در نقد اعتراض وزارت ورزش به همراه اول

وزارت ورزش می‌گوید همراه اول حق ندارد بی‌اجازه در تبلیغات‌اش ادعا کند «حامی اول ورزش ایران». چون وزارت ورزش متولی ورزش کشور است و همراه اول باید با آنها قرارداد داشته باشد. حرفی از پایه‌ بی‌اساس. در این یادداشت که در روزنامه‌ی «تماشا» چاپ شد، سعی کردم توضیح دهم چرا.

***

یک ماه از صحبت‌های مدیر کل حقوقی وزارت ورزش و جوانان و تهدید کردنِ شرکت همراه اول می‌گذرد. با این حال، این شرکت همچنان خود را در تبلیغات‌اش به عنوان «حامی اول ورزش ایران» معرفی می‌کند و هیچ شکایتی هم از طرف وزارت ورزش صورت نگرفته است. و همین که هیچ اتفاقی نیفتاده نشان‌دهنده‌ آن است که صحبت‌های مدیر کل حقوقی، چندان بااساس نبوده است.

ایشان در آن مصاحبه با استناد به مواد قانونی گفته از آنجا که وزارت ورزش و جوانان متولی ورزش در کشور است، بنابراین هر اسپانسری که می‌خواهد خود را به عنوان «حامی اول ورزش» معرفی کند، باید با وزارت ورزش و جوانان قرارداد داشته باشد! بعد هم تهدید کرده که اگر این شرکت اسناد و مدارکش را ارائه نکند، وزارت ورزش‌ از این شرکت شکایت خواهد کرد. معلوم نیست پایه حقوقی این صحبت‌ها چیست که وزارت ورزش بتواند برمبنای آن از همراه اول شکایت کند. آیا صرف اینکه یک ارگانی متولی ورزش باشد، او را به طور خودکار صاحب این حق می‌کند که اگر کسی خواست به خاطر هزینه‌هایش در اسپانسرینگِ ورزش خود را «حامی ورزش» بنامد، باید ابتدا از آن ارگان مجوز بگیرد؟ در جواب باید گفت که نخیر، این وزارت ورزش است که باید ابتدا ثابت کند که صاحب دارایی‌های معنوی خاصی است و پس از آنکه آنها را به عنوان علائم تجاری و دارایی‌های معنویِ خود ثبت کرد، تازه می‌تواند ادعای طلب حق و حقوق‌اش را بکند و متجاوزان به این حقوق‌اش را تحت پیگرد قانون قرار دهد. در غیر این صورت صرف «متولی ورزش» بودن به او این حق مالکیت را واگذار نمی‌کند. همان طور که برای دارایی‌های فیزیکی هم یک شخص باید سند داشته باشد تا نشان دهد مالک آن دارایی است. دقیقا عین این می‌ماند که کسی بدون اینکه زمین یا ملکی را در سازمان ثبت اسناد ثبت کرده باشد، به صرف آن که مال آبا و اجدادش بوده، ادعای مالکیت کند!

از قضا در ایران کمتر از پنج سال است که قانون ثبت علامت تجاری هم به تصویب رسیده و هر شخص حقیقی‌ یا حقوقی‌ای بر اساس آن می‌تواند با ارائه‌ی اسناد و مدارک به اداره ثبت شرکت‌ها زیر نظر قوه قضاییه، مالکیت خود را بر نام، لوگو یا هر علامت دیگری احراز کند و آن را به عنوان علامت تجاری برای خود ثبت کند. پس از آن تنها در صورتی که آن فرد به کسی اجازه بدهد، می‌توان از علامت تجاری ثبت‌شده استفاده کرد. اما اگر کسی بدون مجوز از این علامت تجاری ثبت‌شده استفاده کند و باصطلاح «بازاریابی کمینی» کند، به مجازات خواهد رسید.

در دنیای تجارتِ ورزش امروز، قانون ثبت علامت تجاری، پایه و اساس برندینگ ورزشی و درآمدزایی سازمان‌ها از طریق اسپانسرشیپ و فروش کالاهای هواداری است. اما در ایران متاسفانه اغلب ورزشی‌ها به این قانون بی‌توجه‌اند و آن را با قانون «کپی‌رایت» که برای حفاظت از حقوق مولفِ‌ آثار هنری و ادبی است و ربطی به ورزش ندارد، اشتباه می‌گیرند.

وزارت ورزش هم مرتکب همین کوتاهی شده است. شرکت همراه اول هر سال برای حمایت مالی از ورزش هزینه هنگفتی می‌کند. شاید بیشتر از هر شرکت دیگری در کشور. این شرکت حالا آمده به منظور بازگشت بخشی از سرمایه‌اش و برای بهره‌برداری مناسب از این سرمایه‌گذاری، خود را به عنوان «حامی اول ورزش ایران» معرفی کرده تا تصویری مطلوب از خود در ذهن مصرف‌کننده به جا بگذارد. کار غیرقانونی‌ای هم نکرده، چون تا آنجا که می‌دانیم، عبارت «ورزش ایران» دارایی معنوی ثبت‌شده‌ی هیچ کس نیست. حالا اینکه اصلاً وزارت ورزش بتواند واژه‌ی «ورزش ایران» را به عنوان دارایی معنوی و علامت تجاری خود ثبت کند و اداره ثبت شرکت‌ها آن را یپذیرد، بحث‌اش جداست. آنچه در اینجا مورد بحث است توجه به قانون ثبت علامت تجاری به منظور درآمدزایی و جلوگیری از سوء‌استفاده و «بازاریابی کمینی» غیرقانونی دیگران است. اتفاقی که در ورزش ایران بسیار رایج است.

فدراسیون جهانی فوتبال، فیفا، و کمیته بین‌المللی المپیک، آی‌اوسی، در بهره‌برداری از این قانون پیشتازند. صد سال طول کشید تا کمیته‌ بین‌اللملی المپیک توانست با استفاده از این قانون از طریق بازی‌های المپیک درآمدزایی کند. چون تا سال 1993 قانون ثبت علامت تجاری شامل حال ارگان‌های ورزشی نمی‌شد. اما حالا آی‌او‌سی نام‌ها، لوگو‌ها و علائم متعددی از نام‌های مختلف گرفته تا لوگو‌ها و کاراکتر‌ها با رنگ‌بندی‌های مختلف، همه را به عنوان علامت تجاری ثبت کرده و فقط به اسپانسرها و شرکای خود حق انحصاری استفاده از این نمادها را می‌دهد. از هر شرکتی هم که غیرقانونی از این علائم ثبت‌شده استفاده کند، شکایت و غرامت سنگینی را دریافت می‌کند. فیفا نیز از نام خود گرفته تا عنوان تورنمنت‌ها و رویدادها و لوگوی آنها و حتی شکل کاپ جام جهانی را به عنوان دارایی‌های معنوی خود ثبت کرده است. فیفا به تنهایی در کشور برزیل، میزبان جام جهانی 2014، 45 علامت تجاری را تا کنون به ثبت رسانده است. در واقع اعطای مجوز استفاده انحصاری از این علائم و محافظت در برابر بازاریابی کمینی احتمالی رقبا، جزو خدماتی است که فیفا و آی‌او‌سی به اسپانسرهای خود می‌دهند و در ازای آن حقوق اسپانسرینگ خود را به مبالغ بالایی می‌توانند بفروشند. اما پیش‌شرط و لازمه موفقیت آن، ثبت این دارایی‌های معنوی و بعد توانایی دعواهای حقوقی احتمالی و بعضاً طاقت‌فرسا و زمان‌گیر است.

با وجود همه این اقدامات، و با وجود اینکه در کشورهای توسعه‌یافته حقوق مالکیت روشن‌تر و سخت‌گیرانه‌تر از ایران است، باز هم بارها پیش آمده که ارگانی با عظمت و قدرت فیفا در برخی از دعواهای حقوقی حتی شکست هم خورده و مواردی بوده که فیفا یا آی‌او‌سی نتوانسته‌اند ثابت کنند که دارایی معنوی‌شان دارد به صورت غیرقانونی استفاده می‌شود و دادگاه در نهایت رای را به سود آن کمپانی صادر کرده است. حالا در ایران که حقوق مالکیت همواره یکی از پاشنه آشیل‌های توسعه اقتصادی‌اش بوده، وزارت ورزش آمده بدون اینکه از همین قوانین موجود هم بهره بگیرد و دارایی‌های معنوی خود را به ثبت رسانده باشد، آمده در مورد یک عبارت کلی و فراگیر به عنوان دارایی معنوی خود ادعای مالکیت کرده و گفته هر کس از آن استفاده کند باید اول بیاید با من قرارداد ببندد. خب با این شرایط و این برخوردهای کارشناسی‌نشده، معلوم است که کار به جایی نمی‌برد و راه‌های درآمدزایی را به روی خود می‌بندد.

نگاهی به دلایل حذف کشتی از المپیک؛ فرصتِ پوست‌اندازی

مطلبی که برای هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» درباره‌ی دلایل حذف کشتی از بازی‌های المپیک نوشتم را در ادامه‌ی این پست می‌توانید بخوانید.

***

زیاد پیش نمی‌آید که کمیته‌ بین‌المللی المپیک یک ورزش را از المپیک حذف کند. دست‌کم در سال‌های گذشته این اتفاق تنها یک بار افتاده است. سال 2001، وقتی تصمیم گرفته شد بیس‌بال و سافت‌بال دیگر المپیکی نباشند و این دو رشته در بازی‌های 2004 آتن برای آخرین بار حضور داشتند. پیش از آن خیلی باید به عقب‌تر رفت.

1976 کانوی اسلالوم بود که بعد از بازی‌های 1972 مونیخ یک استراحتی کرد تا اینکه دوباره سال 1992 در بارسلونا به بازی‌ها برگشت. جودوکاها هم چهار سال بعد از اولین حضورشان توی المپیک در بازی‌های1964 توکیو، یک دوره استراحت کردند تا اینکه از 1972 در برنامه‌ قرار گرفتند. پیش از آن هم هندبال بود که سال 1936 برای آخرین بار برگزار شد تا اینکه 1972 دوباره زیر حلقه‌های المپیک بازگشت. تنیس هم بین بازی‌های 1924 تا بازی‌های 1988 یک دوره غیبت طولانی از المپیک داشت.

همه این رشته‌ها به نوبه خود ورزش‌های خاصی هستند. اما یک ورزش مادر مثل کشتی چطور می‌شود که حذف شود؟‌ ورزشی که در المپیک باستانی هم انجام می‌شده و از اولین دوره المپیک در سال 1896 حضور داشته. آن قدر این حضور پررنگ بوده که حتی در سرود المپیک هم آمده: «...موقعِ دویدن، کشتی و پرتاب».

با اشاره به همین سرود بود که رییس فدراسیون کشتی یونان، کشور زادگاه المپیک، روز چهارشنبه در تلویزیون این کشور گفت که «آقایان آی‌او‌سی دارند روح المپیک را می‌کشند.» او گفت آنها با این کار حتی سرود المپیک را هم نادیده می‌گیرند. بعد هم گفت که اگر کشتی حذف شود دیگر نباید «بازی‌های المپیک» گفت، بلکه اسم‌اش را باید «بازی‌های بیزینس» المپیک گذاشت!

ادامه نوشته

میزبانی جام ملت‌های آسیا؛ از ادعا تا واقعیت

دبیر کل فدراسیون فوتبال ادعا کرده که ایران شانس زیادی برای میزبانی جام ملت‌های آسیا در سال 2019 دارد. در این یادداشت نوشته‌ام که این اظهارنظرها نشان می‌دهد که فدراسیون هیچ برنامه‌ی جدی‌ای برای میزبانی رویدادی مثل جام ملت‌های آسیا را ندارد و بیشتر هدف‌شان خبرسازی و تبلیغات کردن است. این یادداشت در روزنامه تماشا چاپ شد.

***

بعید است کسی پیدا شود که بگوید گرفتن میزبانی و برگزاری رویداد بزرگ بین‌المللی کار خوبی نیست و فوتبال ایران نباید به دنبال آن باشد. همه می‌دانند میزبانی رویدادی مثل جام ملت‌های آسیا می‌تواند چه اثرات مطلوبی روی رشد و توسعه‌ی فوتبال در کشور و به خصوص بهبود زیرساخت‌ها و افزایش سطح دانش و تخصص نیروی انسانی بگذارد، و فوتبال ایران، با گذشت 36 سال از میزبانی جام ملت‌های آسیا، چقدر تشنه‌ی میزبانی از رویدادهای معتبر بین‌المللی‌ست.

فدراسیون فوتبال هم ـ حداقل در ظاهر ـ به دنبال آن است که میزبانی تورنمنت‌های بین‌المللی را بگیرد. فعلاً در عمل مهم‌ترین رویداد بین‌المللی‌ای که ایران توانسته در این چند سال اخیر بگیرد، جام ملت‌های زیر 16 سال آسیا در سال 2012 بوده که آن هم در شرایطی اتفاق افتاد که فلسطین تنها رقیب ایران برای میزبانی این رقابت‌ها بود و کشور دیگری درخواست میزبانی جام ملت‌های نوجوانان آسیا را نداده بود.

تا کنون تمامی تلاش‌ها – جدی و غیرجدی- برای گرفتن میزبانی جام ملت‌های آسیا ناکام مانده است. آخرین ناکامی ایران برای میزبانی سال 2011 بود که در نهایت به قطری رسید که سرمایه‌گذاری زیادی انجام داد و به گواه ناظران یکی از باکیفیت‌ترین تورنمنت‌ها را در تاریخچه‌ی این رقابت‌ها برگزار کرد. برای برگزاری مسابقات سال 2019 نیز ایران بار دیگر تمایل خود را ابراز کرده و به ادعای مسئولین فدراسیون فوتبال، این بار از شانس خوبی هم برخوردار است. ایران در شرایط فعلی کار بسیار دشواری برای برگزاری تورنمنتی با استانداردهای جام ملت‌های آسیا دارد. از کمبودهای زیرساختی مانند فرودگاه و راه و هتل و استادیوم و زمین‌ تمرین گرفته تا مشکلاتی مانند انتقال بانکی و گمرک و فروش آنلاین بلیت و به‌خصوص مساله‌ی ورود زنان به استادیوم که نهادهای بین‌المللی ورزشی بارها نشان‌ داده‌اند به هیچ عنوان بر سر آن کوتاه نخواهند آمد.

معلوم نیست مسئولین با چه تحلیلی ادعا می‌کنند که ایران شانس خوبی برای گرفتن میزبانی دارد. آیا گرفتن میزبانی جام ملت‌های آسیا بعد از آن تورنمنت باکیفیتی که قطری‌ها پارسال برگزار کردند، در شرایط کنونی واقع‌بینانه است؟ آیا برنامه‌‌ی مدونی برای برطرف کردن این کمبودها و رسیدن به استانداردهای لازم برای برگزاری تورنمنتی مثل جام ملت‌های آسیا وجود دارد که مسئولین این قدر خوش‌بینانه اظهارنظر می‌کنند؟ تاملی در صحبت‌های آنها بیشتر نشان می‌دهد که هدف بیشتر خبرسازی و استفاده‌ی تبلیغاتی است تا اینکه واقعا کار کارشناسی‌ای انجام گرفته و برنامه‌ای در کار باشد.

محمدمهدی نبی، دبیر کل فدراسیون چندی پیش در گفت‌وگو با یک خبرگزاری گفته ایران و عربستان درخواست میزبانی جام ملت‌های آسیا در سال 2019 را داده‌اند. او در ادامه حتی ادعا کرده شانس ایران از عربستان هم بیشتر است! همین اظهارنظر نشان می‌دهد که مدیران فوتبال کشور ظاهراً حتی از رقبای خود نیز اطلاعی ندارند. در فاز اول درخواست میزبانی که کشورها صرفاً علاقمندی‌شان را اعلام می‌کنند و مهلت‌اش تا دوم فوریه (14 بهمن) بود، از قرار معلوم به جز ایران و عربستان سعودی، بحرین، امارات، عمان، تایلند و لبنان نیز درخواست‌شان را اعلام کرده‌اند. در میان این هفت کشور امارات در سال 1996، لبنان در سال 2000 و تایلند دو بار در سال‌های 1972 و 2007 سابقه برگزاری همین تورنمنت را دارند. بحرین و عمان نیز پیشرفت‌های قابل ملاحظه‌ای در سال‌های گذشته کرده‌اند، چه داخل زمین و چه بیرون آن. به خصوص بحرین را باید از همین حالا با توجه به امکانات خوب و موفقیت‌اش در برگزاری جام خلیج فارس سال 2013 و البته تجربه‌اش در برگزاری رویدادهای بین‌المللی بزرگ ورزشی مانند گرندپری فرمول یک، و با توجه به اینکه تا به حال میزبان جام ملت‌های آسیا نبوده، به عنوان یکی از مدعیان اصلی میزبانی جام ملت‌های آسیا در سال 2019 محسوب کرد. ضمن آنکه عربستان و ایران که به گفته دبیر کل فدراسیون تنها کاندیداها هستند، هر دو اجازه ورود زنان به استادیوم را نمی‌دهند که یک عامل تعیین‌کننده برای میزبانی این رویداد است.

آقای نبی در جای دیگری از صحبت‌هایش گفته «تصور»اش این است که در ماه مارس یا آوریل همین سال میلادی یعنی در آغاز سال 92 میزبان سال 2019 اعلام شود. چنین چیزی حتی از نظر کسی که اطلاعی درباره‌ی فرآیند اعطای میزبانی جام ملت‌های آسیا هم ندارد، باید قاعدتاً بعید باشد و عجیب است که دبیر کل فدراسیون چنین حرفی زده باشد. فرآیند درخواست میزبانی و تصمیم‌گیری کنفدراسیون فوتبال آسیا در کنگره این ارگان در نوامبر گذشته به تصویب رسید. بعد از اعلام علاقمندی کشورهای تا دوم فوریه، این کشورها باید تا اول ماه مه، مدارک آن را ارسال کنند. به دنبال آن بین ماه‌های اکتبر و دسامبر سال 2013 بازرسی از این کشورها صورت می‌گیرد. پس از آن کشورهای درخواست‌دهنده تا ماه مه سال 2014، یعتی خرداد سال 93، فرصت خواهند داشت تا درخواست نهایی‌شان را آماده و به ای‌اف‌سی ارائه کنند. دو ماه بعد از این تاریخ میزبان مسابقات در کنگره ای‌اف‌سی اعلام خواهد شد.

گرفتن میزبانی جام ملت‌های آسیا ناممکن نیست. حتی با وجود این رقبای قوی و با وجود شرایط دشوار فعلی ـ در صورت یک برنامه‌ریزی کارشناسی و دقیق ـ می‌توان از فرآیند درخواست میزبانی موفق بیرون آمد و با کار فراوان تا شش سال دیگر شرایط را فراهم کرد و به استانداردها رسید. اما در حال حاضر شواهد امر گویای چیز دیگری است.

فایننشال تایمز آلمان هم تعطیل شد

روزنامه‌ی اقتصادی «فایننشال تایمز دویچلند» یا همان «فایننشال تایمز آلمان» (که البته چهار سال است مستقل شده کاملاً از فایننشال تایمز) روز جمعه آخرین شماره‌اش را چاپ کرد و بعد از 13 سال برای همیشه تعطیل شد و با این صفحه‌ی یک خلاقانه با خوانندگان‌اش خداحافظی کرد. صفحه‌ای تماماً سیاه که حروف «N»، «I»، «C» و «A» افتاده و نام روزنامه به «فاینال تایمز» تغییر کرده.

            

این روزنامه 12 سال پیاپی ضرر داد؛ در کل زیانی در حدود 250 میلیون یورو! تیتر «بالاخره سیاه» اشاره به همین موضوع است که دیگر پایین صورت سود و زیان‌اش عدد قرمزی در کار نخواهد بود!

«فایننشال تایمز دویچلند» رویکرد شجاعانه‌ای در روزنامه‌نگاری داشت. این روزنامه بود که خیلی وقت‌ها با استناد به «منابع داخلی» بدون افشای هویت‌ آنها و نه لزوماً با استناد به بیانیه‌ها و اطلاعیه‌های رسمی، گزارش‌های تحقیقی می‌نوشت. این رویکرد تاثیرگذار بود و باعث شد که بعداً بسیاری از نشریات آلمانی بیشتر از این مدل گزارش‌نویسی استفاده کردند. به گفته‌ی خود روزنامه، خوانندگان «فایننشال تایمز دویچلند»، خوانندگانی «باهوش» و «مدرن» بودند.

