وقتی بازیکنان زن از خبر حذف می‌شوند!

حالا نه اینکه کلاً انتظار زیادی از اخبار ورزشی شبکه‌ی خبر برود! چون ابتدایی‌ترین اصول هم معمولن در اخبار ورزشی این شبکه رعایت نمی‌شود. نتیجه‌ها شفاهی و خیلی ناقص گفته می‌شود، تصاویری که روی خبر گذاشته می‌شود خیلی وقت‌ها آرشیوی‌ست و اصلن مربوط به آن خبر نیست، گاهی صحیح و کامل بودن خبر فدای نگاه ایدئولوژی‌زده می‌شود  و یا بعضن معلوم می‌شود که نویسنده‌ی خبر اصلن با قوانین و اصطلاحات تخصصی در خیلی از رشته‌ها آشنایی ندارد.

اما این یکی دیگر شاهکار بود! گوینده می‌خواهد اخبار و نتایج تورنمنت تنیس هاپمن کاپ را اعلام کند، آن وقت می‌گوید که توماس بردیچ با پیروزی برابر ماردی فیش چک را در برابر آمریکا سه بر صفر «جلو انداخت!» انتظار برای اینکه یک توضیح بیشتر بشنوید که خب آن دو بازی دیگر نتیجه‌اش چه بوده که حالا چک «جلو افتاده»، بی‌فایده است! گوینده سریع سراغ نتیجه‌ی یک بازی دیگر در این تورنمنت می‌رود و اتفاقن آن را هم به همین شیوه اعلام می‌کند: گریگور دیمیتروف با غلبه بر فردریک نیلسن، بلغارستان را دو بر یک از دانمارک جلو انداخت!

دیگر هیچ اشاره‌ای نشد که هاپمن کاپ اصلن چیست و مگر چند تا بازی برگزاری می‌شود که حالا نتایج دو بر یک یا سه بر صفر شده؟ و مگر بازی دیگری هم مانده که می‌گوید «جلو انداخت»؟ شاید گوینده پیش خودش فکر کرده که چون این رقابت‌ها هم تیمی است، مثل جام دیویس پنج مسابقه بین تیم‌های دو کشور برگزار می‌شود!

«هاپمن کاپ» در کنار جام دیویس (مردان) و فدریشن کاپ (زنان) تنها رقابت تیمی در تنیس است، با این تفاوت که به صورت مختلط برگزار می‌شود. خیلی هم ایده‌اش اتفاقن جالب است! به این صورت که اول زن‌ها با یکدیگر بازی می‌کنند، بعد مردها و آخر سر هم یک مسابقه‌ی دو نفره‌ی مختلط برگزار می‌شود. هر تیمی که دو بازی از این سه بازی را ببرد پیروز شده. هر سه مسابقه هم در یک روز برگزار می‌شود. این تورنمنت در آغاز هر سال به مدت یک هفته برگزار می‌شود و هشت تیم در آن شرکت می‌کنند که در دو گروه چهار تیمی تقسیم می‌شوند و در نهایت دو تیم اول به فینال راه پیدا می‌کنند.

اما گوینده‌ی ما اصلن اشاره‌ای به این مسائل نکرد و نگفت که در همان روز پترا کویتوا هم بتانی متک را برده و در دوبل مختلط هم او و بردیچ بر فیش و متک پیروز شده‌اند و چک در مجموع آمریکا را سه بر صفر شکست داده و حالا در گروه A صدرنشین است! همه‌ی بیننده‌ها در جریان‌اند که خبر خلاصه شده؟ یا نکند واقعن اشکالی دارد اگر نتایج زنان هم اعلام شود؟ مشکلی پیش می‌آید اگر در اخبار اعلام کنیم که یک رقابت تیمی مختلط در تنیس هست که زنان و مردان با هم برای کشورشان به میدان می‌روند؟ حتی شده در حد اعلام نتایج که بیننده گیج نشود که چطور در ورزشی انفردای، با برگزاری یک بازی یک کشور از یک کشور دیگر سه بر صفر جلو نیفتد؟ اگر پاسخ مثبت است، چه اصراری‌ست که حتمن اخبار مربوط به این تورنمنت اعلام شود؟

چرا ورزشکاران ایرانی باید از درآمدزایی محروم باشند؟

یادداشت زیر را به بهانه‌ی نشست بررسی تبلیغات چهره‌های مشهور در مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشتم که چند روز پیش در روزنامه‌ی «تماشا» چاپ شد.

