من خیلی کم دچار چنین تنشی میشوم و معمولا قبل از خرید میدانم که چی میخواهم بخرم. حالا هم که میخواستم یک گوشی موبایل جدید بخرم، با اینکه پس از سالها استفاده از نوکیا میخواستم دیگر از این مارک استفاده نکنم، خیلی راحت این تصمیم را گرفتم.
راستاش من خیلی اعتقادی به کارهایی مثل تحریم کالا و اتو به برق زدن و اینها ندارم، اما پس از انتشار آن اخبار مربوط به نوکیا، یک جورهایی دیگر نتوانستم خودم را راضي کنم که دوباره نوکیا بخرم. به عبارتی پیش از خرید دچار يک "ناسازگاری سیاسی-شناختی" نسبت به نوکیا شده بودم! فکر کنم خيلیهای دیگر مثل من فکر میکنند، وگرنه فروش نوکیا نصف نمیشد. قصد ندارم اینجا تبلیغ منفی کنم، به اعتقاد من هنوز هم نوکیا بهترین و باکیفیتترین موبایلهای جهان را میسازد. اما با این کارش مسئولیت اجتماعی خود را نادیده گرفت، برای همین منِ مصرفکننده هم دیگر ته دلام راضی به خرید نیست.
تو آن سان بهارانه از راه میرسی
که راهها میشتابند و از قدومت گل میطلبند
بر فراز درخت پر رازی که تو خود هستی
عشق از بالها آشیانها به پا میکند
تو تمامی چشمانداز هستی
استخر آرام خورشید
و آبی آسمان در چشمان یگانه توست
(شاعر گمنام)
خلاصه مقاومت در برابر تغییرات ضروری، مثل همیشه بیهوده بود و تسلیم شدم و همان طور که خیلی از دوستان (+ و +) هم توضیح دادهاند، رفتم سراغ این بلاگچرخانهای جدید که با استفاده از گوگلریدر ساخته میشوند. باور کنید راحتتر از آن است که فکرش را میکنید. حتی یک آدم ناشی مثل من در زمینهی کامپیوتر هم میتواند به راحتی یک بلاگچرخانِ گوگلی مدرنِ فارسی که مزایای بسیاری نسبت به بلاگرولینگ دارد بسازد.
شدیداً توصیه میکنم کسانی که هنوز از نعمت این بلاگچرخانِ فوقالعاده بیبهرهاند، آن را بسازند تا مطالب تازهی وبلاگهایی که دوست دارند را از دست ندهند و وبلاگستان فارسی رونق بیشتری پیدا کند. اول از همه اینجا را بخوانید و بعد هم توضیحات پاسپارتو را که زحمات زیادی کشیده برای رفع اشکالات کد رادیو زمانه و کمنقص کردن این بلاگچرخان. با آرزوی موفقیت!
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچلهها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقیها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجرهها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتاگ شدی
باز کن پنجرهها را
و بهاران را
باور کن
فریدون مشیری
سال نو مبارک
خاکسپاری مهران همان قدر تکاندهنده بود که مرگش مبهوتکننده. حتی در آن لحظهای که جسم بیجانش تا ابد در خاک دفن میشد، و به عکسهای خندان برافراشتهاش چشم دوخته بودم، باورش خیلی سخت بود که او دیگر در میان ما نیست و خیلی راحت اینجا را ترک کرده است. اینجا، این کرهی خاکی که در یک چشم به هم زدن، بدون اینکه آدم اختیارش را داشته باشد، وادار میشود رهایش کند. مهران هم ناخواسته ناگهان قلبش ایستاد و خیلی زود از پیشمان رفت و دیگر نیست که بتوان در برابر تعصب کودکانهاش برای استقلال، کُرکُری خواند. بر سر رقابت قرمز و آبی، کَلکَل کرد باهاش... دیگر نیست که از این سر تحریریه در مورد کشورهای ناآشنا ازش سوال کنیم، او هم یا با معلومات فوقالعادهاش جواب بدهد یا اگر ندانست، همان لحظه باعلاقه بگردد تا پاسخاش را برایت پیدا کند. دیگر نیست با آن چهرهی خندان بچهگانهاش، که روزنامه ورزشیهای روی میز گروه ورزشی را کش برود یا خوراکیها را دور از چشمان سارا. آه سارا، همسر نازنیناش که چقدر حالا که تنها شده باید بردبار باشد...