سران روزنامه در مورد تعطیلی روزنامه معتقدند که از یک طرف نتوانستند مدل خوبی برای حضورشان توی اینترنت پیدا کنند و می‌گویند روزنامه‌نگاری مستقل هزینه دارد. از یک طرف دیگر می‌گویند شاید بهتر بود محتوایشان را برای گروه‌های مخاطب گسترده‌تری تهیه می‌کردند. اما در مورد تعطیلی «فایننشال تایمز دویچلند»، نوربرت بولتس رییس بخش تحقیقات رسانه‌ای دانشگاه فنی برلین نقطه‌نظر جالبی دارد: «این نشان می‌دهد که تلاش‌های انگلو‌ساکسن برای تبدیل کردن اقتصاد به موضوع خبری عمومی، اینجا جواب نمی‌دهد. مردم اینجا (آلمان) باافتخار اذعان می‌کنند که از اقتصاد و تجارت سر درنمی‌آورند و این از یک تفکر ضدسرمایه‌داری ناشی می‌شود.» حیف!

جام بی‌رمق

این یادداشت را به بهانه پایان دهمین فصلِ دوره‌ی جدید لیگ قهرمانان آسیا که خیلی‌ها بی‌تفاوت از کنارش گذشتند، برای روزنامه‌ی «تماشا» نوشتم.

***

هفته‌ی گذشته، لیگ قهرمانان آسیا در سکوت نسبی خبری با قهرمانی اولسان کره جنوبی به پایان رسید. به جز خبر و گزارش‌های کوتاه رسانه‌ها از پیروزی سه بر صفر اولسان مقابل الاهلی عربستان سعودی، اغلب از کنار این فینال در لابلای مرحله مقدماتی جام جهانی و مسابقات قهرمانی جوانان آسیا و جام جهانی فوتسال، بی‌تفاوت گذشتند. احتمالاً خیلی از فوتبال‌دوستان حتی در جریان هم نیستند که این فصل چه باشگاهی قهرمان آسیا شد. مسابقه کم‌اهمیتی هم نیست، به هر حال پای «فینال لیگ قهرمانان» در میان است. اما این بازی احتمالاً در خیلی از کشورهای دیگر به جز کره جنوبی و عربستان، کسی را به وجد نیاورد. در ایران که حتی به طور کامل از تلویزیون پخش هم نشد.

تصورش را بکنید که در اروپا تا این حد به فینال لیگ قهرمانان بی‌اعتنا باشند. البته قیاس این دو رویداد با یکدیگر منطقی نیست. آن ستاره‌ها، آن نظم و آن شکوه؛ هنوز شکافی عمیق بین فوتبال آسیا و اروپا وجود دارد. اما از آنجایی که لیگ قهرمانان، مهم‌ترین رقابت‌های باشگاهی آسیاست و اتفاقاً 10 سال پیش از روی مدل لیگ قهرمانان اروپا الگوبرداری شده، باید حالا یک جمع‌بندی شود که آیا در دوره‌ی جدید، لیگ قهرمانان آسیا پررونق‌تر از قبل شده است یا نه.

مشکل بی‌علاقگی

مسابقات قهرمانی باشگاهی در آسیا از همان ابتدا از کمبود توجه و بی‌علاقگی رنج می‌برده است. این رقابت‌ها که قدمتی نسبتاً طولانی دارد، اولین دوره‌اش در سال 1967 برگزار شد. اما تنها پس از پنج سال به دلیل بی‌علاقگی تیم‌ها و کناره‌گیری‌های مکرر از تورنمنت، تعطیل شد و به مدت 14 سال برگزار نشد. تا اینکه از سال 1985 با آغاز موج حرفه‌ای شدنِ فوتبال در آسیا در پایان دهه‌ی هشتاد میلادی، دوره جدید آن از سر گرفته شد. تحت عنوان «مسابقات قهرمانی باشگاه‌های آسیا» که به مدت 17 سال دوام داشت و اتفاقاً دیدار نهایی آخرین فصل‌اش هم در استادیوم آزادی تهران برگزار شد و با قهرمانی سوون سامسونگ به پایان رسید. با وجود پیشرفت‌های قابل ملاحظه در جذب مخاطب و افزایش نسبی اهمیت این تورنمنت، باز هم فاصله زیاد بود. تا اینکه سال 2002، در دوران زمام‌داری محمد بن‌همامِ بلندپرواز و با الگوبرداری از مدل موفقِ لیگ قهرمانان یوفا که 10 سال پیش از آن بازسازی و به یک رویداد جهانی تبدیل شده بود، با بهره‌گیری از متخصصین بازاریابی «لیگ قهرمانان ای‌‌اف‌سی» راه‌اندازی شد. با برند و نامی جدید، فرمتِ تغییر یافته، پخش تلویزیونی بهتر، شرکای تجاری بیشتر و بالطبع پاداش‌های بالاتر.

هفته‌ی پیش دهمین فصل لیگ قهرمانان آسیا با شکل و شمایل جدیدش، با قهرمانی اولسان به پایان رسید، و باید گفت که نمی‌توان از پیشرفت‌ها و افزایش کیفیت این رقابت‌ها نسبت به دوره‌های قبلی‌اش گذشت. اما این واقعیت را هم نمی‌شود انکار کرد که هنوز با یک رویداد باپرستیژِ پرطرفدار فاصله زیادی دارد. تنها اگر پاداش‌های نقدی را مثال بگیریم: با اینکه حالا کل پاداش‌های نقدی در لیگ قهرمانان آسیا با رشدی قابل توجه نسبت به سال‌های پیشین، به حدود 15 میلیون دلار رسیده، اما هنوز فاصله‌ با لیگ قهرمانان اروپا که کل پاداش نقدی در فصل گذشته 754 میلیون یورو بود، فوق‌العاده زیاد است.

معمای تقویم

اما تنها تفاوت دو لیگ قهرمانان تنها در پاداش نقدی و گردش مالی نیست. زمانی که یوفا با کمک یک گروه متخصص بازاریابی ورزشی، روی فرمت مدل جدید کار می‌کرد، روی اجزای مختلفِ تشکیل‌دهنده‌ی برند لیگ قهرمانان تاکید داشت که باید به صورت یکپارچه و منسجم تعریف و مدیریت شوند. یکی از آنها در کنار فرمت مسابقات و خیلی از عوامل دیگر، تقویم و زمان‌بندی بازی‌ها بود. اینکه تمامی مراحل لیگ قهرمانان اروپا هر سال طبق برنامه‌ای مشخص برگزار می‌شود و حتی برگزاری منظم بازی‌ها در سه‌شنبه شب‌ها و چهارشنبه‌ شب‌ها در ساعتی مشخص انجام می‌گیرد، همگی طبق برنامه‌ریزی‌های حساب‌شده است. اما در لیگ قهرمانان آسیا ما شاهد این نظم نیستیم. یک مشکل آشنا همان تفاوت تقویم فصل فوتبال میان شرق و غرب قاره و پیروی کنفدراسیون فوتبال آسیا از تقویم شرقی بهار تا پاییز به جای پاییز تا بهار است. هنوز هم راه حل مناسبی برای این مساله پیدا نشده و اعضای کنفدراسیون فوتبال آسیا هنوز به این اجماع نرسیده‌اند که از یک تقویم هماهنگ پیروی کنند. مشکل تفاوت تقویم فوتبال در اروپا هم میان شمال/شرق و جنوب/غرب وجود دارد. اما یوفا توانسته یک تقویم ثابت را به همه اعضای خود تحمیل کند و همین تاثیر زیادی در رونق آن داشته است.

شاید مسئولان ای‌اف‌سی به وسعت جغرافیایی بیشتر و تفاوت‌های فاحش‌تر آب‌وهوایی و البته ساعت‌ها در آسیا اشاره کنند. اما حتی اگر این مساله ناهماهنگی در تقویم فوتبال آسیا قابل حل نباشد، مشکل اساسی‌تر در جای دیگر‌ی‌ست، آن هم در فاصله زمانی بیش از اندازه میان مراحل لیگ قهرمانان، به خصوص میان مرحله یک‌هشتم نهایی و یک‌ چهارم‌نهایی که به بیش از چهار ماه می‌رسد! همین باعث می‌شود که تیم‌های کشورهایی که تعطیلات تابستانی دارند، عملاً با تیم و بعضاً با مربی و حتی مدیریت جدیدی وارد مرحله یک چهارم نهایی می‌شوند. یک پیامد ساده اما مهم این فاصله زیاد این است که فوتبال‌دوستان با گذشت چهار ماه، ممکن است حتی از یاد ببرند که چه تیم‌هایی به یک‌چهارم‌نهایی راه یافته‌اند! در این صورت دیگر علاقه‌ای برای پیگیری مسابقات نخواهند داشت.

مسئله‌ی فینال

یک مشکل دیگرِ فرمت جدید، برگزاری فینال این رقابت‌هاست. اگر یوفا – با الگوبرداری از «سوپر بول» لیگ فوتبال آمریکایی - توانسته، فینال لیگ قهرمانان را تبدیل به یک رویداد مجزای جذاب تبدیل کند، ای‌اف‌سی هنوز میان مدل‌های مختلف برگزاری فینال سردرگم است. از برگزاری در زمین بی‌طرف گرفته، تا دیدار رفت‌وبرگشت و تک‌بازی به قید قرعه در زمین یکی از دو فینالیست، همگی در دوره‌ای محک خورده‌اند. مشکل اصلی برگزاری در زمین بی‌طرف در آسیا این است که به دلیل همین بی‌تفاوتی در یک کشور ثالث، عملاً تماشاگری به استادیوم نخواهد رفت. به عنوان مثال اگر اولسان کره جنوبی با گامبا اوزاکای ژاپن در تاشکند روبروی هم قرار بگیرند، باید احتمالاً در استادیومی خالی بازی کنند. به همین خاطر فینال شش فصل اول دوره جدید لیگ قهرمانان آسیا از 2002 تا 2008، به صورت رفت و برگشت برگزار شد. اما این مدل به دلیل مسافت زیاد احتمالی بین دو کشور فینالیست و کش‌دار شدن فینال به عنوان یک رویداد، کنار گذاشته شد و به جای آن در چهار فصل اخیر به صورت تک‌بازی برگزار شده است. در دو سال اول همانند اروپا محل برگزاری فینال از قبل مشخص شد. در هر دو سال استادیوم توکیوی ژاپن میزبان دیدار نهایی بود، به این دلیل که احتمال داده می‌شد یک تیم ژاپنی به فینال برود و در پی آن استادیوم پر شود. اما نه در سال اول و نه در سال دوم هیچ تیم ژاپنی‌ای به فینال راه نیافت. تا اینکه ای‌اف‌سی تصمیم گرفت فینال را به صورت تک‌بازی به قید قرعه در یکی از کشورهای دو فینالیست برگزار کند. این مدل ممکن است مساله کمبود تماشاچی و برگزاری فینال به صورت یک رویداد کوتاه و جذاب را برطرف کند، اما باعث می‌شود که عدالت در حق دو تیم فینالیست به طور برابر رعایت نشود. 

همان طور که ملاحظه می‌شود، مشکلات زیاد همچنان کم نیست و لیگ قهرمانان آسیا هنوز فاصله بسیار زیادی با یک رویداد پرطرفدارِ جذاب مانند الگوی اروپایی‌اش دارد و به نظر می‌رسد که حتی با یک برنامه‌ریزی دقیق‌تر، توسعه‌ی این تورنمنت، باید فرآیند پله‌به‌پله و تدریجی‌اش را طی کند.

فرزندی که نمی‌تواند روی پای خودش بایستد

این یادداشت را درباره‌ی پیامدهای قطع ارز دولتی ورزش ایران و ضعف در مدیریت آن نوشتم که امروز در روزنامه‌ی «تماشا» چاپ شد.
***

ورزش ایران آچمز شده است. تنها با قطع شدن دلار دولتی. حالا تقریباً همه‌ی فدراسیون‌ها برای پرداخت دستمزد مربیان خارجی و تامین مالی هزینه‌ سفرهای برون مرزی‌‌شان هم شدیداً دچار مشکل شده‌اند. کمیته‌ی ملی المپیک نیز آب پاکی را روی دست آنها ریخته و به خیلی‌هاشان گفته مربیان خارجی خود را یا راهی خانه کنند و یا خودشان حقوق‌شان را بدهند. بعد هم اعلام کرده از این پس دیگر هزینه‌ی اقامت و ایاب و ذهاب و خورد و خوراک‌ مربیان خارجی هم با خود فدراسیون خواهد بود. وزارت ورزش و جوانان نیز هفته گذشته با اعلام ناگهانی اینکه فدراسیون‌ها برنامه‌های خود را بدون در نظر گرفتن منابع دولتی بنویسند، آنها را به وحشت انداخته و دست‌پاچه است. فدراسیون‌ها بیش از هر زمان دیگری باید روی پای خودشان بایستند و دیگر نمی‌توانند به دولت تکیه کنند. پیامدهای قطع منبع مالی‌ای تحت عنوان ارز دولتی، از این هم شدیدتر خواهد بود و فدراسیون‌ها در ماه‌های آتی –اگر معجزه‌ای در اوضاع اقتصادی کشور اتفاق نیفتد – وضع‌شان بحرانی‌ خواهد شد. 

ورزشی که تا همین دو ماه پیش به جایگاه کاروان‌اش در جدول مدال‌های بازی‌های المپیک می‌نازید و نشانه‌ی برتری و قدرت‌اش می‌دانست، حالا از پس مخارج سفر‌های برون‌مرزی تیم‌هایش هم به زور برمی‌آید. البته این شرایط بحرانی تنها مختص به ورزش نیست و کم‌وبیش هر کسی دارد با پوست و استخوان آن را حس می‌کند. اما بحث اینجاست که ورزش ما به خاطر ریخت‌وپاش‌های بی‌اساس و نبود برنامه‌ریزی بلندمدت و ضعف مدیریتی، در این اوضاع آسیب‌پذیرتر از هر صنعت و صنف دیگری به نظر می‌رسد و به چند دلیل کمتر از سایر حوزه‌ها توان و بنیه‌ی مدیریتِ بحران را دارد:

یکم: اصلی‌ترین علت آسیب‌پذیری بیش از اندازه ورزش ایران، وابستگی بیش از حد آن به دولت و طبعاً درآمدهای نفتی است. در انتخابات‌ها همواره صدای فدراسیون‌ها از دخالت‌ دولت درمی‌آید، اما حالا با قطع شدن همین یک قلم ارز دولتی و مشکلاتی که کمر فدراسیون‌ها و باشگاه‌ها را شکسته، به خوبی معلوم شد که آنها چقدر محتاج دولت‌اند. آنها سال‌ها از منابع دولتی برخوردار بوده‌اند‌ و بیشتر خرج کرده‌اند تا اینکه به فکر دخل دیگری هم باشند. هیج برنامه‌ای برای بازاریابی، جلب اعتماد و جذب سرمایه‌گذاری اسپانسرهای خصوصی و به طور کل برنامه‌ای برای درآمدزایی نداشته‌اند که حالا راحت‌تر از پسِ این بحران بربیایند. در واقع باشگاه‌ها و فدراسیون‌ها فرزندانی را می‌مانند که فقط  از پدرشان پول تو جیبی می‌گرفته‌اند و کار نمی‌کرده‌اند و همواره چشم‌شان به دست او بوده، اما این پدر حالا به دلیل شرایط بحرانی دیگر به تنهایی نمی‌تواند مخارج آنها را تامین کند. اما آنها نیز نمی‌توانند روی پای خودشان بایستند. 

دوم: حتی از دل چنین تهدیدی هم می‌توان فرصتی پیدا کرد. وقتی ارزش پول ملی کاهش می‌یابد، کار صادرکننده خیلی راحت‌تر می‌شود. کشورهایی مثل چین و آمریکا سال‌هاست که بر سر پایین نگه‌ داشتن ارزش پول ملی‌شان دعوا دارند. اما مشکل اینجاست که ورزش ایران به دلیل بی‌برنامگی چیزی برای صادر کردن ندارد. از صادرات بازیکن و مربی که بگذریم، به عنوان نمونه برگزاری رویدادهای بین‌المللی و جذب تیم‌های خارجی برای برگزاری اردوهای تدارکاتی خدماتی صادراتی‌اند که موجب ارزآوری می‌شوند. کاری که دبی در زمستان و ترکیه در تمام فصول سال‌هاست انجام می‌دهند. با این نرخ ارز، برگزاری اردوی تمرینی در ایران برای تیم‌های خارجی بسیار ارزان تمام می‌شود. حریفان تدارکاتی مناسب و قدرتمند هم که در اغلب رشته‌ها فراوان‌اند. این کار بازاریابی را – اگر در نهادهای ورزشی ما  وجود خارجی داشته باشند - قاعدتاً باید برای پیدا کردن مشتری آسان ‌کند. اما زیرساخت‌های ما آنقدر بی‌کیفیت‌اند که عملاً حتی اگر بازاریابی‌ای هم در کار بود، آوردن تیم‌های خارجی ناممکن است. مثلاً جزیره کیش که یک بار سال‌ها پیش در زمستان میهمان تیم اشتورم گراتس هم بوده است، هتل‌های خوب زیادی دارد و ویزا هم برای خارجی‌ها نمی‌خواهد. با این شرایط برای اردو زدن خیلی ارزان‌تر از دبی هم ممکن است تمام شود. اما تنها به دلیل نبود حتی یک زمین چمن خوب، از درآمد ارزی محروم است.

برگزاری تورنمنت‌ها و رویدادهای بزرگ بین‌المللی هم که با این زیرساخت‌ها دیگر تبدیل به یک رویا شده است. شاید چنین درآمدهای ارزی‌ای در مقایسه با بودجه ورزش ناچیز باشد، اما مقصود تنها نشان دادن این حقیقت تلخ است که ورزش ما حتی ظرفیت استفاده از این فرصت‌های کوچک را هم ندارد تا بلکه در این شرایط بتواند نفسی بکشد.

سوم: مساله‌ی دیگری که ضعف ساختاری ورزش ما را حالا در این وضعیت به خوبی آشکار ساخته، همین نیاز مبرم به مربیان خارجی است. ورزش ایران توان پر کردن جای خالی احتمالی بسیاری از آنان را ندارد، چون در تمام سالیان گذشته‌ هیچ برنامه‌‌ی‌ اثربخشِ بلندمدتی برای تربیت و پرورش مربیانِ کارکشته و بادانش نداشته است. 290 هزار دلار حقوق ماهیانه‌ای که کمیته ملی المپیک به حدود 30 مربی خارجی می‌پردازد، حالا تبدیل به هزینه‌ای سنگین و تامین‌ناپذیر شده است. بدون شک مربیان شایسته‌ای هستند که بتوانند جایگزین تعدادی از آنها شوند و باری را از روی دوش کمیته ملی المپیک برداند، اما واقعیت آن است که در بسیاری از رشته‌ها مثل بسکتبال، والیبال، دوومیدانی، فوتبال، هندبال، شنا و غیره، عدم استفاده از مربیان خارجی باعث توقف روند روبه‌رشد و منجر به پس‌رفت خواهد شد.

