نمیخواهم فلسفهبافی کنم، این مقدمه را گفتم تا بگویم که روزنامهنگاری را به عنوان شغل ثابت رها کردهام. یکی از آن همان دوراهیها بود. یا باید برای پایاننامهام وقت میگذاشتم تا بعدها در همان زمینه که آرزویم است کار کنم، یا قید دانشگاه را میزدم و تا آخر روزنامهنگاری را پیشهام میکردم. فکر نمیکنم امکاناش بود که هر دو راه را میرفتم. در هر صورت یک مسیری را انتخاب کردهام. راستاش قعلاً با این تغییر بزرگ در زندگیام خیلی سازگار نشدهام و هر روز همچنان دلم میخواهد در دنیای اخبار بچرخم و چیزی بنویسم. احتمالاً میگذرد. نمیدانم. البته هیچگاه روزنامهنگاری را رها نخواهم کرد و به صورت آزاد همچنان خواهم نوشت. یعنی نه میخواهم و نه میتوانم. هفت، هشت سال از عمرم این کار را کردهام و دلم نمیخواهد آن را کاملاً کنار بگذارم. در هر حال، این دوراهی بزرگ نقطهی عطفی بود و باید یک مسیر را انتخاب میکردم. به گمانام انتخابام هم درست بود.
بعداً در مورد روزنامهنگاری، به عنوان یک شغل در ایران و تجربیاتی که در این چند سال کسب کردهام بیشتر خواهم نوشت.