آری، یک بار دیگر دنیا به رخمان کشید که زندگی در آن به چه تار نازکی وصل است، و اینکه باید قدر تکتک لحظات آن را دانست. مهران عزیز، تو آسوده بخواب...
میآیی و من میروم ای مرد دیگر
چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
میآیی و من میروم. زیباست، زیباست
باران نرمی بر غبار کوره راهی،
دشت بلاخیز غریب تفتهای بود
هر تپهای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینکه تو میآیی برای سیر و گلگشت
حلاجها، بر دار، رقصیدند و رفتند!
شیطان خدایی کرد در این خاک سوزان!
این قصر عاج افتخارآمیز تاریخ-
برپاستی، از استخوان تیرهروزان!
تابوت خونآلود من گهوارهی توست
جنباندت دست پلید پیر تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست
روزی شنیدی گر کسی میگفت: تدبیر
میآیی و من میروم،
بدرود.
بدرود.
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم،
بیهوده بودن، تلخ دردی بود، اما
اما... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم!
شعر «مرد دیگر» از نصرت رحمانی
نمیخواهم فلسفهبافی کنم، این مقدمه را گفتم تا بگویم که روزنامهنگاری را به عنوان شغل ثابت رها کردهام. یکی از آن همان دوراهیها بود. یا باید برای پایاننامهام وقت میگذاشتم تا بعدها در همان زمینه که آرزویم است کار کنم، یا قید دانشگاه را میزدم و تا آخر روزنامهنگاری را پیشهام میکردم. فکر نمیکنم امکاناش بود که هر دو راه را میرفتم. در هر صورت یک مسیری را انتخاب کردهام. راستاش قعلاً با این تغییر بزرگ در زندگیام خیلی سازگار نشدهام و هر روز همچنان دلم میخواهد در دنیای اخبار بچرخم و چیزی بنویسم. احتمالاً میگذرد. نمیدانم. البته هیچگاه روزنامهنگاری را رها نخواهم کرد و به صورت آزاد همچنان خواهم نوشت. یعنی نه میخواهم و نه میتوانم. هفت، هشت سال از عمرم این کار را کردهام و دلم نمیخواهد آن را کاملاً کنار بگذارم. در هر حال، این دوراهی بزرگ نقطهی عطفی بود و باید یک مسیر را انتخاب میکردم. به گمانام انتخابام هم درست بود.
بعداً در مورد روزنامهنگاری، به عنوان یک شغل در ایران و تجربیاتی که در این چند سال کسب کردهام بیشتر خواهم نوشت.
پ.ن: حرفم را پس میگیرم، اصلاً قابل پیشبینی نبود...
غزلی از سیمین بهبهانی:
وقتی زمانه جوان است حس میکنم که جوانم
آبم که روشن و لغزان در رودخانه روانم
حس میکنم که سراپا شور و تلاش و نشاطم
موجم که در دل دريا جانی پر از هيجانم
فوارهام که به صورت، همتای بيد بلورم
رقصان و شاد و غزلخوان پيوسته در فورانم
دارم هوای دويدن همپای باد سبکپوی
بر آن سرم که برآيم از آزمون توانم
صد بوسه دارم و يک لب، کو آنکه غنچه بچيند؟
مات از بلوغ بهاری در برگريزان خزانم
سيارهای که زمين است خواهم که سعد بچرخد
وز نحس دور بماند اين جرم و آن دگرانم
چشمم به راه که پيکی با صلحنامه درآيد
جنگ يهود و مسلمان آتش فکنده به جانم
من جز يگانه نديدم پروردگار جهان را
هم جز يگانه نباشد در ديده خلق جهانم
ای هر که نام و به هرجا، پيشانی از تو لب از من
بگذار از دل تنگت شيطان و کينه برانم
۱. خیلی اتفاقی و به خاطر آشناییام به زبان آلمانی روزنامهنگار شدم. حدود هشت، نه سال پیش، یک روز سر کلاس زیستشناسی در دوم دبیرستان داشتم مقالهای درباره علی دایی که تازه به آرمینیا بیلهفلد رفته بود میخواندم. مقاله را یکی از دوستان از یک روزنامه آلمانی بریده و فکس کرده بود. معلممان که پرویز زاهدی، که هنوز هم در روزنامه ایران دبیر سرویس ورزشی است، مچام را گرفت و از من خواست تا آن را ترجمه کنم و برایش در ایرانورزشی بفرستم!
