در زل آفتاب، تو دود و کثافت تجریش در پیادهرو ایستاده بودند و هر که را از جلویشان رد میشد سعی میکردند نگه دارند. از صندوق شیشهای هرمی شکلی که کنارشان بود، میشد فهمید که پول میخواهند. بالای صندوق به رنگ سبز نوشته شده بود «سیدالشهدا» و آن زنی که برخلاف بقیه جمعیتِ بیاعتماد، ایستاد تا ببیند ماجرا چیست و آن دو مرد ریشو برای چه کاری پول میخواهند، ابتدا پایین صندوق را ندید که رویش نوشته شده بود «برای کمک به سرطانیها». یک نگاه به ظاهر به آن دو مرد انداخت و بعد با شک و تردید خم شد تا روی صندوق را بخواند. بعد یکی از آن مردها گفت: «نترس خواهرم، برای لبنان نیست!» آن زن هم یک اسکناس سبز را از توی کیفش درآورد و داخل صندوق انداخت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 15:49  توسط امیر علیزاده|