***

هفته گذشته در مركز تحقيقات استرات‍ژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام اولين نشست تخصصی بررسی حضور چهره‌های سرشناس در تبليغات با حضور كارشناسان ارتباطات و همچنين برخی از چهره‌های مشهور از دنیای سینما و ورزش بود. نشستی كه بهانه‌ی تشكيل آن برخورد دوگانه در سیاست‌گذاری‌های مربوط به این نوع تبلیغات عنوان شده، و مثل هر همایش و نشست این چنینی حرف‌های خوبی هم مطرح شد، اما می‌توان پیش‌بینی کرد که اثرگذاری آن بسیار محدود بوده و علت اصلی‌ای که این همایش به خاطرش برپا شده، همچنان پابرجا خواهد ماند.

در دوره‌هایی، به خصوص اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد استفاده از بازيگران و ورزشكاران شناخته‌شده در تبلیغات رایج شده بود. اما ناگهان در سال‌های گذشته با اعلام ممنوعیت این گونه تبلیغات از سوی دولت بدون ذکر دلیل خاصی، جلوی آن گرفته شد. با وجود این همچنان گاه‌گداری شاهد تبلیغات با چهره‌های ورزشی یا سینمایی هستیم. در واقع می‌توان گفت که هنوز تصمیم روشن و مشخصی در این مورد گرفته نشده و ورزشکاران و هنرمندان و شرکت‌های تبلیغاتی هنوز تکلیف خود را در این خصوص نمی‌دانند. ضمن آنکه معلوم نیست چطور این ممنوعیت شامل ستاره‌های خارجی نمی‌شود. مثلاً جورج کلونی ستاره هالیوود، مایکل اوون ستاره فوتبال انگلیس و لوییس همیلتون ستاره فرمول یک می‌توانند تبلیغ ساعت بکنند و در سطح شهر هم تبلیغات‌شان دیده می‌شود، کریستیانو رونالدو تبلیغ روغن موتور می‌کند و مجسمه کاغذی‌اش جلو هر آپاراتی‌ای پابه‌توپ است، و پارسال هم که تبلیغات یک نوشیدنی با طرح نقاشی رافائل نادال در بیلبوردهای پایتخت خودنمایی می‌کرد.

در هر صورت این ممنوعیت ـ اگر ممنوعیتی رسماً در کار باشد ـ ، به خصوص برای ورزشکاران بیشتر مشکل‌زاست و فرصت‌های بیشتری را از آنها می‌گیرد، چرا که با توجه به عمر حرفه‌ای کوتاه ورزشکاران نسبت به مشاغل دیگر، درآمدزایی در خارج از میدان مسابقه که می‌تواند حتی بعد از پایان دوران حرفه‌ای‌شان هم ادامه پیدا کند، اهمیتی دو چندان می‌یابد. یک بازیگر یا یک خواننده تا پایان زندگی خود همچنان می‌تواند شغل هنری خود را ادامه دهد، اما یک ورزشکار حرفه‌ای از 35 سالگی باید به فکر شغل دیگری باشد. اما در صورت امکان تبلیغات، هم در دوران حرفه‌ای و هم در دوران بازنشستگی به او امکان درآمدزایی و کسب اندوخته بیشتری برای دوران بازنشستگی زودهنگام و طولانی داده می‌شود.

تبلیغات و اسپانسرینگ، فرصتی برای ورزشکاران حرفه­ای است تا علاوه بر افزایش مجبوبیت، بیشتر دیده شوند و البته به منابع مالی بیشتری فراتر از درآمد از حرفه‌ی ورزش دست پیدا کنند. استفاده‌ شرکت‌ها از ورزشکاران برای تبلیغ محصولات‌شان با هدف فروش بیشتر در جهان سابقه‌ای بیش از 70 سال دارد، هنگامی که کمپانی آدیداس در المپیک 1936 برلین، جسی اوونز دونده‌ معروف آمریکایی را با کفش‌های مجانی تجهیز کرد. اما شکل همکاری میان شرکت‌های تجاری و ورزشکاران در دهه‌های اخیر توسعه پیدا کرده و شرکت‌ها از ستاره‌های ورزشی به عنوان گروه مرجع در بازارهایشان برای باصطلاح «صحه‌گذاری» (Endorsement) و تبلیغ محصولات و خدمات خود استفاده می‌کنند، به این امید که باعث افزایش شناخت برند‌شان و فروش بیشتر شود. تحقیقات نشان داده که تبلیغات صورت‌گرفته توسط ورزشکاران نتایج مطلوبی را برای آن شرکت‌ها ایجاد می‌کند.