۲. باشگاههای فوتبالی که دوست دارم، در ایران و آلمان تصادفاً یک جورهایی خواهرخواندهاند! در هر کشور من اول طرفدار یک تیم بندری در شمال هستم و بعد هوادار بزرگترین باشگاه کشور که رنگ سنتیاش هم قرمز است: ملوان بندرانزلی-هامبورگ، پرسپولیس-بایرن مونیخ!
۳. گاهی اوقات احساس میکنم زیاد حرف میزنم و موضوعاتی که دربارهشان دوست دارم بحث کنم حوصله بقیه را سر میبرد!
۴. دوست زیاد دارم، اما دوست صمیمیای که درباره هرچه خواستم باهاش حرف بزنم، خیلی کم!
۵. از هفت سالگی تنیس بازی میکنم و عاشق این ورزش هستم!
زیاد درباره این پنج مورد فکر نکردم و در عرض چند دقیقه هر چه به ذهنم رسید، نوشتم! حالا از آنجا که خیلی دیر وارد این بازی شدم و چون نمیدانم این بازی تا کجا رفته و برای اینکه معرفیهایم تکراری نباشند، دیگر کسی را معرفی نمیکنم!
اصلاحیه: پشیمان شدم و اینها را معرفی میکنم: آدم نصفهنیمه، احسان، مهدی کیانپور و مصطفی قاجار
(John Lennon)
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
او شخصیت عجیبی داشت و ناسازگار بود، اما هرگز فکرش را نمیکردم که دست به چنین کاری بزند! تغییر را دوست داشت و میگفت برای بقا باید کمی دیوانه بود! چقدر این حرفش حالا کنایهآمیز به نظر میآید...
نمیدانم یک دختر ۲۵ ساله به کجا باید برسد که حاضر شود این گونه جان خود را بگیرد! پارانویای حاد داشت؟ یا در عذاب بود؟ کاش میشد از خودش پرسید...
نورنبرگ واقعاً شهر زیبایی است و علیرغم اینکه در جنگ کاملاً ویران شده، قدمت هزار سالهاش را کاملاً حس میکنی! یک چیز که برای من عجیب بود این است که نورنبرگیها اصلاً خودشان را بایرنی نمیدانند. با اینکه نورنبرگ در ایالت بایرن است، اما اهالی آن فرانکنی هستند. گویششان هم کاملاً با بایرنیها فرق میکند. فرانکها که آبا و اجداد فرانسویها هم از آنهایند، یک طایفه از ژرمنها هستند. نورنبرگ را که تا قرن نوزدهم قیصر جدا داشت، ناپلئون به پادشاه بایرن که متحدش بود بخشید.
خب دیگر حالا باید کم کم بروم تا برای رفتن به استادیوم فرانکن آماده شوم. به امید پیروزی تیم ملی...
تکمله: روزنامه پیشنهاد کرد که هزینه بلیط رفت و برگشت مرا بپردازد! جای خوشحالیست، اما امیدوارم روزنامهها در ایران یک روزی به جایی برسند که بتوانند برای هر رویداد و حادثه مهمی، با هزینه خودشان خبرنگار بفرستند تا گزراشهای اختصاصی داشته باشند.
اما در این یک سال "فریادنامه" ازخطمشی روزهای ابتداییاش فاصله گرفته و مثل خودم تغییر کرده. من سعی کردم بیشتر در مورد مسائل تخصصیتر بنویسم و چیزهای زیادی هم در یک جامعه مجازی آموختم و در آن با آدمهای زیادی آشنا شدم که الحق از بزرگترین محاسناش بود.
