم گفته بود خودمو برای خاطرات دوران دبیرستانش که تا به حال پنجاه بار برام تعریف کرده بود آماده کنم، چون می خواد دسامبر بیاد ایران. می خواست! اما حالا دیگه نمی تونه! آزاده نمی تونه به وعده ش وفا کنه! و من بازم نمی تونم باور کنم که مرده... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 14:25  توسط امیر علیزاده| 

امروز (در واقع دیروز) نشست دکتر معین با وبلاگ نویسان برگزار شد. برای من هم دعوتنامه فرستاده شده بود. خیلی دلم می خواست بروم تا هم با دوستان از نزدیک آشنا بشوم، هم صحبت های آقای معین را بشنوم و هم اینکه اگر فرصتی شد حرفها و انتقادهایم را بگویم. اما نتوانستم! به خاطر اینکه یک خروار کار برای دانشگاه روی سرم ریخته که نمی دانم چرا هر چقدر بیشتر وقت می گذارم کمتر انجام می شوند! شاید هم به دلیل اینکه اصلاْ حال اینکه تو آن ساعت پیک ترافیک و با آن آلودگی مهلک هوا، تا ویلا بروم را نداشتم! شاید هم از روی تنبلی! در هر صورت نشد! 

کلی تو سایت ها و خبرگزاری ها و وبلاگ ها دنبال این گشتم که بفهمم در این نشست چه گذشته؟ اما به جز همان گزارش تصویری خشک و خالی چیز دیگری گیرم نیامد. البته مطمئنم امروز و فردا در وبلاگ ها درباره این نشست بیشتر خواهیم خواند.

در هر صورت به نظر من در کل ایده خوبی بود و امیدوارم این ارتباط و تعامل قطع نشود. البته به شرط اینکه اطلاع رسانی بهتر باشد و مشکل خبرنامه مشارکت حداقل در اینجا دیگر تکرار نشود، تا تنبل هایی مثل من که معمولاْ بیرون گود هستند هم در جریان قرار بگیرند!! 

 

*پ.ن. خوب به سلامتی اولین نقد بعد از این پست نوشته شد!! البته همه مثل این دوست بدبین نبودند! این یادداشت میرزاپیکوفسکی و این هم گزارش حنیف مزروعی که به نظرم حالا به نوعی سخنگو است، درباره دغدغه های برگزاری این نشست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 1:1  توسط امیر علیزاده| 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست                                از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود                         ور نیک نیامد این صُور، عیب کراست؟

 

شک و تردید خیام آزاداندیش به جاست... 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:15  توسط امیر علیزاده| 

باز هم رمضان به سر آمد و دیگر آدمها موقع افطار برای شکستن روزه به خانه هایشان نمی روند و خیابانها حالا تا بوق سگ پر است از ماشین و تو لای آنها گیر می افتی... 
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 23:8  توسط امیر علیزاده| 

تا به حال، گهگداری که به روزنامه «ایران ورزشی» می رفتم، از اینترنت مجموعه روزنامه «ایران» که ماهواره جداگانه دارد استفاده می کردم تا سری به اورکات بزنم و اگر پیغام یا پسغامی گرفته ام پاسخ بدهم.

اما چند روز پیش که رفتم دیدم دیگر ورود به این سایت ممکن نیست، اما امروز متوجه شدم که نه تنها اورکات، بلکه بسیاری از سایت های دیگر که حتی توسط ISPهای سخت گیری مثل پارس آنلاین هم فیلتر نشده اند، بسته هستند. مثلاْ حتی صبحانه هم فیلتر شده بود!

همکاران فیلترهای جدید اینترنت «ایران» را بی ربط به مدیرعامل جدید موسسه مطبوعاتی«ایران» و مدیر مسئول این روزنامه، آقای بیژن مقدم نمی دانند. البته این ها همه اش حدس و گمان است!!     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 20:23  توسط امیر علیزاده| 

دیگر خسته شدم! در دو ماه گذشته تا به حال ۶ بار مجبور شدم به نظام وظیفه عمومی بروم! نمی دانم تا به حال گذرتان افتاده یا نه، واقعاْ بوروکراسی اش آدم را دیوانه می کند! فقط امروز برای گرفتن یک امضا سه ساعت و نیم تو صف ایستادم! کشنده بود!

