تبليغاتX
فریادنامه

فریادنامه

یادداشت‌های گاه ‌و بیگاه امیر علیزاده

همیشه با هر کس که تمام آرزو و آمالش رفتن و برنگشتن به هر قیمتی است جر و بحث می کنی و خیلی منطقی سعی می کنی از فرصت هایی که از دست می دهد بگویی و نظرش را عوض کنی. می گویی با رفتن آنها جایی در جامعه خالی می شود که دوباره پر کردنش دیگر کار راحتی نیست. خودت با تمام وجود به آن فرصت ها و "دوباره ساختن وطن" اعتقاد داری، آنها را که مثل تو فکر نمی کنند و فکر و ذکرشان آن آرامش و آزادی های اجتماعی آن طرف است را نمی خواهی درک کنی و خون دل می خوری. می دانی آن آرامش در آنجا گاهی اوقات چقدر می تواند کشنده باشد.

بحث می کنی و حرف می زنی و دائم از آن فرصت ها و نیاز مبرم وطن به تخصص و دانش به روز می گویی. داد می زنی که بعد از کسب آن دانش باید برگشت و آن را در اینجا به کار انداخت. می گویی این تب موقتی است و مملکت در پروسه توسعه است و اگر ما بخواهیم و همت کنیم هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد.

اما خبر نداری که همین وطن که تو اینقدر برایش جز جگر می زنی، قانونی دارد که دست و پای تو را می بندد و تو را از کسب آن دانش به روز محروم می کند. چون تو داری همین جا و در همان مقطع تحصیل می کنی و وظیفه عمومیت زا انجام ندادی، حق انتخاب دیگری نداری! یا باید این قانون را دور بزنی و سرش را کلاه بگذاری و بروی و دیگر پشتت را هم نگاه نکنی، یا باید به آن تن بدهی و با کیفیت پایین تر دانشگاه اینجا کنار بیایی و خودت تلاش کنی تا این فاصله را جبران کنی.

تو راه دوم را انتخاب می کنی، باز به امید فردا و آینده بهتر و آن فرصتها، با اینکه فعلاْ چشم انداز آن فردا خیلی دور است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 12:31  توسط امیر علیزاده| 

Blogroll Me!