کدام «اهداف بزرگ» آقای رویانیان؟

یادداشت‌ام در نقد ادعاهای مدیر عامل پرسپولیس و «برنامه‌ها»ش، چاپ شده در «تماشا»ی 2 آبان 1391:


***

از انصاف نباید گذشت که محمد رویانیان از زمان انتصاب‌اش به عنوان مدیر عامل باشگاه پرسپولیس قدم‌هایی در راه ایجاد بسترهای بازاریابی و درآمدزایی برداشته است. اینکه این قدم‌ها تا کنون چقدر نتیجه داده، موضوع این بحث نیست. آنچه اهمیت دارد این است که تا چه اندازه این اقدامات بر اساس یک برنامه‌ی مدونِ‌ بلندمدتِ توسعه صورت گرفته و اصلاً انگیزه و هدف اصلی از این اقدامات چیست. آیا همان طور که خود او می‌گوید «اهداف بزرگی» برای پرسپولیس دارد و هدف واقعاً «خصوصی کردن باشگاه به معنای واقعی» و «خودکفا کردن» باشگاه و تبدیل کردن پرسپولیس به «کارخانه بازیکن‌سازی» است، یا احیاناً اهداف دیگری دنبال می‌شود؟

برخی از اقداماتی که صورت گرفته و به خصوص نحوه‌ای که انجام شده، این شبهه را به وجود می‌آورد که چندان بر مبنای برنامه‌ای بلندمدت نبوده‌اند و اهداف دیگری دنبال می‌شده است. یک نمونه، دیدارهای اخیر ایشان با سفرای کشورهای خارجی است. که البته هیچ اشکالی ندارد، مادامی که طبق هدف مشخصی صورت گرفته باشد. نه اینکه پشت سر هم با سفرای دانمارک و سوئد و کرواسی دیدار شود و یک سری حرف‌های کلی و تعریف و تمجید رد و بدل شود و عکس ملاقات، دست‌دردست آقای سفیر به روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها برود و از تمام آنها یک بازی دوستانه هم بیرون نیاید. (هر چند حتی برای بازی دوستانه با تیم‌های خارجی هم نیازی به ملاقات و عکس انداختن با سفیر کشور آن تیم نیست!)

آقای رویانیان گفته که قصد دارد در این کشورها و همین طور در مالزی و اربیل، نمایندگی‌های «یک شرکت تجاری هلدینگ» که ظاهراً به تازگی تاسیس شده را راه‌اندازی کند. دیگر بیش از این توضیح نداده که این شرکت هلدینگ دقیقاً چه کاری قرار است بکند و اصلاً ارتباطش با باشگاه پرسپولیس چیست. بعد هم گفته به دنبال فعالیت‌های «ورزشی‌ـفرهنگی‌ـاقتصادی» در این کشورهاست. در این مورد هم توضیح بیشتری نداده‌اند. هر باشگاه فوتبال باید مراودات و ارتباطات بین‌المللی مناسبی داشته باشد. اما معمولاً با استخدام چند متخصص بازاریابی و روابط بین‌الملل و یک برنامه‌ریزی دقیق و در نهایت برون‌سپاری بخشی از کارها به شرکت‌های متخصص در کشورهای مختلف، می‌توان به اهداف مورد نظر رسید. به عنوان نمونه باشگاه بارسلونا امور اجرایی مدارس فوتبال‌اش در خاور میانه را به یک شرکت مصری سپرده است. حالا اینکه پرسپولیس بر چه اساسی نیاز به یک شرکت هلدینگ تجاری و افتتاح نمایندگی دارد ـ آن هم در این وضعیت‌ تحریم‌ها که انجام یک حواله‌ی ساده‌ی ارزی هم ناممکن شده ـ معلوم نیست. البته آقای رویانیان توضیح بیشتری هم نداده و به ذکر همان یکی دو جمله بسنده کرده است.

مدیر عامل پرسپولیس یک روز، در لابلای دیدارهایش با سفرای خارجی خبر از «راه‌اندازی یک نمایندگی در هر استان» هم داد. از قرار معلوم این نمایندگی‌ها قرار است وظایف مختلف و بسیار گسترده‌ای را هم برعهده بگیرند. از جمله «راه‌اندازی آکادمی‌ها در مراکز استان‌ها و آموزشگاه‌های فوتبال در شهرستان‌ها»، «صدور کارت‌های هواداری»، «فروش محصولات و ارائه خدمات به هواداران» و«فعالیت‌های اقتصادی و اقدامات فرهنگی و اجتماعی». اگر این نمایندگی‌ها باعث دسترسی بهتر هواداران پرسپولیس و فراهم کردن این فرصت برای همه طرفداران تیم در سراسر کشور باشد که اتفاق بسیار خوبی است. اما حتی برای رسیدن به این هدف تا چه حد نیاز به راه‌اندازی این تعداد نمایندگی است. همان طور که در مورد روابط بین‌الملل هم گفته شد، در صورت داشتن یک برنامه دقیق بلندمدت بازاریابی و جذب نیروی انسانی شایسته، به خصوص در عصری که فناوری اطلاعات فاصله‌ها را از بین برده، می‌شود خیلی از این کارها را به راحتی با هزینه کمتر و کارآمدی بالاتر انجام داد.

از همه مهم‌تر آنکه باشگاه پرسپولیس در شرایط کنونی اولویت‌های مهم‌تری برای کارهای زیربنایی دارد. خود هواداران پرسپولیس در تهران هنوز از این تسهیلات برخوردار نیستند و باشگاه و خیلی از خدمات‌اش در دسترس‌شان نیست. هنوز تهیه کالاهای هواداری در تهران هم کار مشکلی است. باشگاه پرسپولیس ورزشگاه و کمپ و زمین تمرین که هیچ، هنوز یک آکادمی واقعی هم ندارد. یادم هست زمانی که تیم‌های تهرانی یکی یکی به شهرستان‌ها منتقل می‌شدند، یک انتقاد جدی به این اقدام دولت این بود که بار جذب و پرورش استعداد در تهرانِ پرجمعیتِ فوتبال‌خیز را همین باشگاه‌ها به دوش می‌کشیدند، و حالا با رفتن‌شان یک خلاء بزرگ ایجاد می‌شود، چون استقلال و پرسپولیس عملاً فوتبال پایه و برنامه‌ای برای استعدادیابی و بازیکن‌سازی ندارند. باشگاهی که هنوز در شهر خانگی‌اش که به وفور استعداد در آن ریخته، هنوز یک آکادمی ندارد، چگونه است که در مراکز استان‌ها و شهرستان‌ها می‌خواهد آکادمی و آموزشگاه فوتبال راه‌اندازی کند؟ باشگاهی که در شهر خانگی‌اش هنوز یک زمین تمرین اختصاصی و یک فروشگاه هواداری کوچک هم ندارد، چطور می‌خواهد در تمام استان‌ها نمایندگی راه‌اندازی کند؟ اینجاست که آدم به انگیزه‌های اصلی مدیر عامل پرسپولیس از مطرح کردن این برنامه‌های پرطمطراق شک می‌کند.

وقتی آقای وکیل ادله کم می‌آورد

این یادداشت را در نقد استدلال مشاور حقوقی صداوسیما در برنامه ۹۰ برای روزنامه تماشا نوشتم.

***

هر چند درست‌اش این بود که در بحث برنامه 90 مربوط به خرید حق پخش بازی‌های تیم ملی توسط صداوسیما، یک کارشناس منتقد هم در برابر مشاور حقوقی صداوسیما بنشیند، اما صرف برگزاری این بحث در برنامه 90 با وجود مجری‌ای چون عادل فردوسی‌پور که افکار عمومی را نمایندگی می‌کرد، اتفاق فرخنده‌ای در تلویزیون ایران بود.

طبعاً از وکیل صداوسیما هم انتظاری جز دفاع تمام‌قد از سازمان متبوع‌اش نمی‌رفت. اصولاً هر وکیلی سعی می‌کند ادله‌ و مستنداتی را برای دفاع از موکل‌اش جمع‌آوری و جانانه از او دفاع کند. اما مشاور حقوقی صداوسیما ادله‌ی زیادی نتوانسته بود فراهم آورد و به همین خاطر بیشتر سعی می‌کرد با تکرار یک سری توجیه و بازگو کردن یک سری اصطلاحات فنی لاتین و خیلی اوقات بی‌ربط، موکل‌اش را تبرئه کند. و این برای هر بیننده‌ی معمولی‌ای مثل روز روشن بود. مثلاً آنجا که مدام می‌گفت صداوسیما «به خاطر دفاع از حقوق مردم» حق پخش بازی‌های تیم ملی را نمی‌خرد، احتمالاً هر بیننده‌ای لبخند طعنه‌آمیزی زده و از خود پرسیده مگر صداوسیما برای هزینه‌کرد بیت‌المال و ساخت سایر برنامه‌ها نظر مردم را جویا می‌شود و به فکر حقوق مردم هست که حالا برای پخش بازی‌های تیم ملی به یاد آن افتاده؟ یا آنجا که ادعا کرد صداوسیما خود «بزرگ‌ترین قربانی» برداشتن بدون اجازه تصاویر است!

اما مورد بحث این یادداشت به طور خاص دو استدلال‌ فنی مشاور حقوقی صداوسیما است. استدلال‌هایی که ذکر شد تا بلکه این توجیه‌پذیرتر باشد که چرا صداوسیما حقوق پخش بازی ایران و لبنال را نخریده است.

یک) مشاور حقوقی صداوسیما چندین بار به «بازار انحصاری» و «مونوپل» کنفدراسیون فوتبال آسیا برای فروش حقوق تلویزیونی بازی‌های مقدماتی جام جهانی اشاره کرد. و اینکه به همین خاطر است که با این مونوپلی که ایجاد کرده هر قیمتی که دلش می‌خواهد را مطالبه می‌کند. چطور آقای وکیل به این نتیجه رسیده که این بازار انحصاریست معلوم نیست. ایشان یا نمی‌داند بازار انحصاری چیست، یا اینکه فقط خواسته با توسل به این ویژگی مذموم در بازارها، دل بیننده را بدست آورد. و گرنه مشخص است که این بازار اصلاً بازار انحصاری نیست. ما در اینجا بازاری داریم به نام بازار حقوق پخش تلویزیونی مسابقات فوتبال. محصولات مختلفی هم از سوی تولیدکنندگان مختلف در این بازار هر سال عرضه می‌شود. یوفا لیگ قهرمانان اروپا و اروپا لیگ و یورو را دارد، فیفا جام جهانی و جام جهانی باشگاه‌ها را، سازمان لیگ برتر انگلیس مسابقات لیگ برتر را می‌فروشد، سازمان لیگ آلمان تصاویر تلویزیونی بوندس‌لیگا را تولید می‌کند، سازمان لیگ ایران هم محصولی دارد به نام لیگ برتر ایران، فدراسیون فوتبال ویتنام لیگ ویتنام را دارد و کنفدراسیون فوتبال آسیا هم لیگ قهرمانان آسیا و جام ملت‌ها و همین بازی‌های مقدماتی جام جهانی. هر کدام از این سازمان‌ها محصولات خودشان را دارند که در این بازار می‌فروشند. به قیمت‌های مختلف بنابر ارزش‌ و کیفیت‌شان.

حالا کجای این بازار انحصاری است؟ هر شبکه تلویزیونی‌ای به عنوان مصرف‌کنندگان در این بازار، مختارند هر محصولی را دوست دارند و وسع‌شان می‌رسد بخرند. اتفاقاً به بازاری که صداوسیما است در ایران دارد می‌گویند بازار انحصاری. بازار رادیو و تلویزیون در ایران فقط یک تولیدکننده می‌تواند داشته باشد و آن هم صداوسیماست. بگذارید بازار خودرو را مثال بزنیم تا روشن‌تر شود. تحلیل آقای وکیل مثل این می‌ماند که بگوییم ایران خودرو در تولید سمند برای خودش مونوپل درست کرده و چرا به سایر تولیدکنندگان اجازه نمی‌دهد سمند را تولید کنند؟ برای همین هم ما زیر بار آن نمی‌رویم و چون نیاز به سمند داریم و دل‌مان می‌خواهد با سمند رانندگی کنیم، سمندی که دیگران خریده‌اند را مفت‌ومجانی برمی‌داریم و روی آرم‌اش چسب می‌زنیم و سوارش می‌شویم!

دو) «قیمت‌های غیرواقعی و گزاف» حقوق پخش تلویزیونی مسابقات مقدماتی جام جهانی چیز دیگری بود که وکیل صداوسیما چند بار تکرار کرد. در راستای استدلال پیشین، که چون بازار انحصاری برای خودش دارد، هر قیمتی هم که دلش می‌خواهد مطالبه می‌کند. همان طور که در مورد اول توضیح داده شد، بازار انحصاری‌ای در کار نیست. بنابراین قیمت‌گذاری محصول (حقوق تلویزیونی مسابقات مقدماتی جام جهانی) هم مثل هر کالایی دیگری در بازارهای رقابتی، بر اساس مکانیسم عرضه و تقاضا و محاسبه قیمت‌ تمام‌شده تولید تعیین شده است. برای این محصول هم شریک تجاری کنفدراسیون فوتبال آسیا بر اساس تقاضا و هدف کسب سود قیمت‌گذاری کرده است. هیچ اجباری هم در خریدن آن نیست. هر شبکه‌ای که توانایی خریدن آن را دارد نمی‌خرد و هر کس ندارد نمی‌خرد. مسلماً اگر مشتری‌ای نباشد قیمت هم پایین‌تر می‌رود. اما چون بازی‌های تیم ملی ایران به جز صداوسیمای ایران مشتریان پروپاقرص دیگری هم مثل شبکه‌های «الجزیره» و «الکاس» را دارد، فعلاً به این نتیجه نرسیده که قیمت آن را کاهش دهد.

برخلاف نظر مشاور صداوسیما نمی‌توان گفت چون قبلاً این حقوق پخش ارزان‌تر بوده و حالا چند برابر شده من آن را نمی‌خرم و می‌روم از روی یک شبکه دیگر برمی‌دارم. همان مثال خودرو را می‌زنیم. پژو 405، خودرویی که مربوط به 25 سال پیش است، حالا در بازار خودرو (انحصاری) ایران، قیمت‌اش 16 میلیون تومان است. با این پول شما می‌توانید در بازارهای رقابتی جهانی، یک ماشین مدرن‌ کم‌مصرف بسیار راحت‌تر بخرید و لذت‌اش را ببرید. حالا درست است مصرف‌کننده ایرانی بیاید بگوید چون قیمت واقعی این ماشین بسیار پایین‌تر از این است و ظرف چند سال دو برابر شده، من آن را نمی‌خرم و می‌روم یواشکی پژو همسایه‌مان را برمی‌دارم سوار می‌شوم؟! قطعاً چنین چیزی ناممکن است. تازه حتی با وجود این که این استدلال (قیمت غیرواقعی و گزاف) در مورد بازار خودرو در ایران صدق می‌کند، اما در مورد بازار حقوق پخش تلویزیونی مسابقات فوتبال نه.

وقتی صداوسیما فرافکنی می‌کند

این یادداشت را برای روزنامه تماشا در انتقاد از صداوسیما نوشتم که بازی ایران و لبنان را نخرید و مستقیم پخش نکرد.  

***

صداوسیمای ایران در دنیا منحصربه‌فرد است. در قرن بیست‌ویکم، در «عصر ارتباطات و اطلاعات» به عنوان رادیو و تلویزیونی منحصربفرد در دنیا، نه تنها حق پخش مستقیم اکثر مسابقات خارجی را نمی‌خرد و بدون رعایت هیچ گونه اصل و ضابطه حرفه‌ای و اخلاقی‌ای از روی شبکه‌های خارجی دیگر تصاویر را برمی‌دارد، بلکه حتی برای بازی تیم ملی فوتبال کشور خودش هم در مسابقات مهمی چون مقدماتی جام جهانی حاضر نیست به این اصول حرفه‌ای تن دهد و حقوق پخش را بخرد و هیچ دلیلی ظاهراً نمی‌بیند که میلیون‌ها هوادار و علاقمند چشم‌انتظار ایرانی را راضی کند.

بازی تیم ملی در بیروت هم به همین دلیل پخش مستقیم نشد و با نیم ساعت تاخیر روی آنتن رفت و آن هم نه به صورت زنده بلکه باتاخیر. آن وقت در چنین شرایطی که آن میلیون‌ها نفر احتمالاً در این میان در «عصر ارتباطات و اطلاعات» رفته‌اند از طریق اینترنت از اولین گل تاریخ لبنان به ایران هم مطلع شده‌اند و  خیلی برفروخته و عصبی پای تلویزیون نشسته‌اند و نمی‌دانستند که دارند بیشتر از دست صداوسیما حرص می‌خورند یا تیم ملی، مزدک میرزایی گزارشگر بازی به جای اینکه بیاید با عذرخواهی و توضیح صادقانه کمی بینندگان را آرام کند، به ذکر این دلیل کلیشه‌ای و تکراری که «تصاویر از میدا اشکال دارد» اکتفا می‌کند و در عوض تا می‌تواند تا آخرین لحظه‌ مسابقه مدام لبنانی‌ها را به بهانه‌های مختلف مورد انتفاد قرار می‌دهد. یا با طعنه به خالی بودن استادیوم «اسپورت سیتی» اشاره می‌کند، یا به چمن بد زمین گیر می‌دهد، یک بار هم حتی به کیفیت پیست تارتان استادیوم ایراد می‌گیرد! اما قضیه آنجایی طعنه‌آمیزتر شد گزارشگر صداوسیما که مرتب از همتایان لبنانی خود به خاطر کیفیت بد تصاویر و پخش تلویزیونی و صحنه‌های آهسته انتفاد می‌کند. در روانشناسی به این کار می‌گویند «فرافکنی». یعنی نسبت دادن اعمال و عیب‌های خود به دیگران و انگشت اتهام به سوی آنها گرفتن برای دفاع از خود. ظاهراً صداوسیما در این کار استاد شده است.

تلویزیونی که خودش کیفیت تولید برنامه‌ها و پخش مسابقات ورزشی‌اش پایین است، تلویزیونی که  تصاویر تولیدشده‌ی سایر شبکه‌ها که بابت‌اش صدها آدم کار می‌کنند و زحمت می‌کشند را حاضر و آماده و بدون پرداخت یک ریال برمی‌دارد استفاده می‌کند و با گذاشتن صدای یک مسابقه‌ی دیگر روی آن با نازل‌ترین کیفیت پخش‌اش می‌کند، تلویزیونی که به خاطر سریال‌ها و اخبارش ـ که اگر یک ساعت هم جابجا شوند آسمان به زمین نمی‌آید! ـ پخش مستقیم بازی‌ تیم ملی‌ کشورش را قطع می‌کند و همان طور ناتمام می‌گذارد و وقعی به برنامه‌های بیننده و یک فدراسیون که می‌تواند از آن راه درآمد کسب کند، تلویزیونی که حتی حق پخش بازی‌های تیم ملی کشور خودش را هم نمی‌خرد و حتی دلیلی نمی‌بیند رضایت میلیون‌ها بیننده‌اش را جلب کند و شاید به عنوان تنها تلویزیون در دنیا مسابقات تیم ملی فوتبال کشور خودش را باتاخیر و غیرزنده پخش می‌کند، می‌آید از تلویزیون یک کشور دیگر به خاطر کیفیت بد صحنه آهسته انتفاد می‌کند! فارغ از اینکه فرافکنی هیچ وقت راه حل مناسبی برای برطرف کردن ایرادات و نقاط ضعف و پیشرفت کردن نبوده است.

قیمت حق پخش لیگ چقدر باید باشد؟

یادداشت‌ام درباره‌ی اختلاف دیرینه‌ی فدراسیون فوتبال و صداوسیما

***

در هفته اول لیگ برتر شاید خبرسازتر از نتایج بازی‌ها، مساله‌ حق پخش تلویزیونی و عدم توافق فدراسیون فوتبال و صداوسیما و در پی آن تهدید سازمان لیگ به راه ندادن دوربین‌های تلویزیون بود، که البته با پادرمیانی وزارت ورزش کار به آنجا نکشید، اما مشکل و اختلاف دو طرف سرجای خود باقی‌ست.

ادامه نوشته

درآمدهای بی‌سابقه، اما همچنان ناکافی

کمیته بین‌اللملی المپیک با یک برنامه‌ بازاریابی نمونه، توانست ظرف 28 سال درآمدهای المپیک را 10 برابر کند. اما هزینه‌ی برگزاری بازی‌ها هم به قدری افزایش یافته که حتی این درآمدهای میلیاردی هم مخارج میزبانی را پوشش نمی‌دهد. در این مطلب که برای ویژه‌نامه‌ی المپیک روزنامه‌ی «تماشا» نوشتم، توضیح داده‌ام که چرا.