قراردادهای اسپانسرینگ کمپانی‌های تولیدکننده‌ کفش ورزشی با ستارگان NBA امروزه به میلیون‌ها دلار رسیده است. مایکل جردن که در تاریخ ورزش الگوی قراردادهای اسپانسرشیپ شخصی محسوب می‌شود، تنها در سال آخر فعالیت‌اش 47 میلیون دلار از این قراردادها درآمد کسب کرد. قرارداد تایگر وودز، گلف‌باز سیه‌چرده و مشهور آمریکایی با نایک در آغاز عمر حرفه‌ایش، به ارزش 40 میلیون دلار برای پنج سال نیز از بالاترین قرارداد‌ها در تاریخ ورزشکار به شمار می‌آمد. قرارداد پنج ساله بعدی او هم به صد میلیون دلار افزایش پیدا کرد. او قراردادهای دیگری هم با خودروسازی بیوک، ساعت رولکس، کارت اعتباری امریکن اکسپرس و شرکت تولیدکننده بازی‌های کامپیوتری «الکترونیک آرتس» بست. در مجموع درآمد‌های تبلیغاتی تایگر وودز در سال 2006 به 75 میلیون دلار رسید. راجر فدرر، ستاره سوییسی تنیس نیز در همین سال 21 میلیون دلار از محل این قراردادها درآمد کسب کرد. 13 میلیون دلار از این مبلغ به تنهایی مربوط به قرارداد او با نایک است که 10 ساله بسته شد.

اما در ایران بنا بر دلایلی که ذکر شد این فرصت‌ها برای ورزشکاران وجود ندارد. شاید در فضای کنونی که افکار عمومی درآمد ورزشکاران را بیش از حد بالا می‌داند، چنین دیدگاهی قابل قبول نباشد. اما واقعیت این است که در این تحلیل‌های کلیشه‌ای و اغلب سطحی در مورد دستمزد بالای ورزشکاران حرفه‌ای به ویژه فوتبالیست، دشوار بودن مسیر رسیدن به سطح اول ورزش حرفه‌ای و بخصوص به کوتاه بودن عمر حرفه‌ای کوتاه آنها در نظر گرفته نمی‌شود. آنچه مسلم است این است که بدون هیچ دلیل خاصی یک صنف خاصی دارد از درآمدزایی‌ای که حق‌اش است، محروم می‌شود. مهم‌ترین قدم هم در حل این موضوع فراهم کردن بسترهای لازم و برطرف کردن ابهامات قانونی است که می‌بایست توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزارت ورزش و جوانان صورت بگیرد.

مرتبط:
چند می‌گیری تبلیغ کنی؟ - مازیار ناظمی

جای خالی نسل طلایی در بوندس‌لیگا

در این مطلب که برای روزنامه‌ی «تماشا» نوشته‌ام، تحلیل کرده‌ام که چه شد که لژیونرهای ژاپنی جای لژیونرهای ایرانی را در آلمان گرفتند؟

***

از سال 1997 که علی دایی و کریم باقری به آرمینیا بیله فلد رفتند تا همین پارسال که علی کریمی یک نیم‌فصلی در شالکه بازی کرد، دیگر عادت کرده بودیم که هفته‌به‌هفته شنبه‌ها، گاهی هم یکشنبه‌ها، بازی‌های بوندس‌لیگا را لحظه به لحظه دنبال کنیم ببینیم این‌ نسل طلایی فوتبال ما گل‌ کاشته‌اند یا نه.