حالا بعد از یک سال باید اعتراف کنم که علیرغم مزایای زیادی که وبلاگنویسی برایم داشته، چندین بار جدی به فکر تعطیلی "فریادنامه" افتادهام، چون مرا بیش از اندازه درگیر مسائل روزمره کرده و باعث شده زمان کمتری برای دانشگاه و مطالعه داشته باشم. فعلاً دارم با خودم کلنجار میروم و تلاش میکنم تا راههای بهتری برای مدیریت وقتم پیدا کنم و "فریادنامه" را پابرجا نگه دارم.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخههای شسته، بارانخورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرمنرمك میرسد اينك بهار
ادامهی مطلب
۲. جورج بوش دیروز ایران را به دست داشتن در ساختن بمبهایی که در عراق منفجر میشوند، متهم کرد:
"Tehran has been responsible for at least some of the increasing lethality of anti-coalition attacks by providing Shia militia with the capability to build improvised explosive devices in Iraq."
من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی،
می نویسم،
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه،
از آنچه من از تو انتظار داشتم،
جلوتر بودی.
تو،
همیشه دوست داشتنی ترین،
غیرمنتظره بودی.
چقدر خوب است که آدم از تمام طول عمر کوتاهش تصاویری داشته باشد. عکسی که به نظرتان بیخود است و دوست دارید پاره یا دیلیتش کنید، با گذر رمان چنان ارزشی پیدا می کند که امروز برایتان قابل تصور نیست.
در لابلای آلبومها این عکس را پیدا کردم که بی نهایت خاطره انگیز است. جالب تر از خود عکس، اطلاعاتی است که در مهر ۶۸ پشت آن نوشته ام و خوشبختانه در این ۱۶ سال ماندگار بوده! بنده (نفر دوم ایستاده از سمت راست) در آن زمان در مدرسه شهید باقری (بهار آزادی سابق) به کلاس سوم می رفتم. این تیم قدر هم تیم فوتبال «سپاه» (نمی دانم این اسم را از کجایم درآورده بودم!) بود. پُست تک تک بازیکنان هم پشت عکس نوشته شده و من که کاپیتان تیم هم بودم در خط حمله بازی می کردم!
راستی از تورج و پارسا و سینا و کوشا که بهترین دوستانم در دوران دبستان بودند، هیچ خبری ندارم...
احمدى نژاد کشورهای اسلامی را به تحريم اقتصادى غرب فراخواند، بزرگترين بانک اروپا با ايران قطع رابطه کرد، لاريجانی: مقتدی صدر فردی خوشفکر است، مهمترين دليل پيدايش زنان خيابانی اقتصادی است، متروی تهران جواب نمی دهد، سیاستهای وزارت ارشاد کار نشر کتاب را دشوار کرده است، خطر آنفولانزای مرغی را جدی تر بگیرید، تمام آب و خاك كشور با وضعيت مديريت فعلي پسماندها آلوده خواهد شد و خبر آخر اینکه سايه سياست بر فوتبال سنگين تر مي شود.
یا از این روزهای سخت برای ما ایرانی ها که منتظریم ببینیم در نهایت امروز در لندن اعضای دائمی شورای امنیت چه تصمیمی برای ما می گیرند؟ منزوی و تحریم مان می کنند یا نه؟ "تحریم هوشمند"(+) یا "ممنوعیت صادرات بنزین" یا حتی "کنار گذاشتن از جام جهانی"؟ اصلاْ نمی توانم تصور کنم که بعدش چه می شود!
یا از جوانان بی عاری که در همان روز نشست وزرای خارجه فرانسه و انگلیس و آلمان در برلین که در تهران برف می بارد، تفریح جدیدی ابداع می کنند و سر و مر گُنده تا نیمه شب در خیابان ولیعصر بالا و پایین می روند و به داخل خودروهای همدیگر برف پرتاب می کنند؟
من هم می روم سراغ همان درس و مشقم... هر چه باداباد...
آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان جلسه هیات دولت فدرال را با یک توپ فوتبال ترک می کند. ولفگانگ شویبله وزیر کشور این توپ را به همه اعضای کابینه هدیه داد! چه تبی ایجاد می کند این جام جهانی!