ادامه نوشته

لیگِ بدون تلویزیون؟

دوازدهمین دوره‌ی لیگ برتر فوتبال از امشب ساعت 20:30 با انجام پنج بازی آغاز می‌شود. با تیم‌هایی که در فصل نقل و انتقالات نه تنها بازیکن، بلکه مدیر و مالک هم نقل و انتقال کردند! مدیرانی که هیچ‌ کدام‌ افق دیدشان ورای یک ماه نمی‌شود! باشگاه‌هایی که پرونده برخی‌شان به اختلاس مالک‌شان همچنان در دست دادستانی‌ست، و با تیمی که از لرستان که به خاطر ضعف شدید امکانات باید بازی‌های خانگی‌اش را در کرج برگزار کند. و البته با بازیکنانی که در حد بسیاری از لیگ‌های اروپایی پول می‌گیرند، اما خیلی‌هاشان به سختی بتوانند در آن لیگ‌ها بازی کنند. 

اما جالب‌ترین نکته‌ی لیگ دوازدهم دعوای بین فدراسیون فوتبال و صداوسیما بر سر مبلغ حق پخش تلویزیونی است که ظاهراً این بار جدی شده. فصل پیش صداوسیما 15 میلیارد می‌داد که هم شامل لیگ می‌شد هم جام حذفی. حالا فدراسیون به بهانه‌ی اینکه صداوسیما تعهدات مالی‌اش را به موقع انجام نداده، قرارداد را فسخ کرده. حالا هم برای فصل جدید 150 میلیارد خواسته است. صداوسیما هم به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود. فدراسیون هم سفت و سخت پاش ایستاده و گفته دوربین‌های تلویزیون را در استادیوم‌ها راه نمی‌دهد و شده دی‌وی‌دی بازی‌ها را هفته‌به‌هفته از طریق شبکه‌ی خانگی مثل قهوه‌ی تلخ و قلب یخی توزیع کند، کوتاه نمی‌آید. 

اما صداوسیما هم ظاهراً تره‌ای برای تهدیدهای فدراسیون خرد نکرده و پخش مستقیم بازی امشب پرسپولیس در آبادان و مسابقه فردا شب استقلال با آلمینیوم در آزادی را در حدول برنامه‌هاش اعلام کرده!

حرف فدراسیون فوتبال این است که ارزش حقوق تلویزیونی مسابقات لیگ بیشتر از این است. درست هم می‌گوید. وقتی ارزش حقوق پخش لیگ ترکیه سالی 120 میلیون دلار و لیگ بی‌تماشاگر امارات هشت میلیون نفری سالی 20 میلیون دلار دارد می‌گیرد ـ تازه آن هم فقط لیگ و نه مثل ایران لیگ و جام حذفی با هم! ـ چرا لیگ ایران با وجود تمام کاستی‌هاش باید سالی 15 میلیارد تومان (هشت میلیون دلار) بگیرد؟

فعلاً که تا این لحظه فدراسیون جدی پای حرف‌اش ایستاده و حتی دوربین‌های تلویزیون را به کنفرانس مطبوعاتی قبل از بازی قلعه‌نویی هم راه نداده است. اما به نظر من نهایتاً یک درصدی را به قرارداد اضافه می‌کنند و ماجرا با ریش‌سفیدی مثل همیشه حل می‌شود. اما اگر فدراسیون می‌خواهد این بار به نتیجه برسد، بهترین زمان همین هفته اول لیگ است. امشب معلوم می‌شود که مدیران فوتبال در گرفتن حق‌شان چقدر مصمم‌اند.

خبر تکمیلی:
خب همان طور که انتظار می‌رفت، رایزنی‌ها «از بالا» خیلی زود جواب داد و یک ساعت قبل از شروع اولین بازی فصل جدید، سازمان لیگ در اطلاعیه‌ای اعلام کرده که «با عنایت به دستور مقام محترم وزارت ورزش و جوانان» اجازه‌ی ورود دوربین‌های صداوسیما را می‌دهند، و اگر توافقی صورت نگرفت، از هفته بعد دوباره تهدیدشان را عملی خواهند کرد! این هم از فصل جدید لیگ برتر و حق پخش پایین تلویزیونی...

«توسعه» به چه قیمت؟

در یادداشت‌ام برای روزنامه‌ «تماشا»، نگاهی انداخته‌ام به دلایل و پیامد‌های افزایش تعداد تیم‌ها از یورو 2016 و همچنین به پیشنهاد میشل پلاتینی برای برگزاری جام ملت‌ها در 12 کشور مختلف اروپایی.

***

رییس یوفا در کنفرانس مطبوعاتی افتتاحیه این جام ملت‌ها، وقتی در مورد تورنمنت چهار سال بعد در کشورش فرانسه صحبت می‌کرد که برای اولین 24 تیم به جای 16 تیم شرکت خواهند داشت، خیلی تلاش می‌کرد این تغییر را به عنوان یک تحول بزرگ جلوه دهد. اما هر چقدر هم که در ظاهر مدعی چنین چیزی باشد، خودش هم به خوبی می‌داند که از لحاظ ورزشی این به هیچ وجه به نفع این رویداد نخواهد بود.

در اصل این رفرم موافقان زیادی ندارد. یوفا به گفته خودش به خاطر «گسترش فوتبال در سراسر قاره» دست به این تغییر زد. اما در حقیقت از یک سو تحت فشار کشورهایی قرار داشت که معمولاً  از راه‌یابی به جام ملت‌های اروپا بازمی‌مانند، مثل نروژ و فنلاند و اسکاتلند، و از سوی دیگر به خاطر درآمدزایی بیشتر این کار را کرد. هر چند پول حاصل از درآمدزایی بیشتر در نهایت توی جیب اعضای یوفا، یعنی فدراسیون‌های کشورها می‌رود، اما در هر صورت این به قیمت کیفیت مسابقات تمام می‌شود. تمام جذابیت و مزیت مسابقات یورو به دلیل کیفیت بالای آن و رقابت فشرده 16 تیم‌ قدرتمند و مثل این دوره مصاف‌هایی چون هلند-آلمان، انگلیس-فرانسه و ایتالیا-اسپانیا در همان مرحله‌ی اول بود. اما با وجود 24 تیم‌، همه‌ی این تیم‌ها به عنوان سید یک در شش گروه پخش می‌شوند و تیم‌هایی مثل استونی و مونتنگرو که در این دوره در مرحله پلی‌آف از صعود به یورو 2012 بازماندند، به این رقابت‌ها راه پیدا خواهند کرد.

به جز این دلیل که فدراسیون‌ها هم از لحاظ مالی از افزایش تعداد تیم‌ها منتفع می‌شوند، دیگر قابل درک نیست که چرا یوفا این تصمیم را گرفته است. بهترین مثال برای کاهش کیفیت مسابقات با افزایش تعداد تیم‌ها در این دوره تیم ملی ایرلند بود که با سه شکست واضح از اسپانیا و ایتالیا و کرواسی هیچ حرفی برای گفتن نداشت. حالا اگر تعداد همچه تیم‌های بیشتر هم بشود، چه انتظاری باید از جام ملت‌ها داشت؟ قطعاً آن رقابت فشرده و نزدیک که مشخصه اصلی جام ملت‌های اروپا هست و آن را از این لحاظ حتی از جام جهانی هم متمایز می‌کند، دیگر به این شدت وجود نخواهد داشت و در عوض «ایرلندها»ی بیشتری حاضر خواهند بود.

پلاتینی «خاطرجمع» است که «هشت تیم خوب دیگر» در تورنمنت حضور پیدا خواهند کرد و این روی کیفیت بازی‌ها تاثیری نمی‌گذارد و او «مشکلی» در آن نمی‌بیند. اما حتی او هم نمی‌گوید که تورنمنت بهتر می‌شود. مارتین کالن، مدیر یورو 2012 هم صرفاً می‌گوید که تیم‌هایی مثل رومانی، بلغارستان، لیتوانی، اسلوانی، نروژ و یا اسکاتلند، «احساسات و اتمسفر بیشتری با خود خواهند آورد».

پلاتینی می‌گوید اگر یورو تیم‌های بیشتری داشته باشد، آن وقت تیم‌های کوچک‌تر هم شرکت می‌کنند و این باعث توسعه آنها می‌شود و وظیفه او چیزی نیست به جز توسعه و گسترش هر چه بیشتر فوتبال در اروپا. اما مخالفان معتقدند که توسعه یک فرآیند تدریجی و زیربنایی بلندمدت است و اقداماتی چون افزایش تعداد تیم‌ها و شرکت‌ کشورهای کوچک‌تر در مسابقات لزوماّ تاثیری در این فرایند نخواهد داشت. به اعتقاد عده دیگری از کارشناسان، یوفا این کار را کرده تا تعداد گل‌های مسابقات را بیشتر کند و جذابیت و در پی آن قابلیت‌های بازاریابی آن را افزایش دهد. آنها بازی‌های این دوره را که بعضاً خالی از شگفتی و هیجان بودند، تاییدی بر این تحلیل خود می‌دانند. اما حتی در این صورت هم باز جای تردید است که با اضافه شدن تیم‌هایی مثل فنلاند و اسکاتلند، تعداد گل‌ها به عنوان مثال افزایش یابد. چیزی که با بازی تدافعی این تیم‌ها در مرحله مقدماتی جام ملت‌ها و جام جهانی در اروپا به خوبی قابل مشاهده است.

یک انتقاد دیگر از افزایش تعداد تیم‌ها این است که باز یوفا ملاحظه بازیکنان را نمی‌کند که همین حالا از تعداد زیاد بازی در طول سال گله‌مندند. حالا با افزایش تعداد تیم‌ها و در پی آن تعداد بازی‌ها، این گلایه‌ها قطعاً‌ فروکش نخواهد کرد. برای باشگاه‌ها هم که کارفرمای اصلی این بازیکنان هستند، با وجود اینکه از یورو 2008 از یوفا بابت هر بازیکنی که در تورنمنت دارند، غرامت می‌گیرند، این اصلاً خوشایند نیست.

به این ترتیب می‌توان گفت افزایش تعداد تیم‌ها به خاطر افزایش منابع درآمدی صورت گرفته، منطقی‌تر به نظر می‌رسد. چون افزایش تعداد تیم‌ها یعنی افزایش تعداد بازی‌ها، و به تبع آن افزایش فروش بلیت و باارزش‌تر شدن حقوق تلویزیونی و اسپانسرینگ تورنمنت. افزایش تعداد تیم‌ها یعنی بزرگ‌تر شدن بازارهای هدف حقوق تجاری مسابقات و بیشتر شدن توریست.

اما ایده‌های پلاتینی و تغییر و تحولاتی که می‌خواهد اعمال کند ظاهراً به همین جا ختم نمی‌شود. یوفا حالا این فکر را در سر می‌پروراند که یورو 2020 را در سراسر اروپا برگزار کند. پلاتینی روز شنبه اعلام کرد که کمیته اجرایی یوفا به او اجازه داده که این پیشنهاد را به فدراسیون‌ها بدهد. به اعتقاد پلاتینی در اروپا می‌توان این تورنمنت را در 12 شهر مختلف یک کشور برگزار کرد، اما می‌توان آن را در 12 شهر مختلف اروپا هم برگزار کرد. رییس یوفا گفت این تنها یک پیشنهاد است، اما این ایده با «استقبال زیادی» مواجه شده است.
حالا برای قضاوت کمی زود است و باید جزییات بیشتری از این ایده‌ی پلاتینی روشن شود. اما از همین حالا می‌شود گفت که حتی اگر همه این 12 شهر در منطقه شنگن قرار داشته باشد هم دشواری‌هایی را به وجود خواهد آورد. به خصوص برای طرفداران و تماشاچیان. چرا که کشورهای مختلف، یعنی فرهنگ‌های متفاوت، شرایط اقتصادی و اجتماعی متفاوت، و از همه مهم‌تر مسافت‌های طولانی‌تر. به خاطر همین عوامل بود که در اوکراین و لهستان بسیاری از هواداران قید سفر به این دو کشور را زدند. در یورو 2012 بعد از یورو 96 برای اولین بار که در استادیو‌های جام ملت‌های اروپا صندلی‌های خالی دیده شد. اگر همه تصمیمات یوفا مثل افزایش تعداد تیم‌ها و برگزاری در کشورهای متعدد، چنین نتیجه‌ای داشته باشد، دیگر با قاطعیت می‌توان گفت که کمکی به توسعه فوتبال نشده است.

آخرین میخ به تابوت جام حذفی

یادداشت‌ام در روزنامه تماشا در انتقاد مطرح شدن لغو جام حذفی به خاطر برنامه‌های تیم ملی را می‌توانید در ادامه‌ی این پست بخوانید.

***

در این وانفسای بازار عجیب و غریب نقل‌وانتقالات و خرید و فروش بازیکن و امتیاز باشگاه در فوتبال ایران، لغو جام حذفی که چیزی در حد یک فاجعه خواهد بود و قاعدتاً باید مثل زلزله کارشناسان و رسانه‌های ورزشی را تکان می‌داد، یک‌دهم ورود برونو متسو به ایران و دست رد امیر قلعه‌نویی به سینه‌ی فرهاد مجیدی هم بازتاب پیدا نکرد!

فارغ از اینکه این اتفاق بیفتد و ای‌اف‌سی هم مخالفتی نکند، نفس مطرح شدن لغو جام حذفی به خاطر پیشنهاد سرمربی تیم ملی، به خودی خود بسیار تاسف‌آور است. اینکه چرا سرمربی تیم ملی به خودش چنین اجازه‌ای می‌دهد و آماده‌سازی تیم ملی چه ارتباطی به جام حذفی دارد و اصلاً مگر صعود به جام جهانی چقدر مهم است که به خاطرش یک سال جام حذفی را برگزار نکنیم، بحث مفصلی‌ست و در این مقال نمی‌گنجد. آنچه در اینجا اهمیت دارد، نوع نگاه مدیران فوتبال به جام حذفی است.

تورنمنتی با قدمت بیش از 35 سال که هر چند 10 سال بین سال‌های 56 تا 65 برگزار نشد، اما تاریخچه‌ای غنی دارد از پیروزی‌ها و شکست‌های دراماتیک و به‌یاد‌ماندنی. به چنین رویداد باریشه‌ای با این همه سال قدمت در همه جای دنیا می‌رسند. برایش برند می‌سازند. خوب مدیریت‌اش می‌کنند. چون از طریق‌ آن درآمدزایی می‌کنند و همه از تماشاچی گرفته تا باشگاه و فدراسیون از آن منتفع می‌شوند. مهم‌تر از همه، چون باعث رشد و گسترش فوتبال می‌شود.

ماهیت جام حذفی به دلیل ساختار تک‌حذفی و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر نسبت به لیگ، جذاب است. چون تیم‌های کوچک می‌توانند تحت شرایط خاصی در یک بازی یک تیم بزرگ را حذف کنند و هر بازی حکم مرگ و زندگی دارد، شگفتی و هیجان بیشتری می‌تواند اتفاق بیفتد و شور و حال خاصی دارد که لیگ ندارد. اما در ایران  با وجود اینکه فوتبال ظاهراً حرفه‌ای هم شده، برگزارکنندگان توانسته‌اند کاری کنند که جام حذفی را با همه آن جذابیت‌ها و آن تاریخچه و جایگاه و حتی یک سهمیه آسیایی، به یک تورنمنت ساده‌ی بی‌روح و بی‌هویت تبدیل کنند. مسابقاتی معمولی صرفاً با یک جدول که حتی برنامه‌ی زمانی‌اش هم در طول سال بنا بر اولویت‌های دیگر مدام تغییر می‌کند. مسابقاتی با شکل و شمایل مسابقات ساده‌ای که در مدارس شبیه‌اش را زیاد می‌بینیم! فصلی نیست که چند باشگاه‌ از شرکت در جام حذفی به دلایل مختلفی مثل هزینه‌های اضافی و فشار مضاعف روی تیم منصرف نشوند و عطای آن را به لقایش نبخشند.

جام حذفی هر کشوری معمولاً در کنار تیم‌های ملی، مهم‌ترین محصول فدراسیون فوتبال به شمار می‌رود و ارتباطی به سازمان لیگ که تنها برگزارکننده دسته‌های حرفه‌ای لیگ است، ندارد. علت‌ این امر آن است که جام حذفی محصولی متفاوت از لیگ باشد و هویتی کاملاً متمایز پیدا کند و منابع درآمدی جداگانه‌ای هم داشته باشد. با یک برنامه‌ریزی اثربخش، جام حذفی نیز صاحب یک برند باارزش و جذاب می‌شود و برگزارکننده به عنوان صاحب این محصول، با فروش بسته‌های حقوقی مختلف آن مثل حقوق رسانه‌ای و حقوق اسپانسرشیپ درآمدزایی می‌کند. اما در ایران برگزارکننده‌ی لیگ و جام حذفی نیز توسط سازمان لیگ همواره یکی بوده و هیچ برنامه خاصی برای مدیریت آن به عنوان محصولی متمایز وجود نداشته و صرفاً به برنامه‌ریزی تقویم زمان‌بندی مسابقات بسنده شده است. حتی حقوق تلویزیونی و تبلیغات جام حذفی نیز به صورت جداگانه فروخته نمی‌شود و در همان قراردادی که برای لیگ با صداوسیما بسته شده، گنجانده شده است. جام حذفی فوتبال ایران بسته‌ی جداگانه‌ی حقوق تلویزیونی و اسپانسرینگ که هیچ، یک برند، حتی یک وب‌سایت اختصاصی شکیل و یک لوگوی شناخته‌شده هم ندارد که مخاطب راحت بتواند با این تورنمنت ارتباط برقرار کند. این رویداد در ایران آن قدر بی‌هویت است که فصل پیش برخی از بازی‌هایش همزمان با بازی‌های لیگ برگزار می‌شد و حتی برای کسی که فوتبال را به طور جدی دنبال می‌کند هم بعضاً آسان نبود که تشخیص بدهد کدام بازی مال لیگ است و کدام مال جام حذفی.

حالا همان نگاه که این رویداد پرقدمت را به یک رویداد بی‌روح تبدیل کرد و انصراف تیم‌ها از شرکت در آن را در پی داشت، به راحتی به خاطر صعود به جام جهانی هم رویش خط قرمز می‌کشد. اگر این اتفاق بیفتد، بی‌شک وجهه و اعتبار جام حذفی آسیبی می‌بیند که جبران‌اش از جبران برگزار نشدن جام بین‌ سال‌های 56 تا 65 هم بیشتر و برگشت‌ناپذیرتر است.

مصائبِ یورو

این مطلب را برای ویژه‌نامه‌ی یورو 2012 روزنامه «تماشا» نوشتم. درباره‌ی اینکه با وجود پیش‌بینی‌ها در مورد تاثیر مثبت میزبانی جام ملت‌های اروپا روی اقتصاد اوکراین، بیشتر خوش‌بینانه است. و اینکه شرکای تجاری یوفا هم به خاطر بحران سیاسی اوکراین دچار دردسرهایی شده‌اند. 

***

مانند میزبان هر رویداد بزرگ ورزشی، اوکراین هم به تاثیرات مثبت برگزاری جام ملت‌های اروپا بر اقتصادش خوش‌بین است و امیدوار. دولت این کشور انتظار دارد که تولید ناخالص داخلی‌اش افزایش یابد و تورم‌اش کاهش پیدا کند. بنا بر آماری که وزارت اقتصاد اوکراین منتشر کرده، برآورده شده که تولید ناخالص داخلی با افزایش 1.5 درصدی از 5 درصد به 6.5 درصد افزایش یابد. این پیش‌بینی خوش‌بینانه را دولت اوکراین به این دلیل کرده چون انتظار دارد درآمدهای اضافی حاصل از یورو 2012 اثرگذار باشد. اگر این تخمین درست از آب دربیاید، آن وقت اقتصاد اوکراین به شرایط پیش از بحران اقتصادی بازخواهد گشت.

اما کم نیستند کارشناسان اقتصادی‌ای که نسبت به این خوش‌بینی تردید دارند. به طور کلی نظریات مربوط به تاثیرات مثبت روی اقتصاد کشور میزبان یک رویداد بزرگ ورزشی اغلب رد شده‌اند. به اعتقاد صاحب‌نظران، تاثیر برگزاری جام جهانی، المپیک و جام ملت‌ها بر اشتغال، تولید و تورم تنها کوتاه‌مدت است. تنها اثر بلندمدت، روی گردشگری کشور میزبان است که از بعد از بازی‌های المپیک 1992 به «اثر بارسلونا» مشهور شد.