در اینجا اصلاْ نمی خواهم در مورد خدمت سربازی و اینکه چرا باید در قرن بیست و یکم اجباری باشد و دو سال هم طول بکشد، بحث کنم! از این هم نمی خواهم گله کنم که تو این مملکت هیچ کاری، تاکید می کنم، هیچ کاری را بدون کارت پایان خدمت نمی توان انجام داد! فقط می خواهم اشاره ای به بوروکراسی وحشتناک و قوانین پر پیچ و خم آن بکنم. شما هر باری که به نظام وظیفه می روید باید انتظار این را داشته باشید که واقعیت مثل سیلی محکمی به گوش شما بخورد! فقط باید آرامش را حدالامکان حفظ کرد و در هزار توی دفاتر متعددش دنبال راه حلی گشت!

این هم مسلم است که بوروکراسی زیاد و دست وپا گیر بستر مناسبی را برای بروز رانت خواری و ارتشا فراهم می کند، هر چند این در یک سیستم نظامی مشکل تر به نظر می رسد. همین امروز یکی از آن آدم های زرنگ وقتی طول صف مقابلش را دید، به یکی از سربازهای آنجا که نامه رسانی بیش نبود، پیشنهاد «شیرینی» داد تا کار او را زودتر نزد جناب سرهنگ ببرد. اما سرباز ناگهان جا خورد و طوری که همه حضار در سالن می توانستند بشنوند، فریاد زد:« من ۳۷ روز بیشتر به خدمتم نمونده! می خوای به جای اینکه به خونه ام برم تو زندان بیافتم؟»، «زندان چرا؟!»، «بیا بریم حفاظت تا بگم چرا!»

من که خدا رو هم شکر می کنم که این بار هم کارم پیش رفت و فعلاْ دیگر گذرم به میدان سپاه نخواهد افتاد! تا اطلاع ثانوی...  

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 18:54  توسط امیر علیزاده| 

جمعه شب به کنسرت هنریک ناگی در کاخ نیاوران رفتم. ناگی یک راکیست سوئدیست که علاقه زیادی به فرهنگ ایرانی دارد و ظاهراْ یک زن ایرانی هم گرفته است.

برنامه خیلی خوبی بود. به عبارتی متفاوت! او به نظرم به خوبی توانسته سبک راک با سازهای گیتار برقی، گیتار باس و درامز را با موسیقی شرقی با سازهای طبلا، نی و قیچک، تلفیق کند. جالب تر اینکه او ترجمه اشعار حکیم عمر خیام را می خواند. البته برخی از این اشعار جزء آن دسته از رباعیاتی به نظر می رسید که به خیام نسبشان می دهند، وگرنه هیچ ارتباطی با رباعیات آزاداندیشانه آن دانشمند بزرگ ندارند.   

اما برایم خیلی جالب بود که چطور به کنسرت ناگی مجوز داده شد، در صورتیکه گروهی مثل گروه رومی که کارشان خیلی خوب است، برای اجرای کنسرت مشکل دارد؟ اتفاقاْ برخی از نفراتی که با ناگی می زدند از اعضای ثابت گروه رومی بودند.چون می دانید که وزارت ارشاد برای صدور مجوز موسیقی راک را به رسمیت نمی شناسد. مخالفت رسمی با این سبک به این خاطر است که راک به عنوان «نماد انحطاط غربی» و «محصول اعتیاد به مواد مخدر» تلقی می شود!! مثلاْ اوهام که تازه سارهای سنتی ایرانی مثل دف و سه تار و کمانچه و نه سازهای هندی را در سبک راک تلفیق کرده و غزل های حافظ را هم می خواند، حتی مجوز انتشار آثارش را هم نمی گیرد! و طبق قانون تا موقعی که مجوز انتشار آثار گروهی صادر نشود، گروه مجاز به برگزاری کنسرت هم نیست. 

موسیقی راک و متال، موسیقی اعتراض است! که این اعتراض می تواند در زمینه های گوناگون باشد:سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فلسفی و...و...و... هیچ ربطی هم به «اعتیاد» و «انحطاط» و  این چرندیات ندارد.