ناصرالدین میرزا تنها شش هفته بعد از مرگ پدر(محمد شاه) در ۱۶ سالگی پادشاه شد و بلافاصله میرزا تقی خان معلم افسران خود را به صدارت انتخاب کرد. این وزیر مصمم بود نهادهای پوسیده حکومتی را سر و سامان بدهد. امیر کبیر مدیر لایقی بود و در طول وزارتش منشا خدمات کم نظیری از جمله تاسیس مدرسه دارالفنون شد. او جزو معدود مصلحینی بود که می خواست به صورت ریشه ای مشکل مملکت که فقر و عقب ماندگی بود را حل کند. او راه حل آن را جلوگیری از دخالت های دول بیگانه و سفرای آنها، کوتاه کردن دست درباریان فاسد و وطن فروشان از مال و جان مردم، اِعمال قدرت حکومت مرکزی در سراسر خاک ایران، ایجاد نهادهای اداری و آموزشی و نظامی به شکل مدرن و اروپایی، و به طور کلی برقراری نظم و نسقی که امکان رشد و توسعه را فراهم آورد، می دانست.
اما جدای این توانایی های بالقوه، امیر کبیر یک نقطه ضعف داشت که اغلب اصلاح طلبان تاریخ ایران به آن دچار بوده اند. او قدرت فساد را چندان ماهرانه ارزیابی نکرده بود و به همین خاطر برای خودش دشمنان زیادی تراشید. و این در کارنامه یک سیاستمدار نقطه مثبتی محسوب نمی شود.
امیر به موازات کارهای اساسی و بنیادینی که شروع کرده بود، به همان اندازه مورد بغض و کینه حسودان دربار که تعدادشان به مراتب زیادتر از طرفداران او بود، قرار گرفت و سرانجام به تحریک و توصیه درباریان و در راس آنها مهدعلیا، مادر قدرتمند شاه که زنی سیاست باز و از نظر شعور سیاسی از بسیاری از مدعیان سیاست در دربار بالاتر بود، به کاشان تبعید شد و در حمام فین کاشان به قتل رسید و ایران از وجود چنین مدیری محروم شد و صدایی هم از هیچ کس درنیامد.
مرتبط: "اين پسر، ترقيات دارد" - محمد گرشاسبی، همشهری جوان (به سمت پایین اسکرول کنید تا به مطلب برسید)
در حال حاضر نه حوصله و نه وقت نوشتن را دارم. برای همین هم در پست های اخیر از عکس زیاد استفاده کرده ام. امروز هم چیز بهتری از این گوسفند که در هوای ۱۰ درجه زیر صفر جنوب انگلستان در سرمای شدید این روزهای اروپا، این قدر دمغ و با این سر و صورت یخ زده جلوی دوربین ایستاده است، به ذهنم نرسید. این عکس دیروز در صفحه اول روزنامه گاردین هم آمده بود!

اين جا كجاست؟
اين شهپر از كدام شاهين افتاده است
نيم سوخته
و اين يال بريده هنوز خونين
از كدام كبوتر سفيد است
كفتر چاهي شده از خاكستر و دود؟
و از آسمان
هم چنان ميبارد
انگشتاني
اشارهشان به مكاني شعلهور در زمين
و چشماني
با نگاههايي به سقفي كج
و اين كودكي كه پرپر زنان فرود ميآيد
چنان كه انگار هنوز
منگوله گهوارهاش را مينگرد
و گوشش هنوز
محسور لالايي مادر است
چسبيده به گهواره
كه پتويي از آهن و خاك بر سر كشيده و خوابش برده
مرده؟
ادامهی مطلب
میلاد عیسی مسیح و عید کریسمس رو به همه دوستان و هموطنای مسیحی تبریک می گم!
از عزاداری و سوگواری،
از رنگ سیاه و تسلیت گویی،
از گریه و هق هق و شیون و زاری بیزارم!
از روضه و روضه خوان که میکروفن به دوش،
از کله سحر تا بوق سگ،
از این گور به آن گور می دود متنفرم!
از سنگ قبر و گلهای پرپر شده روش،
از حلوا و خرما با گردو ...حالم بهم می خورد!
با آمدن اکبرآبادی، شاهین و سیامک رحمانی، هیوا یوسفی و محمد شهرابی، تیمی که از اول سال ۸۲ هدایت این روزنامه را برعهده گرفته و خط مشی آن را به کلی تغییر داده بود، بلافاصله استعفای خود را تقدیم بیژن مقدم کرد. ظاهراْ اصلاْ انتظارش را نداشته و از اینکه آنها خیلی سریع و قاطع تصمیم گرفته بودند، شوکه شده! واقعاْ جای تاسف است! همین آقای مقدم از آنها برنامه بلندمدت خواسته بود! اما حالا شخصی مثل اکبرآبادی را سر کار می گذارد که بعید می دانم برنامه ویژه ای داشته باشد!
