امروز داشتم پیش خودم به این فکر کردم که چطور با وجود جنگ اسرائیل و لبنان و درگیری ایران در آن، زندگی روزمره به همان منوال همیشگی پی گرفته میشود؟ آیا خودخواهیم که آنچنان که باید به فکر لبنانیها نیستیم و این جنگ دغدغهمان نیست؟ آیا ملت بیخیالی هستیم؟ بعد یاد مشکلات بیشمار مملکت خودمان افتادم و گفتم اصلاً جایی در ذهنمان باقی میماند برای بیروت و مرگ و بیماری و بیخانمانی؟!
در همین فکرها بودم که از قضا به دو یادداشت برخوردم. خلاصه هر دو را در اینجا میآورم. ابتدا آنها را بخوانید.
همایون خیری، آزادنویس: «شما که اين همه نازکدلی میکنيد، خبر داريد اهل بم در همين روزهای تابستان کجا زندگی میکنند؟ هنوز که از کنار منجيل و رودبار رد میشويد خرابههای آباد نشده زلزله را میبينيد. خبر داريد مردمش چطور زندگی میکنند؟
اگر اهل تهرانيد و ماشين داريد برويد جاده ورامين آنوقت ببينيد وضع اهالی بيروت تازه بعد از بمباران بهتر است يا اينهايی که تمام خانه و زندگیشان به بيست هزار تومان هم نمیارزد؟ اگر پولش را داريد و میرويد کيش برای خريد، يک توک پا هم برويد خانههای محلیهای کيش را هم ببينيد آنوقت قضاوت کنيد! بيروت و آدمهايش لااقل دو روز هم که زندگی کرده باشند و بعد بميرند با اينهايی که نصف روز هم زندگی نکردهاند قابل مقايسه نيستند.
يک جايی هست در جزيره قشم به نام «سوزا». تشريف ببريد برای ديدن آنجا. آنوقت متوجه میشويد بچهها به ساق پاهايشان يک چوب کوچک بستهاند. میدانيد برای چيست؟ برای اين است که يک کرم کوچک میرود توی پايشان و چون از بهداشت و درمان خبری نيست مجبورند با همان روش قديمی کرم را بپيچانند دور چوب و هر روز يک کمی چوب را بپيچانند تا بعد از مدتها کرم از بدنشان خارج بشود اگر نه کرم آنقدر بالا میرود تا به قلب میرسد و بچه از همان کرم میميرد. شما به اين میگوئيد زندگی؟ ناراحتيد که چرا بيروت را بمباران میکنند؟ اينها مربوط به خودتان است که نشستهايد پای تلويزيون و از خانهتان تکان نمیخوريد تا ببينيد وضع مردم خودمان صد برابر بدتر از بيروتیها و لبناننشينهاست.
همين که با گلوله توپ میزنند خانهها را خراب میکنند و مردم کشته میشوند معنیاش مردن است؟ يعنی اگر يک آدمی از بيماری سادهای که دوايش هم هست اما به او نمیرسد بميرد مردنش مردن نيست؟»
***
هادی خانیکی، اعتماد ملی: «پيچ هر راديويی را كه باز میكنی و به هر سايتی كه سرک ميكشی خبر از لبنان و فلسطين دارد. اصلاْ به اعتبار اصل «مجاورت» در خبر، خاورميانه در همسايگی ما سرزمين آتش و خون شده است، پس بايد اين مساله داستان هر سركوی و بازاری باشد و نيست. از كوچه و خيابان كه میگذری، زندگی همان زندگی روزمره است، با ريز و درشتها و حساسيتها و عدم حساسيتهای هميشگیاش. چرا حادثهای به اين بزرگی و پردامنگی تغيير چندانی در فضای سياسی و اجتماعی شهر نداده است؟...
صورت مساله پايين بودن ضريب حساسيت نخبگان، گروههای مرجع و حتی عامه مردم به نسبت دامنه و بزرگی «خبر» است؛ نه میتوان صورت اين مساله را پاک كرد، نه میتوان بر واقعيت آن مهر درستی زد و نه میتوان با متغيرها و مسكّنهاي تبليغاتی آن را حل كرد. مساله دردناک جنگ در لبنان و فلسطين آنقدر اهميت دارد كه در كانون توجه نخبگان سياسی و فرهنگی كشور و در متن افكار عمومی ما قرار گيرد، اما نگرفته است. راستی چرا؟ چيستی و چرايی موضوع بهويژه برای كسانی كه نوستالژی فلسطين و لبنان بخشي از وجود آنهاست و داغ و درد جنايتهای صهيونيستی از ديرياسين و كفرقاسم تا بنیشيت و غزه را بر دل دارند خود مسالهای تأملبرانگيز است...
جايگاه واقعی مساله فلسطين و لبنان در متن افكار عمومی و حساسيتهای سياسی و فرهنگی جامعه ماست، اگر نيست بايد چارهای ديگر انديشيد. دموكراتيزه كردن فضای سياسی و فرهنگی كشور و گشودن عرصه گفتوگو شايد راهی باشد برای اهميت يافتن موضوعی كه فینفسه مهم است. مساله لبنان و فلسطين اگر درست بنگريم مساله همه ما است، بگذاريم و بكوشيم از زوايای ديگر و با زبانهای ديگر ديده و شنيده شود.»
به اعتقاد من با «دموكراتيزه كردن فضای سياسی و فرهنگی كشور و گشودن عرصه گفتوگو »، به دلیل آزادی بیان و گردش سالم اطلاعات در یک جامعه مردمسالار و امکان بهتر مردم برای پیگیری مطالباتشان، بیشتر به ورامین و منجیل و رودبار و بم و کیش و قشم توجه کنیم، تا غزه و بیروت.