از دایی و مهدی مهدوی‌کیا و وحید هاشمیان و علی کریمی گرفته که حضور طولانی‌تر و افتخارآمیزتری داشتند، تا کریم باقری که تک‌گل‌هایش با آن شوت‌های استثنایی در پیراهن سفید و آبی آرمینیا را باید چند روز صبر می‌کردیم تا پنج‌شنبه شب‌ها در تلویزیون ببینیم و هنوز هم به یاد مانده، علیرضا منصوریان که چند سالی در باشگاه خاص سنت پائولی در دسته دوم توپ زد و ما به خاطرش هر روز روزنامه عامه‌پسند مورگن‌پست را مجبور بودیم ورق بزنیم، علی موسوی که گاهی در تیم پرطرفدار فورتونا کلن در دسته دوم خوش می‌درخشید و یک چند تایی گل زد، مهدی پاشازاده که از بایر لورکوزن به تیم منتخب جهان هم رسید، اما بدشانسی و آسیب‌دیدگی امان‌اش ندادند، و خداداد عزیزی که اگر بی‌قرار نبود، حالا از آن تک‌بازی محشر جلو بایرن مونیخ و گلزنی و دریبل الیور کان در پیراهن تیم بزرگ اف‌ث کلن، حالا خاطرات غرورانگیز بیشتری برایمان به جا می‌گذاشت. بازی‌ها و گل‌های دایی با پیراهن هرتا برلین و بایرن مونیخ در لیگ قهرمانان، فرارهای مهدوی‌کیا در هامبورگ و آن گل جاودانه‌اش به یوونتوس در لیگ قهرمانان و فریادهای «مییییدی....میییییدی» طرفداران پرشور ها‌اس‌فاو برای او و وحید هاشمیان، یکی از بهترین لژیونرهای ایران، که در یک فصل بوندس‌لیگا 16 گل زد و برایش از بلندگوهای استادیوم بوخوم صدای هلی‌کوپتر پخش می‌کردند. 16 گلی که ضامن انتقال‌اش به بایرن مونیخ و از آنجا به هانوفر 96 شد. حالا همه این‌ها برایمان خاطره شده‌اند.

یادم هست آن اوایل پخش مستقیمی هم در کار نبود. برای تماشای چند دقیقه از بازی‌های دایی و باقری در آرمینیا و خداداد در کلن، باید چند روزی صبر می‌کردیم. اینترنت از حالا هم ‌سرعت‌ و محدود‌یت بیشتری داشت و دسترسی به روزنامه‌های آن طرف اصلاً آسان نبود. هنوز دستگاه فکس بهترین وسیله برای دستیابی به یادداشت و مقالاتی بود که نشریات آلمانی در مورد بازیکنان تازه وارد ایرانی بوندس‌لیگا می‌نوشتند. که آن هم باید امیدوار می‌بودیم که به چشم دوستان و بستگان بخورد و آنها بریده آن جراید را برایت فکس کنند. پخش مستقیم با انتقال غرورآفرین علی دایی به بایرن مونیخ آغاز شد و اوضاع اینترنت و سایت‌های روزنامه‌های روی شبکه‌ جهانی وب هم سال به سال بهتر می‌شد.

هر عکس و هر خبر و گزارشی آن موقع‌ها حکم طلا را در مطبوعات ورزشی ایران داشت. اما حالا بیش از 10 سال از آن فصل‌های بوندس‌لیگا می‌گذرد و بوندس‌لیگا هم به اندازه دنیای فن‌آوری اطلاعات دچار یک تحول شده است. برای اولین بار ایران هیچ لژیونری در بوندس‌لیگا حضور ندارد. اشکان دژآگه را هم که نمی‌شود لژیونر حساب کرد چون محصول خود بوندس‌لیگاست، تازه هنوز یک ثانیه هم هنوز پیراهن تیم ملی را به تن نکرده است.