پرسش‌های بی‌پاسخ «یک رویداد غیرضروری»

در برخی از کشورهای میزبان که هزینه‌های زیادی صرفِ ایجاد زیرساخت‌های لازم برای میزبانی رویداد می‌شود و استقراض‌های زیادی برای تامین مالی پروژه‌های انجام می‌گیرد، در صورتی که سرمایه‌ها برنگردد، دولت آن کشور برای تصفیه‌ی بدهی‌ها دچار مشکل خواهد شد. این چیزی است که در اوکراین نیز برخی از کارشناسان اقتصادی را نگران کرده است. چون با وجود آن که پیش‌بینی می‌شود میلیون‌ها مسافر صدها میلیون دلار خرج اقامت و گردش و خورد و خوراک‌شان کنند، اما سطح استقراض برای تامین مالی ایجاد زیرساخت‌ها به قدری بالا رفته که سوال‌های جدی‌ای را ایجاد کرده است. سوال‌هایی که به نوشته‌ی سایت «اوکراین بیزینس آنلاین» تنها بعد از رویداد پاسخ‌شان مشخص خواهد شد.

به عنوان نمونه، سال گذشته اعلام شد که دولت هزینه‌ی بازسازی مرکز ورزشی المپیک کی‌یف را مجبور شد به میزان 29 درصد افزایش دهد و تنها مخارج این پروژه‌ی خاص را به حدود چهار میلیارد گرنویا (495 میلیون دلار) برساند. بر اساس برآوردها، کل هزینه‌های برگزاری  یورو 2012 برای اوکراین به حدود 20 میلیارد دلار رسیده است. با توجه به اینکه دولت اوکراین طبق یکی از شرایط گرفتن میزبانی، درآمدهای یوفا را معاف از مالیات کرده است، این مالیات‌دهندگان اوکراینی هستند که بخش عمده‌ای از مخارج برگزاری جام ملت‌ها روی دوش‌شان خواهد بود. «اوکراین بیزینس آنلاین» نوشته درست است که از نگاه خیلی‌ها میزبانی جام ملت‌های اروپا سرمایه‌گذاری خیلی خوبی است، اما در عین حال یادآوری کرده که این بالاترین میزان مخارج دولتی برای یک پروژه در تاریخ اوکراین است و با اشاره به آن، جام ملت‌های اروپا را «یک رویداد غیرضروری» دانسته است.

در واقع مثل سایر رویدادهای بزرگ ورزشی، این صاحب رویداد است که بیشترین نفع را از آن رویداد می‌برد. برای یورو 2012 نیز اتحادیه فوتبال اروپا، به عنوان صاحب این محصول، انتظار سودی 1.88 میلیارد دلاری را از برگزاری آن دارد. مقداری بیش از سود دوره‌ی قبلی این تورنمنت در اتریش و سوییس که 1.86 میلیارد دلار بود. طی 20 سال گذشته، درآمد یوفا از محل جام ملت‌های اروپا 30 برابر شده است. به عنوان مثال درآمد جام ملت‌های اروپا در سال 1996، تنها 212 میلیون یورو دلار بود در حالیکه این درآمد در یورو 2004 پرتغال به 1.23 میلیارد دلار رسید. در این دوره از رقابت‌ها، 62 درصد درآمدهای یوفا از محل فروش حقوق پخش تلویزیونی، 22 درصد از فروش حقوق اسپانسرشیپ و 16 درصد نیز از محل اقامت طرفداران و فروش بلیت حاصل می‌شود. درآمدهایی که یوفا بدون پرداخت هیچ گونه مالیاتی به کشور میزبان کسب می‌کند و دست خود اوکراینی‌ها که یکی از فقیرترین مردم اروپا هستند، از آنها کوتاه است. شاید به خاطر همین است که بنابر گزارش‌های رسیده از اوکراین، در شهرهای این کشورکه با فساد و مشکلات سیاسی زیادی دست و پنجه گرم‌ می‌کند، شور و حال خاصی مشاهده نمی‌شود. «اوکراین بیزینس آنلاین» نوشته: «برای بسیاری از شهروندان اوکراین، این بازی‌ها یک سری پرسش بی‌پاسخ جدی ایجاد کرده است.»

دردسر اسپانسرها 

علاوه بر مشکلات مالی برگزاری مسابقات، حالا ماجرای خانم یولیا تیموشنکو هم به مشکلی مضاعف برای دولت اوکراین و یوفا تبدیل شده است. پس از آنکه برخی از سیاستمداران اروپایی اعلام کردند در اعتراض به نحوه‌ی برخورد دولت اوکراین با رهبر اپوزیسیون این کشور و حبس کردن وی، مسابقات را تحریم می‌کنند، وجهه‌ی این رویداد آسیب دیده و این حالا وضعیت را برای اسپانسرها هم دشوار کرده است، چرا که آنها نزد افکار عمومی به عنوان حامیان این مسابقات محسوب می‌شوند. هر چند اکثر اسپانسرها موضعی نگرفته‌اند یا تلاش کرده‌اند که این مشکل را بزرگ نکنند، و این گونه وانمود کنند که ورزش به سیاست ارتباطی ندارد، اما موضوع به این سادگی‌ها نیست. اگر افکار عمومی جهانی به خاطر نقض حقوق بشر ضد کشور میزبان باشد، حتی حامیان مالی هم از این احساسات منفی بی‌نصیب نخواهند ماند. در حالیکه کمپانی خودروساز کره‌ای هیوندای اعلام کرده که کاری به این بحث‌ها ندارد و آدیداس هم گفته از موضع یوفا مبنی بر دخالت نکردن در کار دولت‌ها حمایت می‌کند، یک سخنگوی شرکت لاستیک‌سازی آلمانی «کونتیننتال» گفت: «ما از وضعیت سیاسی در اوکراین خشنود نیستیم.»

کونتیننتال، هیوندای و آدیداس به همراه هفت کمپانی بین‌المللی دیگر مثل کوکاکولا، مک‌دونالدز، کارلسبرگ و شارپ، 10 اسپانسر اصلی یوفا برای مسابقات یورو 2012 هستند. به خصوص برای آدیداس که علاوه بر اسپانسرینگ خود یوفا، تامین‌کننده‌ی لباس‌های 16 تیم شرکت‌کننده نیز هست، این مسابقات اهمیت بسیار بالایی دارد و تاثیر مستقیمی روی فروش آن می‌گذارد. آدیداس در سال 2012 به تنهایی در بازار فوتبال روی 1.5 میلیارد یورو درآمد حساب می‌کند.

مدیر عامل آدیداس چندی پیش اعلام کرده بود که مسائل سیاسی اوکراین تاثیری بر کسب و کار این شرکت نخواهد گذاشت. اما کارشناسان به طور کلی تردید دارند که اسپانسرها از تبعات این بحران سیاسی اوکراین مصون بمانند. چون به هر حال آنها حامی این رویداد هستند. اولیور کایزر، رییس اتحادیه اسپانسرینگ در آلمان در این رابطه می‌گوید: «اگر آوازه‌ی جام ملت‌های اروپا لطمه بخورد، حامیان مالی هم متضرر خواهند شد.» امروزه سازمان‌ها مسئولیت اجتماعی‌شان را بسیار جدی می‌گیرند و مصرف‌کننده نیز بیش از هر زمان دیگری حالا انتظار دارد که آنها چشم‌شان را به روی نقض حقوق بشر و یا فساد نبندند. به همین خاطر است که دیگر نمی‌توان به راحتی سیاست و تجارت و ورزش را از هم تفکیک کرد. 

ارقام مبالغ قراردادهای اسپانسرینگ این 10 کمپانی به طور دقیق مشخص نیست، اما تخمین زده می‌شود که آنها هر یک بین 30 تا 40 میلیون یورو به یوفا داده و در ازای یک بسته‌ی حقوقی که شامل یک سری خدمات یوفا به آنها می‌شود دریافت کرده باشند. خدماتی مثل تبلیغ آنها دور زمین، اختصاص فضا در بیرون استادیوم‌ها و سهمیه بلیت. این شرکت‌ها نیز برای اینکه با یوفا مشکلی پیدا نکنند، از موضوعات سیاسی دوری می‌کنند، چرا که در غیر این صورت موضع آنها در مذاکرات بعدی با یوفا تضعیف خواهد شد. ضمن آنکه دست اسپانسرها کلاً برای اینکه بخواهند واکنش مناسبی را نسبت به اوضاع سیاسی اوکراین نشان بدهند، بسته است. چون در قرارداد آنها به عنوان مثال تبصری آورده نشده که بگوید در صورت نقض حقوق بشر و فساد در کشور میزبان، اسپانسر حق دارد که قرارداد را یک‌طرفه فسخ کند و پول‌اش را پس بگیرد. این چیزی است که کارشناسان اقتصادی و بازاریابی امروزه برای محافظت از وجهه‌ی برند شرکت‌ها بیش از پیش به آنها توصیه می‌کنند و انتظار می‌رود در آینده‌ای نزدیک در قراردادهای اسپانسرینگ به این مسائل هم توجه بشود.

گل سرسبد رویدادها

مطلب‌ام برای ویژه‌نامه‌ی یورو 2012 «اعتماد»، درباره‌ی درآمدزایی یوفا از جام ملت‌های اروپا در اوکراین و لهستان با وجود همه‌ی مشکلاتی که در پنج سال گذشته وجود داشت.

***

برای نخستین بار است که یوفا بزرگ‌ترین رویدادش را به شرق اروپا داده و برای اولین بار هم هست که این قدر سختی کشیده و جان‌به‌لب شده تا سرانجام برگزار شود. این پنج سال گذشته از زمان اعطای میزبانی یورو 2012 به لهستان و اوکراین، پر بود از تاخیر در پروژه‌های ساخت‌وساز، تلاطم‌های سیاسی، آشفتگی در اوضاع دو فدراسیون میزبان و البته بحران اقتصادی در جهان که کار را سخت‌تر از آنچه بود، کرد. و حالا فشارهای فزاینده‌ی دیگری هم‌ بر یوفا به خاطر تحریم مسابقات در اوکراین توسط برخی از میهمانان سیاسی در اعتراض به حبس خانم یولیا تیموشنکو، رهبر اپوزیسیون اوکراین، به همه دردسرها اضافه شده است. فشارهایی که قطعاً تا زمانی که سوت آغاز در استادیوم المپیک ورشو در بازی لهستان و یونان به صدا دربیاید و جام ملت‌های اروپا رسماً آغاز شود، بیشتر هم خواهد شد. قرار است در مورد اعتراض خانم تیموشنکو به حکم‌اش، 26 ژوئن، 18 روز پس از آغاز مسابقات پاسخ داده شود.

این مشکلات در مورد اوکراین تا حدی بود که میشل پلاتینی رییس اتحادیه فوتبال اروپا، چندین بار علناً مسئولین این کشور را برافروخته و خشمگینانه مورد انتقاد قرار ‌داد و تهدیدشان ‌کرد. کار تا جایی پیش رفت که در برهه‌هایی صحبت از گرفتن میزبانی از اوکراین و اعطای آن به آلمان، دیگر همسایه لهستان بود. یک بار هم گمانه‌زنی شد که به جای چهار شهر، فقط دو شهر در اوکراین میزبان باشند و شش شهر در لهستان.

اما یوفا علیرغم تمام این فشارها و مشکلات کنار اوکراین ‌ایستاد. باید می‌ایستاد، از روی اجبار. تا وجهه‌ی این رویداد و صاحب‌اش که آن را به با وجود همه‌ی کاستی‌ها به این کشور داده بود، آسیب نبیند. و البته به خاطر مسائل مالی. تغییرات در برنامه‌‌‌ریزی‌های  این رویداد که از سال‌ها قبل انجام شده بود، تمام معادلات بازاریابی یوفا را می‌توانست بهم بزند. در میان تمام رویدادهای ورزشی بزرگ جهان، تنها جام جهانی فوتبال و بازی‌های المپیک هستند که درآمد تجاری و پوشش تلویزیونی بالاتری نسبت به جام ملت‌های اروپا دارند.

دیوید تیلور، مدیر تجاری اسکاتلندی یوفا، اقرار می‌کند زمانی که میزبانی به اوکراین و لهستان داده شد، «یک شگفتی» محسوب می‌شد. چون در مقایسه با کاندیداتوری ایتالیا و همین طور مجارستان-کرواسی، این کاندیداتوری ضعیف‌ترین شرایط را از لحاظ زیرساخت‌ها داشت. اما با این وجود لهستان و اوکراین با هشت رای ایتالیا (4 رای) را در کمال ناباوری و دور از انتظار، شکست دادند. تیلور که در آن زمان تازه داشت کار جدیدش را در یوفا به عنوان دبیر کل یوفا آغاز می‌کرد، حالا مدعی «دستاوردی عظیم» از سوی هر دو کشور است که پروژه را امروز به اینجا رسانده‌اند.

فقط کاستی‌های زیرساختاری مطرح نبود. فاصله‌ی زیاد بین شهرهای دو کشور، اختلاف زبانی و حقوقی میان آنها و همچنین اینکه اوکراین نه تنها خارج از محدوده شنگن است و  توریست‌ها به روادید جداگانه‌ای نیازمندند، بلکه حتی جزو اتحادیه اروپا با 27 عضوش هم نیست. اما هیچ یک از این‌ها باعث نشد که یوفا از خیر اوکراین بگذرد. انتخابات ریاست جمهوری فوریه 2010 نیز البته یک نقطه عطف بود. در حالیکه انقلاب نارنجی یوشنچکو با تمام مشکلات‌اش داشت کم‌کم محو می‌شد، ویکتور یانوکوویچ، سلف سرنگون‌شده‌ی او، یولیا تیموشنکو نخست وزیر وقت را شکست داد و به قدرت بازگشت. دو ماه بعد پلاتینی با یوشچنکو ملاقات کرد و پروژه‌ی میزبانی اوکراین هم جان تازه‌ای گرفت.

درون زمین مهم‌تر از کنار زمین است

یادداشت‌ام در انتقاد از شکل غلط و آزاردهنده‌ی تبلیغات دور زمین در لیگ فوتبال ایران، که در روزنامه تماشا چاپ شد. می‌توانید آن را در ادامه‌ی این پست بخوانید.

***

لیگ قهرمانان اروپا که جای خود، این روزها هر وقت لیگ قهرمانان آسیا هم برگزار می‌شود، آدم با رغبت بیشتری پای تلویزیون می‌نشیند. نه به این خاطر که سطح بازی‌ها در آسیا خیلی بالاتر از لیگ برتر ایران باشد، نه! از آن لحاظ هیچ کدام چندان چنگی به دل نمی‌زنند و به گرد رقابت‌های اروپایی هم نمی‌رسند. بیشتر به خاطر تبلیغات دور زمین است که لیگ قهرمانان آسیا از لیگ ایران چشم‌نوازتر است! بله، تبلیغاتی که در لیگ قهرمانان آسیا مانند لیگ قهرمانان اروپا و اغلب رقابت‌های معتبر جهان بسیار ساده است، اما در ایران مانند هیچ جای دنیا، بسیار شلوغ و بهم‌ریخته و زیادی و بس آزاردهنده است.

با کمی دقت می‌توان فهمید که کنفدراسیون فوتبال آسیا با الگو گرفتن از اتحادیه فوتبال اروپا برای مهم‌ترین تورنمنت باشگاهی‌اش، برای تبلیغات دور زمین چرا هنوز از تخته‌های ساده و ثابت استفاده می‌کند و ترجیح می‌دهد ال‌ای‌دی کنار زمین قرار ندهد. حتی فیفا هم تازه از جام کنفدراسیون‌ها و جام جهانی گذشته بود که تن به این تغییر داد. البته آن هم بدون هیچ گونه انیمیشن خاصی. تنها لوگوی هر یک از شش هفت اسپانسر به عنوان شرکای فیفا، نوبت به نوبت دورتادور زمین نمایش داده می‌شد بدون اینکه تصاویر متحرکی داشته باشد. در لیگ‌های معتبر اروپایی هم که از ال‌ای‌دی استفاده می‌شود، این انیمیشن‌ها حداقل است و نهایتاً یک ردیف بیلبورد ثابت هم مثل استادیوم‌های آلمان، پشت سر ال‌ای‌دی‌ها قرار داده شده است.

     

اما در ایران، در استادیوم آزادی از سه ردیف ال‌ای‌دی استفاده شده با انیمیشن‌های رنگارنگ و پرتحرک که یکی‌اش هم چشم را آزار می‌دهد و مانع تمرکز روی بازی می‌شود، چه برسد به سه ردیف! از تبلیغات ثابت و سه‌بعدی هم همچنان فراوان کنار زمین و پشت دروازه استفاده شده است.

دلیل آنکه فیفا، یوفا، سری آ، لالیگا، لیگ یک فرانسه، لیگ برتر انگلیس، بوندس‌لیگای آلمان، جی‌لیگ ژاپن و کنفدراسیون فوتبال آسیا از این مدل استفاده نمی‌کنند، این نیست که عقل‌شان نمی‌رسد یا اینکه نمی‌دانند چگونه از ظرفیت‌های درآمدزایی‌شان حداکثر استفاده را ببرند! چنانچه همان طور که می‌دانیم درآمد حاصل از تبلیغات دور زمین در لیگ ایران، به مراتب پایین‌تر از آن مسابقات است.

علت آنکه چرا در آن لیگ‌ها و تورنمنت‌های معتبر، تبلیغات دور زمین به این شلوغی نیست و خیلی ساده است یک چیز است: آنها نمی‌خواهند محصول اصلی، یعنی خود بازی فوتبال، لطمه ببیند. یوفا که لیگ قهرمانان‌اش معتبرترین رقابت‌های باشگاهی در جهان است و مدل‌ بازاریابی به‌کاررفته در آن در دانشگاه‌ها درس داده می‌شود، همچنان سرسختانه از به کار بردن ال‌ای‌دی سرباز می‌زند، چون معتقد است که عنصر اصلی این محصول ممتاز (لیگ قهرمانان)، خود بازی است و با تبلیغات متحرک حواس تماشاچی و بیننده منحرف می‌شود. برای آنها رضایتِ هوادار و تماشاگر، هدف غایی است و پیش‌شرط حیاتی هر گونه اقدامی برای بازاریابی محصولات‌شان.

فرمول همه این سازمان‌ها برای اسپانسرینگ رقابت‌هایشان یکسان است: تعداد محدود اسپانسر از گروه‌های محصولی غیریکسان به عنوان شرکای ثابت در بلندمدت. در واقع فلسفه این مدل اسپانسرینگ این است که در این صورت، هم ارزش حقوق اسپانسرینگ به دلیل اعطای امتیازهای ویژه و انحصاری به حداکثر می‌رسد و هم محصول اصلی در اثر شلوغی دور زمین آسیب نمی‌بیند.

اما آنچه در ایران اتفاق می‌افتد در واقع اسپانسرینگ نیست، چون اسپانسرینگ ملزومات و شرایطی دارد که در اینجا رعایت نمی‌شود. آنچه اینجا وجود دارد در بهترین حالت همان تبلیغات سنتی در بیلبوردهای خیابان‌هاست، منتهی با این تفاوت که بیلبوردها در اینجا ال‌ای‌دی هستند و به جای بزرگراه‌ها کنار زمین فوتبال نصب شده‌اند! آن هم به تعداد زیاد و با شرکت‌های زیادی که بعضاً رقبای یکدیگر نیز هستند، اما با این وجود لوگوشان کنار هم نمایش داده می‌شود! حال آنکه با این کار یکی از اصول اولیه اسپانسرینگ نقض شده است.