 استقبال از هر سه شب کنسرت هنریک ناگی نشان داد که چقدر سبک راک در ایران محبوب است! این را از پیدایش صدها گروه زیر زمینی راک و متال هم می توان فهمید.

 راستی، وزارت ارشاد آقای صفار به کنسرت بعدی هنریک ناگی در ایران مجوز خواهد داد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 14:21  توسط امیر علیزاده| 

من به خاطر یک سفر تحصیلی- کاری به آلمان دو،سه هفته ای  نیستم و احتمالاْ دیر به دیر وقت می کنم بنویسم. اما تو آلمان قراره سری به بازی ها و تمرینات بایرن مونیخ و علی کریمی بزنم که در اون صورت گزارش ها و عکس ها شو میذارم رو سایت. تو ایران ورزشی هم که مقالات چاپ می شه!

به امید دیدار...

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 1:25  توسط امیر علیزاده| 

دیروز آقای خاتمی از موسسه مطبوعاتی دولتی «ایران»  که یکی از بزرگ‌ترین موسسات مطبوعاتی است و روزنامه‌های «ایران»، «ایران ورزشی» ، روزنامه عربی «الوفاق»، روزنامه انگلیسی «ایران دیلی»، «ایران سپید» مخصوص نابینایان و نشریه تخصصی دکوراسیون داخلی «ایران آذین» را منتشر می‌کند، دیدن کرد. (عکس‌ها و گزارش‌های مربوط را در اینجا ببینید)

به «ایران ورزشی» هم آمد و با تحریریه خوش و بش کرد. هر چند ورزشی‌نویسان همیشه این انتقاد را به او کرده‌اند که نسبت به آنها بی‌توجه است. یکی از دوستانم که در دفتر امور رسانه‌های ریاست جمهور کار می‌کند، می‌گوید در این مدت حتی یک بار هم نشد که یک روزنامه ورزشی به دفتر بیاورند تا مطالعه شود. به اعتقاد من از بین این همه روزنامه «زرد» ورزشی حداقل یکی دو روزنامه جدی پیدا می‌شود که حرفی برای نوشتن داشته باشند. در کل این انتقاد به خاتمی وارد است که در دوره‌اش تحول جدی‌ای در ورزش ایجاد نشد. شاید آن بحران‌هایی که «هر ۹روز» برایش درست می‌کردند، وقتی باقی نمی‌گذاشت! بگذریم...

من برای اولین بار او را دیدم و مثل بقیه از لبخند گرم و احوال‌پرسی گرم‌ترش بی‌نصیب نماندم. وقتی که با او روبرو شدم، یک لحظه به تمام فرصت‌هایی که از دست داده بود فکر کردم، اما بعد گفتم که آنقدر شریف و بزرگ هست که همه آنها را می‌توان بخشید.

موقع سخنرانی هم با بچه‌های «ایران» که تنها رسانه و وسیله ارتباطی‌اش با ملت بود کمی درددل کرد. گله می‌کرد که روزنامه‌های مخالف اصلاحات هر گونه اهانتی کردند و کسی کاری به کارشان نداشت. اما ده‌ها روزنامه اصلاح‌طلب که منتقد بودند بسته شدند و صدها خبرنگار بیکار. شاکی بود که  «ایران» که روزنامه دولت بود هم همواره تحت فشار بود و چندین بار تا مرز تعطیلی پیش رفت. آقای خاتمی احتمالا فراموش کرده بود که «ایران» هم حتی یک بار در زمان ریاست‌اش توقیف شد.

یک حرف دیگر هم زد که معنی‌دار و در عین حال ناراحت‌کننده بود. او در جواب یکی از خانم‌های بخش فنی که از او پرسید عرایض و حرفهایش را چگونه به او بگوید، گفت:«به همین آقای وصال (عبدالرسول وصال، مدیر عامل موسسه و مدیر مسئول روزنامه ایران) بگوئید که چند وقت دیگر از اینجا اخراج می‌شود!»

بعد از سخنرانی هم رفت و خیلی‌ها می‌دانستند که باید مدتی دیگر با او از «ایران» بروند... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 17:34  توسط امیر علیزاده|