10 لژیونر ژاپنی

همزمان با افول ستاره‌های ایرانی، ستارگان دیگری از آسیا در بوندس‌لیگا طلوع کرده‌اند. از شرق دور، بیشتر از ژاپن. در حالیکه در آن سال‌هایی که ایرانی‌ها در دسته اول و دوم بوندس‌لیگا جولان می‌دادند، ژاپنی‌ها نهایتاً به هیدتوشی ناکاتا در پارما و نائوهیرو تاکاهارا که هم‌بازی مهدوی‌کیا در هامبورگ بود می‌بالیدند. اما حالا آنها بیش از 20 بازیکن در لیگ‌های بزرگ اروپا دارند که 10 تایشان در بوندس‌لیگا توپ می‌زنند. لیگی که حالا دوباره در رده‌بندی یوفا پس از لیگ برتر و لالیگا، سومین لیگ قدرتمند اروپاست. و برخلاف لژیونرهای ایرانی که اغلب‌شان نیمکت‌نشین بودند و بیشتر نقش «ژوکر» را داشتند، برخی از این بازیکنان ژاپنی‌ها از ستون‌های اصلی تیم‌شان به حساب می‌آیند.

مثل شینجی کاگاوا، مهاجم 22 ساله که یکی از ارکان اصلی قهرمانی بوروسیا دورتموند بود و امسال هم نقش برجسته‌ای در تیم یورگن کلوپ دارد. مانند آتسوتو اوچیدای 23 ساله که شالکه با تکیه به او در دفاع راست فصل پیش قهرمان جام حذفی شد و تا نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان بالا آمد. هر چند در این فصل با وجود رقیبانی آلمانی و سرخت پنج بار به میدان رفته و با شالکه حالا سوم جدول است. یا شینجی اوکازاکی 25 ساله که از نیم‌فصل پیش به اشتوتگارت رفت و در اواخر چند گل مهم زد تا خیال قهرمان سال 2007 بوندس‌لیگا از بابت ماندن در دسته اول راحت شود. در این فصل هم او توانسته اعتماد برونو لابادیا را برای قرار گرفتن در ترکیب اصلی بدست بیاورد و سه گل هم در نیم‌فصل اول زده است.

مثل ماکوتو هاسبه، کاپیتان 27 ساله تیم ملی ژاپن و هافبک سابق تیم اوراوا ردز که فلیکس ماگات اعتقاد عجیبی به او دارد و در این فصل هم از ستو‌ن‌های تیم ولفسبورگ است. یا هاجیمه هوسوگای هافبک 25 ساله ملی‌پوش که از وقتی که در اواسط فصل گذشته به تیم کوچک اف‌ث آوگسبورگ رفت و با این تیم قهرمان دسته دوم شد و آن را برای اولین بار به دسته اول بوندس‌لیگا رساند، هفته به هفته در ترکیب آوگسبورگ اجتناب‌ناپذیرتر شد تا اینکه در این فصل یوس لوهوکای، سرمربی هلندی تیم برای ماموریت دشوار بقا در بوندس‌لیگا روی او حساب می‌کند.

ژوکرهای ژاپنی در بوندس‌لیگا که بیشتر روی نیمکت می‌نشینند نیز توموآکی ماکینو مدافع 24 ساله اف‌ث کلن، یوکی اوتسو مهاجم 21 ساله بوروسیا مونشن‌گلادباخ، کیشو یانو مهاجم 27 ساله فرایبورگ و تاکاشی اوسامی پدیده تازه فوتبال ژاپن است که بایرن در 19 سالگی نمی‌توانست از او بگذرد. آخرین لژیونر ژاپنی نیز تاکاشی اینویی هافبک هجومی 23 ساله و از ستون‌های تیم بوخوم در دسته دوم بوندس‌لیگاست.

چرا بازیکن ژاپنی؟

اما دلیل مهاجرت این همه به بازیکن ژاپنی به آلمان چیست؟ چرا ژاپن حالا این تعداد لژیونر دارد اما ایران دیگر یک بازیکن هم ندارد؟ یک عامل وسوسه‌کننده برای استخدام بازیکن ژاپنی، همواره مساله‌ی اقتصادی و بازاریابی بوده است. با خریدن بازیکن ژاپنی، شما وارد یک بازار بزرگ می‌شوید که دیوانه فوتبال است و بعد از میزبانی جام جهانی در سال 2002 و موفقیت‌های خیره‌کننده در سال‌های اخیر، دیوانه‌تر هم شده است. یک بازار که بسیار متمول است و مطبوعات مجنونی دارد که برای پوشش اخبار دو بازیکن چند خبرنگار و عکاس به آن کشور می‌فرستند تا آنجا مقیم شوند. یادم هست زمانی که در نیمه‌نهایی 2004 ایران در نیمه‌نهایی جام ملت‌های آسیا در پنالتی به چین باخت و ما افسوس پنالتی چیپ یحیی گل‌محمدی را می‌خوردیم، فرانس بکن‌باوئر به عنوان رییس کمیته برگزاری جام جهانی 2006 آلمان در مصاحبه‌ای گفت این به نفع کشورش است که یک سال بعدش میزبان جام کنفدراسیون‌ها هم بود و حالا یا چین در آن جام شرکت می‌کرد یا ژاپن، که در هر صورت برای آلمانی‌ها پربرکت‌تر از ایران بودند. اما استفاده از بازیکنان ژاپنی، فراتر از منافع اقتصادی است.