دست‌اندرکاران تبلیغات در فوتبال ایران در دفاع از این مدل توجیهات همیشگی را می‌آورند و می‌گویند بازار ایران شبیه به هیچ جا نیست و شرایط خاصی دارد و شرایط خاص، راه‌حل‌های خاصی را هم می‌طلبد. برای همین این مدل فعلاً دارد در ایران جواب می‌دهد و بیشترین درآمد ممکن را عاید لیگ و باشگاه‌ها می‌کند. اما چنین ادعایی صحیح نیست. در اصول هیچ وقت نمی‌توان مناقشه کرد. آنچه هم‌اکنون دارد در بالاترین سطح ورزش جهان اجرا می‌شود، نتیجه چندین‌ دهه‌ مطالعه‌ و آزمایش اصول اقتصاد و بازاریابی و به کار بردن آنها در ورزش است و پشت هر ایده‌ای فلسفه و فرضیه علمی‌ای نهفته است. و ایران جزیره‌ جداافتاده‌ای نیست که سازوکار و مناسبات ویژه خودش را داشته باشد و این اصول در آن جواب ندهد جایی هم تحقیق علمی‌ای صورت نگرفته که نشان دهد بنا بر دلایل خاصی، مدل فعلی مدلِ بهینه است. مهم‌ترین فایده‌‌ پیروی از اصول صحیح اسپانسرینگ، همان رضایت تماشاچی است که هنگام تماشای بازی‌های لیگ کمتر اذیت می‌شود و می‌تواند راحت روی بازی تمرکز کند. در واقع او از دیدن آنچه درون زمین اتفاق لذت خواهد برد و نه کنار زمین. این فایده، فایده کم‌ارزشی نیست و برای خود لیگ و باشگاه‌ها هم بسیار پرمنفعت است.

فوتبالِ با چشم‌انداز

مدت‌ها بود که ایده‌ی یک نشریه درباره‌ی تجارت و مدیریتِ فوتبال را در سر داشتیم. بیشتر هم به این فکر می‌کردیم که نشریه جنبه‌ی آموزشی-‌اطلاع‌رسانی داشته باشد و مخاطبان‌اش مدیران و تصمیم‌گیرانی در ورزش باشند که اغلب‌شان در ایران تخصص ندارند و با این نشریه بتوان حداقل تا حدی دانش‌ و آگاهی‌شان را نسبت به مسائل روز اقتصادی فوتبال بالاتر برود.

در ابتدا اصلاً به توزیع عمومی و فروش نشریه فکر نمی‌کردیم، چون اولاً کسی پیدا نمی‌شد که روی چنین نشریه‌ای با مخاطبان خاص‌اش سرمایه‌گذاری کند، دوماً فرض‌مان بر این بود که قاعدتاً به سختی به فروش‌ خواهد رفت.

اما همان ایده‌ی ابتدایی هم عملی نشد تا اینکه عزیز محمدی رییس سازمان لیگ شد و اولین شماره‌ی نشریه‌ی «چشم‌انداز فوتبال» در آغاز سال 1387 درآمد. نشریه برای مدیران‌ باشگاه‌ها، فدراسیون‌ها، هیات‌های استان‌ها و حتی نمایندگان مجلس فرستاده شد. کار تولید محتوا و صفحه‌بندی با ما بود و چاپ و توزیع مجله با سازمان لیگ. «چشم‌انداز فوتبال» ابتدا دوماه‌نامه بود، اما بعد از چند شماره به صورت فصل‌نامه درآمد و قطع‌اش هم کوچک شد و لوگویش هم تغییر کرد. تصور ما این بود که در این صورت مدیرانِ کم‌حوصله‌ی ورزش راحت‌تر می‌توانند نشریه را همراه خود داشته باشند و وقت بیشتری برای مطالعه‌ی مطالب آن دارند.     

در هر شماره‌ی «چشم‌انداز» درباره‌ی موضوعی، یک پرونده وجود دارد و علاوه بر آن، مجله بخش‌های ثابتی هم دارد: اقتصاد و مدیریت، تلویزیون و رسانه، فوتسال، زنان، فرهنگ فوتبال، زیرساخت‌ها و غیره. در هر شماره حداقل یکی دو مطلب در هر بخش کار می‌شود. رویکرد مجله ضمن آنکه علمی-کاربردی‌ست، با مثال‌ها و کیس‌های تازه، خبری هم هست و اتفاقات روز را هم پوشش می‌دهد.

با اینکه توزیع «چشم‌انداز فوتبال» مطلوب نبود، اما به مرور زمان شناخته‌شده‌تر شد و جایگاه خود را پیدا کرد. حتی در محافل آکادمیک خیلی زود شناسانده شد. تا حدی که اساتید تربیت بدنی و مدیریت ورزش در دانشگاه‌ها، به گفته‌ی خود آن را با خود سر کلاس می‌بردند و اگر شماره‌ای به دست‌شان نمی‌رسید پی‌گیری می‌کردند.

پس از انتشار شانزده شماره و سه سال تلاش برای گرفتن امتیاز، سازمان لیگ پارسال بالاخره موفق شد. سرانجام شماره‌ی هفدهم نشریه زمستان 90 در 10 هزار نسخه چاپ شد و با قیمت هزار تومان روی دکه‌ها رفت. استقبال دور از انتظار بود و با اینکه تعداد کمی به دکه‌ها رسید، طوری که فقط بعضی‌ از دکه‌ها آن را داشتند آن هم چهار پنج عدد، اما باز هم تصور نمی‌کردیم که همان تعداد هم فروخته شود. چون جدای اینکه نشریه‌ای خاص است، اصلاً شناخته‌شده هم نبود در میان عموم و تبلیغاتی هم صورت نگرفته بود.

در هر صورت این تجربه یک برداشت رایج - یا بهتر بگوییم یک پیش‌داوری - در مورد نشریات ورزشی در ایران را از میان برد. حداقل برای من که همیشه نسبت به آن بدبین بودم. اینکه نشریه‌ی ورزشی در ایران به خاطر سطح سواد و سلیقه‌ی مخاطب‌اش، حتماً باید عامه‌پسند باشد تا بتواند بفروشد و توجیه اقتصادی داشته باشد. می‌دانم که حالا با همین یک شماره و این تعداد کم فروش نمی‌توان عکس این را نتیجه گرفت و گفت که نشریات ورزشی می‌توانند نخبه‌گرا باشند! اما گمان نمی‌کنم اگر چنین نشریه‌ای با آن بازار هدف‌ِ قابل ملاحظه، به طور منظم منتشر شود خیلی وضع‌اش از روزنامه‌های ورزشی فعلی بدتر باشد که به جز یکی دو تاشان، بقیه در بهترین حالت 15 تا 20 هزار تیراژ دارند با درصد قابل توجهی برگشتی!

البته وضعیت «چشم‌انداز فوتبال» متاسفانه با تغییر و تحولات صورت گرفته در فدراسیون فوتبال و سازمان لیگ فعلاً نامشخص است. به خصوص اگر همان طور که شنیده می‌شود، کفاشیان در آینده‌ای نزدیک از فدراسیون برود، معلوم نیست مدیریت جدید بخواهد نشریه را چاپ کند یا نه، و تازه اگر هم بخواهد تولید محتوای آن را به کی برون‌سپاری خواهد کرد. در هر حال امیدوارم «چشم‌انداز فوتبال»ها به این راه ادامه دهند، چون دست‌کم برای من، بعد از این تجربه روشن شد که چقدر به چنین رسانه‌ای در کشور نیاز است.      

تکمیلی:
برخی از شماره‌های قبلی «چشم‌انداز فوتبال» را می‌توانید در سایت سازمان لیگ از اینجا دانلود کنید.

چرا ورزشکاران ایرانی باید از درآمدزایی محروم باشند؟

یادداشت زیر را به بهانه‌ی نشست بررسی تبلیغات چهره‌های مشهور در مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشتم که چند روز پیش در روزنامه‌ی «تماشا» چاپ شد.

***

هفته گذشته در مركز تحقيقات استرات‍ژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام اولين نشست تخصصی بررسی حضور چهره‌های سرشناس در تبليغات با حضور كارشناسان ارتباطات و همچنين برخی از چهره‌های مشهور از دنیای سینما و ورزش بود. نشستی كه بهانه‌ی تشكيل آن برخورد دوگانه در سیاست‌گذاری‌های مربوط به این نوع تبلیغات عنوان شده، و مثل هر همایش و نشست این چنینی حرف‌های خوبی هم مطرح شد، اما می‌توان پیش‌بینی کرد که اثرگذاری آن بسیار محدود بوده و علت اصلی‌ای که این همایش به خاطرش برپا شده، همچنان پابرجا خواهد ماند.

در دوره‌هایی، به خصوص اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد استفاده از بازيگران و ورزشكاران شناخته‌شده در تبلیغات رایج شده بود. اما ناگهان در سال‌های گذشته با اعلام ممنوعیت این گونه تبلیغات از سوی دولت بدون ذکر دلیل خاصی، جلوی آن گرفته شد. با وجود این همچنان گاه‌گداری شاهد تبلیغات با چهره‌های ورزشی یا سینمایی هستیم. در واقع می‌توان گفت که هنوز تصمیم روشن و مشخصی در این مورد گرفته نشده و ورزشکاران و هنرمندان و شرکت‌های تبلیغاتی هنوز تکلیف خود را در این خصوص نمی‌دانند. ضمن آنکه معلوم نیست چطور این ممنوعیت شامل ستاره‌های خارجی نمی‌شود. مثلاً جورج کلونی ستاره هالیوود، مایکل اوون ستاره فوتبال انگلیس و لوییس همیلتون ستاره فرمول یک می‌توانند تبلیغ ساعت بکنند و در سطح شهر هم تبلیغات‌شان دیده می‌شود، کریستیانو رونالدو تبلیغ روغن موتور می‌کند و مجسمه کاغذی‌اش جلو هر آپاراتی‌ای پابه‌توپ است، و پارسال هم که تبلیغات یک نوشیدنی با طرح نقاشی رافائل نادال در بیلبوردهای پایتخت خودنمایی می‌کرد.

در هر صورت این ممنوعیت ـ اگر ممنوعیتی رسماً در کار باشد ـ ، به خصوص برای ورزشکاران بیشتر مشکل‌زاست و فرصت‌های بیشتری را از آنها می‌گیرد، چرا که با توجه به عمر حرفه‌ای کوتاه ورزشکاران نسبت به مشاغل دیگر، درآمدزایی در خارج از میدان مسابقه که می‌تواند حتی بعد از پایان دوران حرفه‌ای‌شان هم ادامه پیدا کند، اهمیتی دو چندان می‌یابد. یک بازیگر یا یک خواننده تا پایان زندگی خود همچنان می‌تواند شغل هنری خود را ادامه دهد، اما یک ورزشکار حرفه‌ای از 35 سالگی باید به فکر شغل دیگری باشد. اما در صورت امکان تبلیغات، هم در دوران حرفه‌ای و هم در دوران بازنشستگی به او امکان درآمدزایی و کسب اندوخته بیشتری برای دوران بازنشستگی زودهنگام و طولانی داده می‌شود.

تبلیغات و اسپانسرینگ، فرصتی برای ورزشکاران حرفه­ای است تا علاوه بر افزایش مجبوبیت، بیشتر دیده شوند و البته به منابع مالی بیشتری فراتر از درآمد از حرفه‌ی ورزش دست پیدا کنند. استفاده‌ شرکت‌ها از ورزشکاران برای تبلیغ محصولات‌شان با هدف فروش بیشتر در جهان سابقه‌ای بیش از 70 سال دارد، هنگامی که کمپانی آدیداس در المپیک 1936 برلین، جسی اوونز دونده‌ معروف آمریکایی را با کفش‌های مجانی تجهیز کرد. اما شکل همکاری میان شرکت‌های تجاری و ورزشکاران در دهه‌های اخیر توسعه پیدا کرده و شرکت‌ها از ستاره‌های ورزشی به عنوان گروه مرجع در بازارهایشان برای باصطلاح «صحه‌گذاری» (Endorsement) و تبلیغ محصولات و خدمات خود استفاده می‌کنند، به این امید که باعث افزایش شناخت برند‌شان و فروش بیشتر شود. تحقیقات نشان داده که تبلیغات صورت‌گرفته توسط ورزشکاران نتایج مطلوبی را برای آن شرکت‌ها ایجاد می‌کند.

قراردادهای اسپانسرینگ کمپانی‌های تولیدکننده‌ کفش ورزشی با ستارگان NBA امروزه به میلیون‌ها دلار رسیده است. مایکل جردن که در تاریخ ورزش الگوی قراردادهای اسپانسرشیپ شخصی محسوب می‌شود، تنها در سال آخر فعالیت‌اش 47 میلیون دلار از این قراردادها درآمد کسب کرد. قرارداد تایگر وودز، گلف‌باز سیه‌چرده و مشهور آمریکایی با نایک در آغاز عمر حرفه‌ایش، به ارزش 40 میلیون دلار برای پنج سال نیز از بالاترین قرارداد‌ها در تاریخ ورزشکار به شمار می‌آمد. قرارداد پنج ساله بعدی او هم به صد میلیون دلار افزایش پیدا کرد. او قراردادهای دیگری هم با خودروسازی بیوک، ساعت رولکس، کارت اعتباری امریکن اکسپرس و شرکت تولیدکننده بازی‌های کامپیوتری «الکترونیک آرتس» بست. در مجموع درآمد‌های تبلیغاتی تایگر وودز در سال 2006 به 75 میلیون دلار رسید. راجر فدرر، ستاره سوییسی تنیس نیز در همین سال 21 میلیون دلار از محل این قراردادها درآمد کسب کرد. 13 میلیون دلار از این مبلغ به تنهایی مربوط به قرارداد او با نایک است که 10 ساله بسته شد.

اما در ایران بنا بر دلایلی که ذکر شد این فرصت‌ها برای ورزشکاران وجود ندارد. شاید در فضای کنونی که افکار عمومی درآمد ورزشکاران را بیش از حد بالا می‌داند، چنین دیدگاهی قابل قبول نباشد. اما واقعیت این است که در این تحلیل‌های کلیشه‌ای و اغلب سطحی در مورد دستمزد بالای ورزشکاران حرفه‌ای به ویژه فوتبالیست، دشوار بودن مسیر رسیدن به سطح اول ورزش حرفه‌ای و بخصوص به کوتاه بودن عمر حرفه‌ای کوتاه آنها در نظر گرفته نمی‌شود. آنچه مسلم است این است که بدون هیچ دلیل خاصی یک صنف خاصی دارد از درآمدزایی‌ای که حق‌اش است، محروم می‌شود. مهم‌ترین قدم هم در حل این موضوع فراهم کردن بسترهای لازم و برطرف کردن ابهامات قانونی است که می‌بایست توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزارت ورزش و جوانان صورت بگیرد.

مرتبط:
چند می‌گیری تبلیغ کنی؟ - مازیار ناظمی

اتحادیه یا خاکریز؟

این یادداشت را به بهانه‌ی نشست «شورای مرکزی» اتحادیه باشگاه‌های فوتبال ایران و امضای «تفاهم‌نامه» با فدراسیون فوتبال برای «تماشا» نوشتم، که در ادامه‌ی این پست آمده است.

***

فصل جدید ورزش جهان، بی‌شک تا کنون سال نقش‌آفرینی اتحادیه‌ها بوده است. به خصوص اتحادیه‌های صنفی ورزشکاران. در ایتالیا و اسپانیا، اتحادیه بازیکنان فوتبال تا آخر پای دفاع از منافع‌شان ایستادند و لیگ را در آغار به تعطیلی کشاندند تا حق و حقوق‌شان را گرفتند. در لالیگای غرق در بحران مالی، بازیکنان موفق شدند این تضمین را بگیرند که اگر بیش از سه ماه دستمزدشان را دریافت نکردند، می‌توانند قراردادشان را فسخ کنند. در سری آ هم بازیکنان توانستند مانع این بشوند که باشگاه‌ها بازیکنان را بر اساس عملکردشان در تمرین‌ها در گروه‌های مختلف جدا کنند. 

ماجرای تعطیلی لیگ NBA هم که همچنان ادامه دارد و دیگر خیلی بعید به نظر می‌رسد که این فصل ما ستاره‌های بسکتبال جهان را بتوانیم در آمریکای شمالی زیر سبد ببینیم. در NBA هم این اتحادیه بازیکنان بود که زیر بار حرف لیگ برای توزیع برابر درآمدهای لیگ نرفت و سرسختانه روی مواضع‌اش ایستاد و نگذاشت حق بازیکنان پایمال شود. در سال‌های پیش بر اساس توافقی که بین دو طرف وجود داشت، 57 درصد درآمدهای NBA به بازیکنان می‌رسید و 43 درصد به لیگ. اما از امسال مدیران لیگ بر توزیع برابر درآمدها پافشاری کردند و این با با مخالفت بازیکنان روبرو شد و در نهایت هر گونه مصالحه پیشنهادی از سوی بازیکنان هم به نتیجه‌ای نرسید و کار به تعطیلی لیگ کشید. حالا ستاره‌های NBA‌ سر از بشیکتاش و بولونیا درمی‌آورند.

حتی در تنیسِ بی‌جاروجنجال هم وقتی بازیکنان احساس خطر کردند که منافع‌شان به خطر بیفتد، اتحادیه بازیکنان وسط آمد خواستار بازنگری تقویم فشرده مسابقات شد و برای اولین بار تهدید به اعتصاب کرد.

چند روز پیش نیز کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های کارگری (ITUC) پس از یک نشست مشترک با مقامات فیفا تهدید کرد که اگر فیفا برای بهبود «شرایط غیرانسانی» نیروهای کار مهاجر در قطر، میزبان جام جهانی 2022 تلاشی نکند، یک کمپین اعتراضی علیه فیفا به راه خواهد انداخت که به وجهه آن آسیب جدی خواهد زد.

فارغ از اینکه این اتحادیه‌ها در اعتصاب و تهدیدهاشان چقدر محق‌اند و تا چه حد کارشان درست است، بحث اصلی من در اینجا کارکرد اتحادیه‌های صنفی و ضرورت وجود آنها در ورزش است. وجود اتحادیه‌ها برای دفاع از منافع هر صنفِ خاص و پشتیبانی اعضای آن از یکدیگر ضروری‌ست. در واقع مهم‌ترین وجه اشتراک در هر اتحادیه‌ای، احساس نیازی است که افراد برای هماهنگی در رسیدن به خواسته‌های مشترک دارند و ورزش هم از این امر مستثنا نیست.

در این میان دست بر قضا هفته‌ی گذشته نشست اتحادیه‌ باشگاه‌های فوتبال ایران هم برگزار شد. اتحادیه‌ای که نظیرش هیچ جای دنیا نیست و هیچ گاه هم کارکرد و جایگاه آن در فوتبال ایران معلوم نشد. نه کارکرد صنفی دارد و نه کار خاصی مثلاً در راستای بالا بردن سطح آگاهی مدیران عالی و اجرایی باشگاه‌ها انجام می‌دهد. این اتحادیه در ابتدا اتحادیه‌ی مدیران فوتبال نام داشت که باز منطقی‌تر به نظر می‌رسید، اما در زمان مدیریت سردار آجرلو نام‌اش به اتحادیه‌ی باشگاه‌های فوتبال ایران تغییر یافت. سردار آجرلو که در انتخابات فدراسیون فوتبال ناکام شده بود، ریاست در این اتحادیه را یک فرصت خوب قلمداد می‌کرد. برای همین از کارهای بزرگی هم صحبت می‌کرد. از گرفتن جام حذفی تا خریدن هر پایان‌نامه‌‌ای که مربوط به فوتبال باشد به قیمت یک میلیون تومان! که البته هیچ یک عملی نشد. یک کارهایی هم البته صورت گرفت. مثلاً اتحادیه صاحب یک وب‌سایت آبرومند شد، چند اسپانسر گرفت و همایش و کنفرانس نیز گهگداری خوب برگزار می‌شد. مثل «کنفرانس بین‌المللی خصوصی‌سازی باشگاه‌های فوتبال در ایران» که مثل هر همایش دیگری مقالاتی در آن ارائه و حرف‌های خوبی زده شد، اما فقط چهار پنج مدیر باشگاه در آن حضور داشتند. 