راستش خیلی ناراحت شدم. اولین مطلبی که از من در مطبوعات چاپ شد در همین روزنامه ایران ورزشی در سال ۷۷ بود. بعداْ هم از اول سال ۸۲ با این تیم خوب برگشتم و تابستان سال گذشته به علت ادامه تحصیل از دبیری سرویس خارجی کنار رفتم و به صورت آزاد همکاری می کردم. بعد از این دو سال و خورده ای، ایران ورزشی تازه هویت و خط فکری مشخصی پیدا کرده بود. این برای چندمین بار در عمر هفت، هشت ساله این روزنامه است که تغییرات اساسی در مدیریت آن رخ می دهد. احتمالاْ تا فردا پس فردا هم لوگوی روزنامه را از کنار وبلاگم حذف می کنم...
هواشناسی را هم دیدم، تا جمعه خبری نیست! تازه آن هم اگر درست پیش گویی کرده باشند! حداقل دو روز دیگر هم باید این ذرات پَست کربنی را که به جای دو تا فقط با یک اکسیژن ترکیب می شوند، تحمل کنیم و دعا کنیم و الکی دلمان را خوش کنیم که درد و مرض هایی که می گویند در اثر استنشاق این گاز سمی احتمالاْ به آن دچار می شویم آنقدرها هم جدی نباشد. وضعیت همچنان قرمز است. یعنی «ناسالم»! یعنی برای سلامت مان خوب نیست. یعنی... نمی دانم! گفتم که، فعلاْ نمی توانم فکر کنم...
چه می توان گفت؟ داشتم از مرگ دوست ناله می کردم، که هموطن و همکار هم در دامانش افتادند. با هواپیمای C-130! دوستان همه حرف ها و انتقادها را گفته اند و من دیگر چیزی ندارم بگویم! فقط یاد آهنگ «رامشتاین» از گروه آلمانی رامشتاین افتادم که درباره سانحه هوایی رامشتاین خوانده اند:
یک انسان می سوزد...
بوی گوشت در هواست...
یک بچه می میرد...
خورشید می تابد...
یک دریای آتش...
خون روی آسفالت جاری می شود...
مادرها فریاد می کشند...
خورشید می تابد...
یک قبر گروهی...
گریزی نیست...
پرنده ای دیگر آواز نمی خواند...
خورشید می تابد...
از هر چه می دانم بی خبرم
و از هر چه بی خبرم
هیچ نمی دانم
پس، چگونه می توانم مرگ را باور کنم
چرا که می دانم تو روزی خواهی مرد.
(ژاک پرور)
من داشتم مرگ آزاده رو باور می کردم، تا اینکه با هزار بدبختی و بعد از مدتها تونستم وارد اورکات بشم. دیدم چند روز قبل از اون تصادف لعنتی با اون راننده مست بی شرف، برام اسکرپ گذاشته بود! برای همه دوستاش گذاشته بود! می خواست به همه مژده بده! نمی دونست که ورود به اورکات تو این مملکت دیگه غیرممکن شده! بهم گفته بود خودمو برای خاطرات دوران دبیرستانش که تا به حال پنجاه بار برام تعریف کرده بود آماده کنم، چون می خواد دسامبر بیاد ایران. می خواست! اما حالا دیگه نمی تونه! آزاده نمی تونه به وعده ش وفا کنه! و من بازم نمی تونم باور کنم که مرده...
کلی تو سایت ها و خبرگزاری ها و وبلاگ ها دنبال این گشتم که بفهمم در این نشست چه گذشته؟ اما به جز همان گزارش تصویری خشک و خالی چیز دیگری گیرم نیامد. البته مطمئنم امروز و فردا در وبلاگ ها درباره این نشست بیشتر خواهیم خواند.
در هر صورت به نظر من در کل ایده خوبی بود و امیدوارم این ارتباط و تعامل قطع نشود. البته به شرط اینکه اطلاع رسانی بهتر باشد و مشکل خبرنامه مشارکت حداقل در اینجا دیگر تکرار نشود، تا تنبل هایی مثل من که معمولاْ بیرون گود هستند هم در جریان قرار بگیرند!!