در قیاس با ایرانی‌ها، ژاپنی‌ها از لحاظ فرهنگی هم خود را راحت‌تر برای زندگی آزاد در اروپا سازگار می‌کنند. مشکلاتی که بعضی از بازیکنان ایرانی در اروپا به وجود آوردند، هنوز به یاد مانده است. یک دلیل دیگر این است که بازیکنان ژاپنی بدون شک حرفه‌ای‌تر از همتایان ایرانی‌شان هستند. آنها از لیگی به بوندس‌لیگا می‌روند که سال به سال استانداردهایش به لیگ‌های بزرگ اروپایی نزدیک‌تر می‌شود. در حالیکه بازیکنان ایرانی تمرین‌ کردن‌شان هم تفاوت زیادی با اروپایی‌ها دارد. یادم می‌آید وقتی در اولین فصلی که علی کریمی به بایرن مونیخ رفته بودم، به مونیخ رفتم تا تمرینات او و اولین بازی‌اش در پیراهن بایرن را مقابل اشتوتگارت در جام اتحادیه ببینم، در یک روز بارانی شاهد این بودم که فلیکس ماگات در حالیکه بقیه بازیکنان‌اش را بعد از تمرینات آمادگی جسمانی به دو تیم تقسیم کرد تا بازی کنند، علی کریمی را که بدن ناآماده‌تری داشت همچنان در زمین کناری گذاشت تا تک و تنها با مربی بدنساز به تمریناتش ادامه دهد.

یک مزیت دیگر که بازیکنان ژاپنی نه تنها نسبت به بازیکنان ایرانی دارند، این است که خود را صددرصد وقف برنامه‌های مربی می‌کنند و کاملاً در خدمت تیم‌اند و بسیار اثربخش. چند وقت پیش تلویزیون آلمان برنامه‌ای داشت که علت اینکه باشگاه‌های آلمانی به بازیکنانی ژاپنی این قدر روی آورده‌اند را بررسی می‌کرد. میهمان برنامه هم ماکوتو هاسبه بود و او به همین مساله اشاره داشت که اصولاً ژاپنی‌ها از لحاظ فرهنگی این گونه‌ از خودگذشته و پرتلاش‌اند و شاید این خصیصه را آلمانی‌های برنامه‌محور خیلی دوست دارند.

اما مهم‌ترین دلیل اینکه حالا ژاپنی‌ها جای ایرانی‌ها را در بوندس‌لیگا گرفته‌اند، برنامه‌ریزی درست و بلندمدت در فوتبال پایه‌شان است. چنین ویژگی‌های شخصیتی و فنی‌ای که برای بازی در اروپا و پیشرفت در لیگ‌های بزرگی چون بوندس‌لیگا لازم است را نمی‌توان در بزرگسالی به یک بازیکن آموخت. این خصیصه‌ها را بازیکن در سنین کودکی و نوجوانی فرا می‌گیرد و ملکه ذهن‌اش می‌شود، و در حالیکه ژاپنی‌ها با یک برنامه‌ بلندمدت حالا میوه‌هایش را می‌چینند و چنین بازیکنانی را پرورش داده‌اند که از ارکان اصلی قهرمان بوندس‌لیگا می‌شوند، فوتبال ایران هیچ سیستم و برنامه استراتژیکی در بخش پرورش استعداد نداشته تا این جای خالی بزرگ ستارگان نسل طلایی دهه پیش را در بوندس‌لیگا پر کنند.