یک بار هم به ما سفارش دادند که با مطالعه‌ب اتحادیه‌ها در فوتبال جهان یک سند چشم‌انداز یا یک بیانیه‌ی ماموریت برای اتحادیه بنویسیم. ما می‌دانستیم که اتحادیه‌ی مشابهی در هیچ جای دنیا وجود ندارد. با این حال پذیرفتیم که بیشتر بررسی کنیم. پس از یک مطالعه‌ی اولیه به مدیریت وقت اتحادیه گزارش دادیم که در کشورهای پیشروی فوتبال، چیزی به نام اتحادیه‌ی باشگاه‌ها وجود ندارد و در واقع این سازمان لیگ است که در این کشورها آن کارکرد صنفی را هم دارد و هر گاه ضرورت داشته باشد، برای دفاع از منافع جمعی باشگاه‌ها در برابر فدراسیون فوتبال می‌ایستد. تنها مورد، اتحادیه‌ی باشگاه‌های اروپا است که چون خود یوفا برگزارکننده مسابقات باشگاهی نیز هست، این ضرورت وجود داشت که یک اتحادیه‌ی صنفی تشکیل شود تا از منافع باشگاه‌های اروپا در برابر یوفا و احیاناً فیفا دفاع کند. در عوض مربیان، بازیکنان و حتی داوران هر کدام اتحادیه‌های صنفی مربوط به خود را دارند، که در ایران اما جای این گونه اتحادیه‌ها خالی‌ست. 

با این حال ما پیشنهاد کردیم از آنجا که سازمان لیگ عملاً در ایران استقلال ندارد و نمی‌تواند در برابر فدراسیون کارکردی صنفی داشته باشد، ماموریت اتحادیه‌ی باشگاه‌ها را طوری بنویسیم که بیشتر این نقش را ایفا کند. ضمن اینکه با توجه به نیاز مبرم فوتبال ما، کانونی باشد برای تبادل نظر و بالا بردن سطح دانش و آگاهی مدیران باشگاه‌ها. دوره‌های آموزشی کوتاه‌مدت یا کارگاه‌های تخصصی برای مدیران با اساتید مجرب ایرانی و خارجی برگزار کند. اما مسلم بود که این گزارش به مذاق مدیریت اتحادیه که اهداف جاه‌طلبانه‌ای را دنبال می‌کرد خوش نیامد. آنها می‌خواستند برگزارکننده‌ی مسابقات باشند و بخشی از وظایف اجرایی را در فوتبال برعهده بگیرند.

برای همین اتحادیه فوتبال انگلیس را به عنوان مثال نقض نظرات ما ذکر می‌کردند. دیگر توضیحات ما هم بی‌فایده بود که دلیل نمی‌شود چون در اینجا کلمه انگلیسی «Association» «اتحادیه» ترجمه شده، این همان اتحادیه باشد! اینکه FA انگلیس از لحاظ ساختاری جایگاه همان فدراسیون فوتبال را دارد و برای همین عضو فیفاست و فدراسیون بین‌المللی فوتبال هیچ گاه یک اتحادیه را به عضویت نمی‌پذیرد. مثل این می‌ماند که بگوییم دولت آمریکا وزیر خارجه ندارد و در اصل این «منشی کشور» (Secretary of State) است که مسئول دیپلماسی خارجی است! 

طبعاً آن پروژه هیچ گاه انجام نشد. اما سردار آجرلو هم خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد مدیریتِ باشگاه استیل آذین را به اتحادیه‌ی باشگاه‌های فوتبال ترجیح داد و از آنجا رفت. هیچ کدام از آن برنامه‌های جاه‌طلبانه هم هرگز عملی نشد. در واقع از اول هم اتحادیه‌ی باشگاه‌ها برای سردار یک جور خاکریز بود. سنگری موقت برای تجدید قوا و عرض‌اندام و حمله‌ی مجدد به پست‌هایی با قدرت بیشتر در فوتبال. 

و در نهایت این خاکریز توسط سرداری دیگر فتح شد تا دیگر کسی نتواند در آن پناه بگیرد. سردار محمدی رییس سازمان لیگ، به عنوان رییس اتحادیه باشگاه‌ها هم انتخاب شد تا کارکرد این نهاد که قاعدتا باید مانند یک سندیکا باشد، مبهم‌تر از قبل شود. اتحادیه باید ایجاد می‌شد تا وظیفه‌ای را که در اصل سازمان لیگ در صورت استقلال باید انجام می‌داد برعهده بگیرد. هیچ گاه اتحادیه باشگاه‌های فوتبال چنین نقشی را ایفا نکرد و حالا هم معلوم نیست سردار محمدی به عنوان رییس سازمان لیگ و نایب‌رییس فدراسیون فوتبال، در سازمان لیگ چه کاری را نمی‌تواند به انجام برساند که لازم دیده اداره اتحادیه را هم برعهده بگیرد تا در آنجا بتواند آن کار را انجام دهد.

و حالا برای اینکه این اتحادیه کاملاً به فراموشی سپرده نشود، هفته‌ی گذشته نشستی با فدراسیون فوتبال برگزار شد و یک «تفاهم‌نامه» بین دو طرف به امضا رسید که طی آن ظاهراً قرار شده کار صدور پروانه حرفه‌ای باشگاه‌ها توسط این اتحادیه انجام پذیرد و برخی از وظایف سازمان لیگ به  اتحادیه واگذار شود. البته خود مدیران باشگاه‌ها در نشست اتحادیه‌شان، مثل همه برنامه‌هایی که این اتحادیه طی این سال‌ها گذاشته، غایب بودند و سردار محمدی هم علناً از این مساله گله‌مند بود. برای همین هم یک روز بعد از این نشست خلوت و امضای آن «تفاهم‌نامه»، لازم دید در گفت‌وگو با خبرگزاری مهر تاکید کند که در فرآیند صدور پروانه حرفه‌ای، اتحادیه تنها بخشی از وظایف مانند «آموزش» و «پیگیری» را انجام خواهد داد، تا مبادا یک وقت سوءتفاهمی در مورد کارکرد اتحادیه باشگاه‌ها پیش بیاید.

غافل از «شما»

یادداشت‌ام در نشریه‌ی «چشم‌انداز فوتبال» درباره‌ی فرصت خوبی که برای درآمدزایی باشگاه‌های شهرستانی با راه‌اندازی شبکه‌ی دیجیتالی «شما» فراهم شده، اما مدیران طبق معمول از آن غافل‌اند...

***

در آغاز فصل جدید لیگ برتر  فوتبال اتفاقی افتاد که مهم بود اما کمتر مورد توجه قرار گرفت. در اوایل فصل بود که شبکه تلویزیونی جدیدالتاسیس «شما» اعلام کرد که مسابقات فوتبال تیم‌های شهرستانی را زنده پخش می‌کند. از هفته چهارم هم این اتفاق افتاد و اتفاقاً با وجود تبلیغات و اطلاع‌رسانی ناکافی استقبال بسیار خوبی هم از آن شده است. اهمیت‌اش هم در این است که بازی‌های تیم‌های شهرستانی برای اولین بار دارد منظم به صورت سراسری پخش می‌شود. پس از اجرای سیستم پخش دیجیتالی و گسترش این سیستم در کشور، مدیران صدا وسیما در طرحی به فکر افزایش تعداد شبکه‌های سراسری افتادند و پس از افتتاح شبکه «مستند»، پخش رسمی شبکه «شما» از مرداد ماه امسال رسماً آغاز شد و از شهریور نیز 24 ساعته شد. «شما»، در کنار «مستند»، «نمایش» و «بازار» شبکه‌هایی‌اند که تنها به صورت دیجیتال پخش می‌شوند و با گیرنده‌های DVB به راحتی قابل دریافت هستند.

شبکه «شما» با اتکا به تولیدات برنامه‌ای سیمای مراکز استان‌ها از طریق تأمین و تولید برنامه فعالیت می‌کند، و طبق توافقات صورت‌گرفته این شبکه از هفته چهارم لیگ، هر هفته مسابقات تیم‌های شهرستانی را که پیش از این تنها در شبکه‌‌های استانی و گهگداری هم بسته به حساسیت بازی از شبکه سه پخش می‌شد، از طریق شبکه دیجیتالی به صورت سراسری پخش می‌کند. یعنی علاقمندان تهرانی هم حالا می‌توانند از این پس به جز بازی‌های پرسپولیس و استقلال، مثلاً بازی ذوب آهن و داماش گیلان یا ملوان انزلی با صنعت نفت آبادان را هم هفته به هفته ببینند. خبر‌گزاری‌ها و روزنامه‌ها هم که اغلب دفاترشان در تهران است، از پخش سراسری این مسابقات قطعاً بهره‌مند می‌شوند.

اما نکته‌ای که در این میان مدیران فوتبال از آن غافل مانده‌اند، تاثیری است که این شبکه می‌تواند روی درآمدزایی خود باشگاه‌های شهرستانی داشته باشد. باشگاه‌های شهرستانی سال‌هاست به خاطر آنکه بازی‌هایشان پخش سراسری نمی‌شود، نمی‌توانند از محل اسپانسرشیپ درآمد قابل توجهی کسب کنند، چون برای هر اسپانسری در وهله اول پخش زنده تلویزیونی اهمیت دارد. همه جای دنیا این گونه است. چنانچه در اروپا نیز در هر کشوری هر چقدر میزان پخش سراسری از شبکه‌های آزاد عمومی بیشتر باشد، ارزش اسپانسرینگ تیم‌ها هم بالاتر است و باشگاه‌ها درآمد بیشتری از این محل کسب می‌کنند.

اما در ایران تا به حال این گونه بوده که تیم‌های شهرستانی صرفاً زمان چهار بازی رفت و برگشت با پرسپولیس و استقلال اسپانسر می‌گرفتند. جدای ضعف‌های آشکار باشگاه‌ها در بازاریابی، یک دلیل اصلی‌اش همواره پخش نشدن سایر بازی‌ها از شبکه‌های سراسریی بوده که ارزش اسپانسرینگ را پایین می‌آورد. پخش مستقیم آن قدر اهمیت دارد که برخی از باشگاه‌ها مثل استیل آذین در سال‌های اخیر متاسفانه این بدعت بد را گذاشتند که برای پخش بازی‌هایشان به شبکه‌های استانی پول هم می‌دهند. اخیراً هم باشگاه راه آهن با شبکه جام جم چنین کاری کرده و بابت پخش هر بازی‌اش از شبکه برون‌مرزی صداوسیما 10 میلیون تومان به آن می‌دهد تا بتواند اسپانسر بگیرد و شاید یک 10-20 میلیونی سود کند.

حالا اما در شرایطی که باشگاه‌ها با توجه به قطع شدن کمک‌های مالی دولتی بر اساس مصوبه مجلس، در وضعیت بغرنجی قرار گرفته‌اند و مدام از بی‌پولی می‌نالند و از بحران حرف می‌زنند، پخش مستقیم سراسری از شبکه «شما» یک فرصت بسیار خوب می‌تواند. با توجه به استفاده روزافزون و فراگیر شدن گیرنده‌های DVB، بازارهای جدیدی برای باشگاه‌های شهرستانی باز شده و بازی‌های آنها علاوه بر شهرستان‌ها، حالا در کل کشور به طور مستقیم دیده می‌شود. این پخش مستقیم سراسری بی‌تردید جذابیت‌ بسیار بیشتری را برای اسپانسر ایجاد می‌کند و ارزش اسپانسرشیپ باشگاه را افزایش می‌دهد. اما تا کنون که 12 هفته از لیگ گذشته، مدیران باشگاه‌ها به این موضوع کاملاً بی‌توجه بوده‌اند و هیچ گونه بهره‌برداری‌ای از آن نکرده‌اند. مدیریت استراتژیک جز سازگاری سازمان با تلاطم‌ها و تحولات محیط نیست و اگر باشگاه‌ها بخواهند روی پای خودشان بایستند و مدام چشم‌شان به دست دولت نباشد، باید بتوانند از این فرصت‌ها به صورت بهینه استفاده کنند.

مقایسه درآمد داوران فوتبال ایران و اروپا

کمیته داوران فدراسیون فوتبال روز یکشنبه اعلام کرد که حق‌الزحمه داوران افزایش خواهد یافت. این تغییر از آغاز فصل 91-90 در کلیه مسابقات فوتبال اعمال خواهد شد. براساس تصمیم کمیته داوران حق‌الزحمه‌ داوران لیگ برتر از 320 هزار تومان در هر بازی به 500 هزار تومان رسید و کمک داوران لیگ برتری از 220 هزار تومان به 320 هزار تومان رسید. داور چهارم هم حق‌الزحمه‌اش به 220 هزار تومان افزایش پیدا کرده است. ناظر داوری و نماینده فدراسیون هم حق‌الزحمه‌شان به 200 هزار تومان برای هر بازی رسید. فوق‌العاده ماموریت داوران لیگ برتری هم 50 درصد افزایش می‌یابد و در قسمت مسابقات لیگ‌های پایه و همچنین رقابت‌های زیر نظر سازمان لیگ آزادگان با افزایش 30 درصدی حق‌الزحمه همراه خواهد بود.

دستمزدهای جدید داوران در ایران همچنان تقریباً یک دهم دستمزد داوران اروپایی‌ست. در کشورهایی که لیگ‌های پیشرفته و توسعه‌یافته‌ای دارند، با اینکه حقوق داوران بالاست اما همچنان فاصله دستمزدشان با دستمزد بازیکنان بسیار زیاد است. به طور متوسط دستمزد بازیکنان در اروپا 50 برابر دستمزد داوران است. علاوه بر آن، با وجود آنکه دستمزد داوران در خیلی از کشورها برای چرخاندن زندگی کافی است، اما به جز اسپانیا، در سایر کشورها داوری هنوز یک شغل حرفه‌ای نیست.

داوران فوتبال شغل پراسترس و پرتنش و دشواری دارند. آنها باید ناظر به اجرای مقررات بازی، 90 دقیقه تمام تحت شرایطی سخت باشند. برای همین همواره نارضایتی داوران از میزان حق‌الزحمه‌ای که می‌گیرند وجود داشته است. تا حدی که مثل این اواخر در اسکاتلند و فرانسه کار به تهدید اعتصاب هم کشیده است. موضوع دستمزد داوران در فوتبال همواره بحث‌برانگیز بوده است. مدافعان افزایش دستمزد داوران اعتقاد دارند که برای جلوگیری از فساد و ارتشا در داوری، باید دستمزد داوران بالا باشد تا در پی آن هزینه رشوه دادن به داوران نیز بالاتر برود و داوران به راحتی برای دریافت رشوه وسوسه نشوند.

در لیگ فوتبال آمریکا دستمزد داوران کم‌وبیش به لیگ ایران نزدیک است. در آنجا یک داور برای هر بازی دست‌کم 565 دلار می‌گیرد. با بالا رفتن تجربه، این حق‌الزحمه به 875 دلار هم می‌رسد. برای داور چهارم حق‌الزحمه از 205 دلار در هر بازی شروع می‌شود تا 285 دلار قابل افزایش است. این دستمزدها البته برای مرحله اول لیگ است و در مرحله‌ پلی‌اف بیشتر می‌شود. یک داور برای بازی‌های مرحله‌ اول هزار دلار، راند دوم 1200 دلار و در نهایت 1500 دلار دریافت می‌کند. کمک‌داور نیز در مرحله اول پلی‌آف 520 دلار، مرحله دوم 525 دلار و آخر سر 750 دلار می‌گیرد.

در اروپا میزان حق‌الزحمه‌ها بسیار بالاتر است. در لیگ برتر انگلستان داوران برای هر بازی 1170 پوند (1675 دلار) می‌گیرند. البته در آنجا داور به جز حق‌الزحمه هر بازی، یک حقوق ثابت سالانه حدود 33500 پوند (53 هزار دلار) هم می‌گیرند که رقم قابل توجهی‌ست. روی هم دستمزد داوران در انگلستان می‌تواند در سال به 60 هزار پوند برسد.

در دسته اول بوندس‌لیگای آلمان داوران برای هر بازی حدود چهار هزار یورو (5500 دلار) می‌گیرند. علاوه بر آن 500 یورو هم اسپانسر داوران فدراسیون فوتبال آلمان برای هر بازی می‌پردازد. اما داور شدن در دسته اول بوندس‌لیگا خیلی سخت است. برای اینکه داوری بتواند در بوندس‌لیگای اول سوت زد، باید تا 25 سالگی دست‌کم در دسته چهارم سوت زده باشد. این بدان معناست که او باید در جوانی کار داوری را شروع کرده باشد.

در لیگ دسته سوم آلمان که دو سال است حرفه‌ای شده، یک داور برای هر بازی 750 یورو (1050 دلار) می‌گیرد. در بوندس‌لیگای دوم که دسته دوم ساختار لیگ آلمان محسوب می‌شود، داور برای هر مسابقه دو هزار یورو (2800 دلار) می‌گیرد.

در لیگ ایتالیا دستمزد داور برای هر بازی 3400 یورو (4870 دلار) است. در فرانسه حق‌الزحمه مسابقه‌ای 2750 یورو (4000 دلار) است و داوران پرتغالی نیز هر بازی حدود 1200 یورو (1700 دلار) می‌گیرند.
بیشترین دستمزد را داوران اسپانیایی می‌گیرند، چون همان طور که ذکر شد در اسپانیا داوری یک شغل حرفه‌ای است. دستمزد یک داور لالیگا برای هر بازی شش هزار یورو است (8500 دلار) است، یعنی 18 برابر دستمزد یک داور در لیگ برتر ایران.

خزان مدیران

خبر کوتاه بود و به طرز بی‌رحمانه‌ای خشک و خالی: 4 مربی و 6 مدیر در 9 هفته اول لیگ برتر برکنار شدند. 4-6-9. سه عدد که لابلای عناوین احتمالاً مهم‌تر و نه چندان مهم‌تر گم شدند. باید به خبر دقیق‌تر شوی تا عمق فاجعه را درک کنی. چهار مربی و شش مدیر! در 9 هفته. وحشتناک است.

فرض را بر این می‌گذاریم که وضعیت مربیان در هیچ جای دنیا شاید خیلی بهتر از همتایان ایرانی‌شان نباشد. از نمونه‌هایی نظیر آرسن ونگر که بگذریم که همین یکی، دو هفته پیش 15 سالگی مربیگری‌اش در آرسنال را جشن گرفت، اصولاً شروع فصل پاییز در دنیای فوتبال به «خزان مربیان» معروف است. مربیان بخت‌برگشته‌ای که بعد از گذشت تنها چند هفته از آغاز فصل جدید، به خاطر نتایج ضعیفی که گرفته‌اند، اسیر مدیرانی کوته‌بین می‌شوند و با دریافت غرامت‌هایی سنگین و جیب‌های پرپول باشگاه را ترک می‌کنند. جانشینان این مربیان اخراجی هم بدون اینکه برنامه و یا فلسفه خاضی داشته باشند، اغلب کار بیشتری نسبت به سلف‌شان از پیش نمی‌برند و آن‌چنان تفاوتی در نهایت به وجود نمی‌آید.

اما حالا در فوتبال ایران ما با پدیده نوین «خزان مدیران»هم روبرو شده‌ایم! با برکناری 6 مدیر در 9 هفته! در این میان سهم باشگاه مس کرمان، رکورد خارق‌العاده دو برکناری است. یعنی یک باشگاه فوتبال توانسته این شاهکار را خلق کند که در 9 هفته دو بار مدیرش را تغییر دهد. اما بدتر از آن اینکه در میان این شش برکناری دو تایش مربوط به دو باشگاه اصفهانی است. همان دو باشگاهی که در ایران نمونه‌ ثبات و مدیریت بلندمدت بودند و ثمره‌اش را در سال‌های گذشته دیده‌اند. همان‌هایی که ما تو این وانفسا دل‌مان به‌ آنها خوش بود، اما حالا علیرغم پیروزی در داخل میدان، سه-صفر بازنده می‌شوند. حالا دیگر در ذوب آهن و سپاهان هم مدیر امنیت شغلی ندارد.

