بحث می کنی و حرف می زنی و دائم از آن فرصت ها و نیاز مبرم وطن به تخصص و دانش به روز می گویی. داد می زنی که بعد از کسب آن دانش باید برگشت و آن را در اینجا به کار انداخت. می گویی این تب موقتی است و مملکت در پروسه توسعه است و اگر ما بخواهیم و همت کنیم هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد.
اما خبر نداری که همین وطن که تو اینقدر برایش جز جگر می زنی، قانونی دارد که دست و پای تو را می بندد و تو را از کسب آن دانش به روز محروم می کند. چون تو داری همین جا و در همان مقطع تحصیل می کنی و وظیفه عمومیت زا انجام ندادی، حق انتخاب دیگری نداری! یا باید این قانون را دور بزنی و سرش را کلاه بگذاری و بروی و دیگر پشتت را هم نگاه نکنی، یا باید به آن تن بدهی و با کیفیت پایین تر دانشگاه اینجا کنار بیایی و خودت تلاش کنی تا این فاصله را جبران کنی.
تو راه دوم را انتخاب می کنی، باز به امید فردا و آینده بهتر و آن فرصتها، با اینکه فعلاْ چشم انداز آن فردا خیلی دور است...
