تبليغاتX
فریادنامه

فریادنامه

یادداشت‌های گاه ‌و بیگاه امیر علیزاده

از هر چه می  دانم بی خبرم

و از هر چه بی خبرم

هیچ نمی دانم

پس، چگونه می توانم مرگ را باور کنم

چرا که می دانم تو روزی خواهی مرد.

(ژاک پرور)

 

من داشتم مرگ آزاده رو باور می کردم، تا اینکه با هزار بدبختی و بعد از مدتها تونستم وارد اورکات بشم. دیدم چند روز قبل از اون تصادف لعنتی با اون راننده مست بی شرف، برام اسکرپ گذاشته بود! برای همه دوستاش گذاشته بود! می خواست به همه مژده بده! نمی دونست که ورود به اورکات تو این مملکت دیگه غیرممکن شده! بهم گفته بود خودمو برای خاطرات دوران دبیرستانش که تا به حال پنجاه بار برام تعریف کرده بود آماده کنم، چون می خواد دسامبر بیاد ایران. می خواست! اما حالا دیگه نمی تونه! آزاده نمی تونه به وعده ش وفا کنه! و من بازم نمی تونم باور کنم که مرده... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 14:25  توسط امیر علیزاده| 

Blogroll Me!