*پ.ن. خوب به سلامتی اولین نقد بعد از این پست نوشته شد!! البته همه مثل این دوست بدبین نبودند! این یادداشت میرزاپیکوفسکی و این هم گزارش حنیف مزروعی که به نظرم حالا به نوعی سخنگو است، درباره دغدغه های برگزاری این نشست.
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صُور، عیب کراست؟
شک و تردید خیام آزاداندیش به جاست...
اما چند روز پیش که رفتم دیدم دیگر ورود به این سایت ممکن نیست، اما امروز متوجه شدم که نه تنها اورکات، بلکه بسیاری از سایت های دیگر که حتی توسط ISPهای سخت گیری مثل پارس آنلاین هم فیلتر نشده اند، بسته هستند. مثلاْ حتی صبحانه هم فیلتر شده بود!
همکاران فیلترهای جدید اینترنت «ایران» را بی ربط به مدیرعامل جدید موسسه مطبوعاتی«ایران» و مدیر مسئول این روزنامه، آقای بیژن مقدم نمی دانند. البته این ها همه اش حدس و گمان است!!
در اینجا اصلاْ نمی خواهم در مورد خدمت سربازی و اینکه چرا باید در قرن بیست و یکم اجباری باشد و دو سال هم طول بکشد، بحث کنم! از این هم نمی خواهم گله کنم که تو این مملکت هیچ کاری، تاکید می کنم، هیچ کاری را بدون کارت پایان خدمت نمی توان انجام داد! فقط می خواهم اشاره ای به بوروکراسی وحشتناک و قوانین پر پیچ و خم آن بکنم. شما هر باری که به نظام وظیفه می روید باید انتظار این را داشته باشید که واقعیت مثل سیلی محکمی به گوش شما بخورد! فقط باید آرامش را حدالامکان حفظ کرد و در هزار توی دفاتر متعددش دنبال راه حلی گشت!
این هم مسلم است که بوروکراسی زیاد و دست وپا گیر بستر مناسبی را برای بروز رانت خواری و ارتشا فراهم می کند، هر چند این در یک سیستم نظامی مشکل تر به نظر می رسد. همین امروز یکی از آن آدم های زرنگ وقتی طول صف مقابلش را دید، به یکی از سربازهای آنجا که نامه رسانی بیش نبود، پیشنهاد «شیرینی» داد تا کار او را زودتر نزد جناب سرهنگ ببرد. اما سرباز ناگهان جا خورد و طوری که همه حضار در سالن می توانستند بشنوند، فریاد زد:« من ۳۷ روز بیشتر به خدمتم نمونده! می خوای به جای اینکه به خونه ام برم تو زندان بیافتم؟»، «زندان چرا؟!»، «بیا بریم حفاظت تا بگم چرا!»
من که خدا رو هم شکر می کنم که این بار هم کارم پیش رفت و فعلاْ دیگر گذرم به میدان سپاه نخواهد افتاد! تا اطلاع ثانوی...
جمعه شب به کنسرت هنریک ناگی در کاخ نیاوران رفتم. ناگی یک راکیست سوئدیست که علاقه زیادی به فرهنگ ایرانی دارد و ظاهراْ یک زن ایرانی هم گرفته است.
برنامه خیلی خوبی بود. به عبارتی متفاوت! او به نظرم به خوبی توانسته سبک راک با سازهای گیتار برقی، گیتار باس و درامز را با موسیقی شرقی با سازهای طبلا، نی و قیچک، تلفیق کند. جالب تر اینکه او ترجمه اشعار حکیم عمر خیام را می خواند. البته برخی از این اشعار جزء آن دسته از رباعیاتی به نظر می رسید که به خیام نسبشان می دهند، وگرنه هیچ ارتباطی با رباعیات آزاداندیشانه آن دانشمند بزرگ ندارند.
اما برایم خیلی جالب بود که چطور به کنسرت ناگی مجوز داده شد، در صورتیکه گروهی مثل گروه رومی که کارشان خیلی خوب است، برای اجرای کنسرت مشکل دارد؟ اتفاقاْ برخی از نفراتی که با ناگی می زدند از اعضای ثابت گروه رومی بودند.چون می دانید که وزارت ارشاد برای صدور مجوز موسیقی راک را به رسمیت نمی شناسد. مخالفت رسمی با این سبک به این خاطر است که راک به عنوان «نماد انحطاط غربی» و «محصول اعتیاد به مواد مخدر» تلقی می شود!! مثلاْ اوهام که تازه سارهای سنتی ایرانی مثل دف و سه تار و کمانچه و نه سازهای هندی را در سبک راک تلفیق کرده و غزل های حافظ را هم می خواند، حتی مجوز انتشار آثارش را هم نمی گیرد! و طبق قانون تا موقعی که مجوز انتشار آثار گروهی صادر نشود، گروه مجاز به برگزاری کنسرت هم نیست.
موسیقی راک و متال، موسیقی اعتراض است! که این اعتراض می تواند در زمینه های گوناگون باشد:سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فلسفی و...و...و... هیچ ربطی هم به «اعتیاد» و «انحطاط» و این چرندیات ندارد.
استقبال از هر سه شب کنسرت هنریک ناگی نشان داد که چقدر سبک راک در ایران محبوب است! این را از پیدایش صدها گروه زیر زمینی راک و متال هم می توان فهمید.
راستی، وزارت ارشاد آقای صفار به کنسرت بعدی هنریک ناگی در ایران مجوز خواهد داد؟
به امید دیدار...
دیروز آقای خاتمی از موسسه مطبوعاتی دولتی «ایران» که یکی از بزرگترین موسسات مطبوعاتی است و روزنامههای «ایران»، «ایران ورزشی» ، روزنامه عربی «الوفاق»، روزنامه انگلیسی «ایران دیلی»، «ایران سپید» مخصوص نابینایان و نشریه تخصصی دکوراسیون داخلی «ایران آذین» را منتشر میکند، دیدن کرد. (عکسها و گزارشهای مربوط را در اینجا ببینید)
به «ایران ورزشی» هم آمد و با تحریریه خوش و بش کرد. هر چند ورزشینویسان همیشه این انتقاد را به او کردهاند که نسبت به آنها بیتوجه است. یکی از دوستانم که در دفتر امور رسانههای ریاست جمهور کار میکند، میگوید در این مدت حتی یک بار هم نشد که یک روزنامه ورزشی به دفتر بیاورند تا مطالعه شود. به اعتقاد من از بین این همه روزنامه «زرد» ورزشی حداقل یکی دو روزنامه جدی پیدا میشود که حرفی برای نوشتن داشته باشند. در کل این انتقاد به خاتمی وارد است که در دورهاش تحول جدیای در ورزش ایجاد نشد. شاید آن بحرانهایی که «هر ۹روز» برایش درست میکردند، وقتی باقی نمیگذاشت! بگذریم...
من برای اولین بار او را دیدم و مثل بقیه از لبخند گرم و احوالپرسی گرمترش بینصیب نماندم. وقتی که با او روبرو شدم، یک لحظه به تمام فرصتهایی که از دست داده بود فکر کردم، اما بعد گفتم که آنقدر شریف و بزرگ هست که همه آنها را میتوان بخشید.
موقع سخنرانی هم با بچههای «ایران» که تنها رسانه و وسیله ارتباطیاش با ملت بود کمی درددل کرد. گله میکرد که روزنامههای مخالف اصلاحات هر گونه اهانتی کردند و کسی کاری به کارشان نداشت. اما دهها روزنامه اصلاحطلب که منتقد بودند بسته شدند و صدها خبرنگار بیکار. شاکی بود که «ایران» که روزنامه دولت بود هم همواره تحت فشار بود و چندین بار تا مرز تعطیلی پیش رفت. آقای خاتمی احتمالا فراموش کرده بود که «ایران» هم حتی یک بار در زمان ریاستاش توقیف شد.
یک حرف دیگر هم زد که معنیدار و در عین حال ناراحتکننده بود. او در جواب یکی از خانمهای بخش فنی که از او پرسید عرایض و حرفهایش را چگونه به او بگوید، گفت:«به همین آقای وصال (عبدالرسول وصال، مدیر عامل موسسه و مدیر مسئول روزنامه ایران) بگوئید که چند وقت دیگر از اینجا اخراج میشود!»
بعد از سخنرانی هم رفت و خیلیها میدانستند که باید مدتی دیگر با او از «ایران» بروند...