حالا در فوتبال ایران، همان مدیرانی که پیش از این تهدیدی برای ثبات و امنیت برنامه‌ریزی و نگاه بلندمدتِ مربیان بودند، خودشان در معرض تهدید دید کوتاه‌مدت‌ مدیران ارشد خود می‌شوند. مدیران ارشدی که خود اغلب به خاطر روابط و رانت‌های سیاسی و غیرسیاسی صاحب یک کرسی در هیات مدیره می‌شوند. مدیرانی که در مدرک گرفتن از دانشگاه کم نمی‌گذارند و ادعای تحصیلات و دانش مدیریت را هم به وفور دارند، اما در اصل با این گونه تصمیمات پوپولیستی اهداف دیگری را دنبال می‌کنند، وگرنه کدام اصل مدیریت می‌گوید که مدیریت کوتاه‌مدت خوب است و جواب می‌دهد؟ کدام سازمان یا باشگاهی را شنیده‌اید که به جای برنامه‌ریزی استراتژیک، برنامه کوتاه‌مدت شش هفته‌ای داشته باشد؟

بحث من این نیست که این مدیرانی که برکنار شده‌اند، همگی مدیرانی کارکشته‌ای بوده‌اند که تنها قربانی یک نگاه غلط شده‌اند. نه، اما آنها چه کاری باید انجام می‌دادند که ندادند و جانشین‌شان حالا می‌توانند انجام دهند؟ آیا برنامه‌ای از آنها خواسته شده که ارائه نکرده‌اند و آیا مدیران جدید برنامه‌ای داده‌اند؟ پاسخ روشن است.

اصلاً در فوتبال ایران یک مدیر باشگاه چه وظایفی دارد؟ برنامه‌ بلندمدت بریزد و آن را با برنامه‌های عملیاتی میان‌مدت و کوتاه‌مدت اجرا کند؟ زیرساخت‌های باشگاه را توسعه دهد؟ توانایی‌های باشگاه در درآمدزایی را افزایش دهد؟ هزینه‌ها را کم کند؟ یا اینکه در عمر کوتاهی که دارد هر کاری از دست‌اش برمی‌آید انجام دهد تا تیم در جدول چند رده بالاتر قرار بگیرد؟ معلوم است که وضعیت مطلوب کدام گزینه‌ها را دربرمی‌گیرد و وضعیت موجود کدام‌ را.

مدتی است که رییس سازمان لیگ فوتبال دارد هشدار می‌دهد که وضعیت مالی باشگاه‌ها چیزی نزدیک به یک فاجعه ملی است. او حتی از تعطیلی لیگ برتر در میانه فصل هم سخن گفته. او سعی کرده با عدد و رقم ابعاد این فاجعه را روشن‌تر کند: به طور متوسط هر باشگاه در طول فصل 10 میلیارد تومان هزینه دارد. یعنی در مجموع 18 باشگاه چیزی در حدود 180 میلیارد تومان خرج می‌کنند. درآمد لیگ از محل فروش حقوق تلویزیونی و تبلیغات دور زمین و فروش حقوق نام‌گذاری لیگ، چیزی در حدود 40 میلیارد تومان است. هر باشگاه‌ هم به دلیل ضعف مفرط در بازاریابی، در خوش‌بینانه‌ترین حالت به طور متوسط دو، سه میلیارد تومان می‌تواند درآمدزایی کند. یعنی در مجموع 40 میلیارد تومان هم خود باشگاه‌ها دربیاورند. به عبارت دیگر در بهترین حالت لیگ 100 میلیارد تومان کسری بودجه بالا خواهد آورد. چیزی حدود 55 درصد. حالا این شکاف عظیم صد میلیارد تومانی را چگونه باید پر کرد؟ درآمد تلویزیونی و تبلیغات دور زمین که اصلاً دست باشگاه‌ها نیست و سازمان لیگ هم به دلیل بازار انحصاری و غیررقابتی تلویزیون در ایران و همچنین اوضاع اقتصادی مملکت، فعلاً بیشتر از این نمی‌تواند از این دو محل دربیاورد. می‌ماند افزایش درآمدزایی و کاهش هزینه‌های خود باشگاه‌ها.

تکلیف درآمدزایی که روشن است و بسیار بعید است که مدیران جدید نسبت به اسلاف‌شان توانایی بیشتر و برنامه ویژه‌ای برای بازاریابی و درآمدزایی داشته باشند. هزینه‌ها را هم که در این برهه از سال، چند هفته پس از آغاز، که همه قراردادها بسته شده، به سختی بتوان کاهش داد. سازمان لیگ خیلی تلاش کرد که از طریق قانون سقف قرارداد باشگاه‌ها  را به کاهش هزینه‌ها وادار کند، اما تا به حال چندان فایده‌ای نداشته. علت‌اش هم مشخص است. وقتی یک مدیر مجال اندکی دارد وعملکردش تنها با معیار نتیجه گرفتن تیم سنجیده می‌شود، او دیگر فرصتی برای فکر کردن به برنامه‌های مالی و بازاریابی بلندمدت و توسعه زیرساخت‌ها ندارد. در چنین شرایطی جابجایی دم به دقیقه مدیر عامل و سرمربی هم دست و پا زدنی بیش نیست.

در نکوهش بی‌تفاوتی

جنجال‌ها و واکنش‌هایی که پنج سال پیش شکل گرفت، اصلن قابل‌قیاس نبود با تحملِ حذف دردناک سپاهان. آن سال، سالِ خیلی بدی برای فوتبال ایران بود. حذف پرهیاهو در مرحله‌ی اول جام جهانی 2006 آلمان، بعد تعلیق کامل فوتبال ایران توسط فیفا به دلیل دخالت دولت در اخراج رییس فدراسیون، چند ماه بعد از آن هم حذف استقلال از لیگ قهرمانان آسیا پس از «بحران فکس». افکار عمومی در آن زمان خیلی سخت با این جور مسائل کنار می‌آمد. چنین اتفاقاتی سخت‌تر قابل‌پذیریش بود.

اما حالا احساس من این است که افکار عمومی انگار راحت‌تر با این جور افتضاحاتی که در ورزش ایران به بار آورده می‌شود، کنار می‌آید. در همین سه ماه گذشته دو تا از این اقتضاح‌ها را داشتیم؛ یکی حذف تیم ملی امید در مقدماتی المپیک و دیگری هم حذف سپاهان در مرحله‌ی یک‌چهارم نهایی لیگ قهرمانان آسیا، که هر دو به خاطر استفاده از یک بازیکن محروم و در نهایت باخت سه بر صفر علیرغم پیروزی در زمین، رقم خورد.

این دو ناکامی از آن افتضاحات سال سیاه 85 در فوتبال ایران، اگر بدتر نباشد، قطعن کمتر دردناک نیست. اما دست‌کم برای من این طور به نظر آمد که راحت‌تر از کنار این فجایع گذشته‌ایم. حالا از این دست خبرها که می‌شنویم به یک پوزخند و چند مزاح تلخ بسنده می‌کنیم. انگار عادت کرده‌ایم، پوست‌کلفت‌تر شده‌ایم. اما نباید از این جور کوتاهی‌ها و سهل‌انگاری‌ها برآشفته و برافروخته شویم؟ این عادت کردن خطرناک نیست؟

خب وقتی که یک چیزی تکرار می‌شود طبعن یا قبح‌اش می‌ریزد یا برای آدم عادی می‌شود. بعد هم در این پنج سال اتفاقات زیادی توی این مملکت افتاده است. خیلی چیزها عوض شده. حالا هم که در روزگاری که وقتی سه هزار میلیارد تومان اختلاس می‌شود و بعد از هفته‌ها نهایتن فقط یک مدیر بانک برکنار می‌شود و یکی دیگر از کشور فرار می‌کند، چرا باید خون آدم از کوتاهی یک باشگاه فوتبال و حذف دردناکِ ناعادلانه با وجود برتری بر حریف، به جوش بیاید؟ این بی‌تفاوتی و لاقیدی از خود آن افتضاح بدتر است...

لیگ قهرمانان؛ جاذبه‌ها و جنون‌ها

لیگ قهرمانان اروپا از زمان پوست‌اندازی‌اش وارد بیستمین فصل‌ خود شده است، با جاذبه‌ای بی‌سابقه. حالا یک نسل از عاشقان فوتبال همراه آن رشد کرده، نسلی که برایش نام پیشین این تورنمنت یعنی «جام باشگاه‌های اروپا»، به اندازه‌ی مثلاً «اتحاد جماهیر شوروی» غریب است و مربوط به گذشته‌های دور به نظر می‌آید.

پروژه‌ی نونمایی لیگ قهرمانان از لحاظ برندسازیِ یک رویداد ورزشی، نمونه است. اما لیگ قهرمانان تنها بسته‌بندی‌اش عوض نشد بلکه از لحاظ محتوا نیز به آن چنان جذابیتی رسیده که حالا متمایز از همه‌ی تورنمنت‌های دیگر است. سرودش، نمادهایش، ظاهر تجملی‌اش، بازی‌های زیبا و پرستاره‌اش همان قدر در ساختن این وجهه تاثیر داشته‌اند که تقویم‌اش. در حقیقت برنامه‌ی برگزاری ثابت سه‌شنبه- چهارشنبه‌های لیگ قهرمانان، آغاز مرحله‌ی گروهی با رفتن تابستان و در نزدیک‌های پاییز و سررسیدن مرحله‌ی حذفی با آمدن بهار، همگی مشخصه‌هایی‌اند که لیگ قهرمانان را تبدیل به محصولی کرده‌اند که ما امروز می‌شناسیم.

فقط جام جهانی‌ها هستند که احساسات بیشتری را برمی‌انگیزند. اما مهم‌ترین حسن لیگ قهرمانان به جام جهانی این است که دیگر نیازی نیست که آدم چهار سال انتظار بکشد. از اولین دوره جام جهانی 72 سال طول کشید تا موفق‌ترین تیم‌های تاریخ این رقابت‌ها تا آن زمان، یعنی برزیل و آلمان، برای اولین بار سرانجام در فینال جام جهانی 2002 با هم روبرو شدند. کی دوست دارد یک عمر انتظار بکشد تا مصاف بهترین‌ها را به تماشا بنشیند؟ لیگ قهرمانان دارد هر سال این کار را برای‌مان انجام می‌دهد. به عنوان نمونه تنها در هفت سال گذشته با شش صف‌آرایی چلسی در برابر اف‌ث بارسلونا شاهد این رویارویی ستارگان بودیم.

از لحاظ مالی هم لیگ قهرمانان به یک دستگاه پول‌ساز تبدیل شده است. امسال کل پاداشی که به تیم‌های شرکت‌کننده داده می‌شود چیزی بالغ بر 759 میلیون یورو (معادل یک میلیارد دلار) است. این درآمدی است که مثلاً رئال مادرید به عنوان پردرآمدترین باشگاه فوتبال جهان باید در سه سال کسب کند! در قیاس با آن تورنمنت باشگاهی دوم یوفا، اروپا لیگ که بارها هم نوسازی شده، درآمدش قابل توجه نیست (در مجموع 150 میلیون یورو).

اما موفقیت اقتصادی لیگ قهرمانان یک تهدید هم برای فوتبال اروپا محسوب می‌شود. لیگ قهرمانان خیلی از لیگ‌های اروپایی را به لیگ‌هایی یک‌طرفه تبدیل کرده است. از لیگ‌ بزرگی مثل انگلستان گرفته تا لیگی به کوچکی لیگ دانمارک. هر کس به لیگ قهرمانان راه پیدا کند، با آن درآمد سرشاری که عایدش می‌شود از رقبای داخلی‌اش بیشتر فاصله می‌گیرد. هر چقدر هم بیشتر به این رقابت‌ها راه یابد، این فاصله بیشتر و بیشتر می‌شود. به عبارت دیگر لیگ قهرمانان در فوتبال اروپا جوامع طبقاتی درست می‌کند. بالای جدول همواره آنهایی‌اند که مرتب در لیگ قهرمانان بازی می‌کنند، بعد با فاصله‌ی زیاد پایین‌تر از آنها تیم‌هایی هستند که گهگداری به لیگ قهرمانان راه پیدا می‌کنند و آخر سر با فاصله‌ی بسیار زیاد تیم‌هایی‌اند که اصولاً هیچ وقت در لیگ قهرمانان نیستند. برای به هم زدن این طبقات باید اتفاقات خارق‌العاده‌ای بیفتد. مثلاً با رسوایی‌های تبانی و ارتشا (یوونتوس و جدیداً فنرباغچه) یا دعوا و مکافات با مالکین (لیورپول) و ورود سرمایه‌گذاران دست‌ودل‌باز جدید (منچسترسیتی).

از سوی دیگر درآمدهای بالا در لیگ قهرمانان وسوسه‌ای‌ست که عقل را از سر مدیران باشگاه‌ها می‌پراند. آنها برای دست یافتن به این درآمدها مجبور می‌شوند بازیکنان گران‌قیمت بخرند و از آنجایی که اکثراً منابع مالی‌اش را هم ندارند، خود را در قرض فرو می‌برند. در واقع برای باشگاه‌هایی مثل منچستر یونایتد و بارسلونا که غرق در بدهی هستند، اصلاً قابل‌تصور نیست که یک فصل در لیگ قهرمانان حضور نداشته باشند و از درآمدهایش چشم بپوشند. برای همین هم هست که میشل پلاتینی مصمم است تا با طرح «فایننشال فیرپلی» ترمز این جنون را بکشد. هر چقدر هم دست یافتن به اهداف این طرح از صعود به فینال لیگ قهرمانان هم شاید دشوارتر باشد.

سوءتفاهمی به نام «کپی رایت» در ورزش ایران

به بهانه مطرح شدن دوباره در برنامه 90 و در پاسخ به کنایه‌ی عادل فردوسی‌پور به دیدگاه من، این یادداشت را نوشتم که در روزنامه‌ی «تماشا» چاپ شد.

***

در برنامه‌ی این هفته 90 در بخشِ جالب پخش اظهارنظرهای بینندگان، یکی از نظرات جالب توجه بود، اما در میان بحث‌‌های داغ درباره‌ی فساد و دلالی در فوتبال ایران مورد توجه قرار نگرفت و گم شد. آن هوادار خارج‌نشین گلایه می‌کرد که وقتی می‌خواسته پیراهن تیم مورد علاقه‌اش استقلال را تهیه کند، نمی‌دانسته باید چه کار بکند و به باشگاه استقلال ایمیل زده که راهنمایی‌اش کند. چیز جدیدی نبود و این هوادار اولین نفری نیست که این مشکل برایش پیش می‌آید. خیلی از هواداران علاقمند و پرشور دیگری بوده‌اند که خواسته‌اند پیراهن تیم‌شان را بخرند، اما نمی‌دانستند از کجا و چگونه. چون در اکثر باشگاه‌های فوتبال ما نه از فروشگاه هواداری خبری هست، نه جایی که توزیع‌کننده‌ی رسمی پیراهن و کالاهای هواداری باشگاه باشد و نه در وب‌سایت‌های باشگاه‌ها (اگر اصولاً وب‌سایتی در کار باشد!) چیزی می‌توان پیدا کرد.

راهنمایی باشگاه استقلال هم جالب بوده. آن فردی که پاسخ داده (که به احتمال خیلی زیاد هم هیچ اطلاعاتی در زمینه‌ی مدیریت بازاریابی نداشته!) گفته این هوادار وفادار باید سایزش را به بستگانش در ایران بدهد تا آنها بروند پیراهن را تهیه کنند و برایش بفرستند! عادل فردوسی‌پور به همین نکته اذعان کرد و به باشگاه استقلال طعنه زد که که این چیز جدیدی نیست و باشگاه‌های ما هیچ کدام فروشگاه هواداری ندارند و در میدانی که بورس کالاهای ورزشی است (منیریه) می‌توان بدل این پیراهن را با دو-سه هزار تومان خرید، چون در ایران "کپی‌رایت ورزشی" نداریم. بعد با کمی مکث از من نام برد: «البته دوست ما آقای علیزاده می‌گوید که می‌تواند رعایت شود، اما واقعیت این است که در ایران رعایت نمی‌شود.»

اشاره‌ی عادل خان به برنامه‌ای بود که درباره‌ی خصوصی‌ شدن باشگاه‌های فوتبال در ایران و امکان درآمدزایی برگزار شد و از من هم دعوت شده بود تا در آن میزگرد با حضور امیر عابدینی مدیر باشگاه داماش گیلان و مسعود رضاییان معاون باشگاه فولاد خوزستان شرکت کنم. حرف من در آن برنامه این بود که برخلاف آنچه بسیاری از مدیران ما می‌گویند، بستر برای درآمدزایی فراهم است و بیشتر کوتاهی از خودشان است. در آن برنامه یادآوری کردم که در ورزش ایران به اشتباه گفته می‌شود که چون قانون کپی‌رایت نداریم نمی‌توان روی درآمد فروش پیراهن حساب باز کرد. به خاطر اینکه اولاً قانون کپی‌رایت برای حفاظت از آثار ادبی و هنری و علمی است، و دوماً که ما در ایران قانون حمایت از حقوق مولفان را داریم که مصوب 1348 است. اما این ارتباطی به ورزش ندارد و آن قانونی که مربوط به باشگاه‌ها و تولید‌کننده‌های ورزشی می‌شود، قانون ثبت علامت تجاری است. بر اساس آن یک باشگاه باید لوگویش را به عنوان علامت تجاری ثبت کند تا از حمایت این قانون برخوردار شود و بتواند دست جاعلان را کوتاه کند. بعد هم در همان برنامه مثال‌هایی از باشگاه‌های انگلستان و ایتالیا زدم که با استناد به همین قانون - ونه کپی‌رایت!-، توانسته‌اند درآمد قابل توجهی از محل فروش پیراهن داشته باشند. در کشور خود ما در سایر بخش‌ها خیلی‌ها موفق شده‌اند با حمایت همین قانون جلوی کسانی که بدون مجوز از برندشان استفاده می‌کردند را بگیرند.

البته بعد تاکید کردم که با وجود این قانون هم اگر باشگاهی لوگویش را ثبت هم کرده باشد، اما برنامه‌ای کارآمد برای بازاریابی و توزیع پیراهن و سایر کالاهای هواداری نداشته باشد، باز هم راه را برای جعل‌کنندگان باز می‌گذارد. همان اتفاقی که حتی در ایتالیا هم  گاهی می‌افتد و اخیراً در پی اعتصاب اخیر بازیکتان و تعطیلی سری آ به دلیل اختلاف با باشگاه‌ها، این بحث مطرح شد که یکی از دلایلی که باشگاه‌های فوتبال ایتالیایی وضعیت اقتصادی خوبی ندارند، متنوع نبودن منابع درآمدی‌شان است. به عنوان یک نمونه، کارشناسان اقتصادی ایتالیایی گفتند وقتی در نزدیکی استادیوم پیراهن‌های تقلبی تیم‌ها با قیمتی بسیار پایین‌تر عرضه می‌شود و باشگاه‌ها هیچ اقدام حقوقی‌ای انجام نمی‌دهند و در توزیع به موقع و بجای کالاها کوتاهی می‌کنند، نمی‌توان در این اوضاع اقتصادی از هوادار توقع داشت که برود پیراهن اصل را بخرد. به همین دلیل درآمد باشگاه‌های ایتالیایی از این محل به خوبی باشگاه‌های سایر لیگ‌های برتر اروپایی نیست.

همه‌ی حرفم این بود که ضمن اینکه ما در ایران قانون لازم را برای حمایت از باشگاه‌ها داریم، خود باشگاه‌ها - به جز یکی دو تایشان - هستند که هیچ برنامه‌ای برای بازاریابی و توزیع ندارند تا اگر هم نقص‌های قانونی وجود دارد، با توزیع خوب بتوان جبران‌شان کر. مثل این هوادار وفادار استقلال که قطعاً می‌توانسته بگوید تا از یک مغازه در منیریه بروند یک پیراهن تقلبی بخرند و برایش بفرستند. ولی او دلش می‌خواسته همان پیراهنی را بپوشد که بازیکنان مورد علاقه‌اش به هنگام شکست و پیروزی بر تن می‌کنند، ضمن اینکه خواسته به باشگاه هم «کمکی» کرده باشد. اما باشگاه‌های ما عرضه‌ی کسب درآمد از هواداری به این وفاداری را هم ندارند، و این قطعاً هیچ ربطی به قانون کپی‌رایت ندارد، جناب عادل خان!

صداوسیما برای تیم ملی هم مایه نمی‌گذارد

شرم‌آور است که صداوسیما حقوق پخش زنده‌ی بازی تیم ملی را هم حاضر نیست بخرد و تصاویر را بی‌اجازه از روی یک شبکه‌ی دیگر برمی‌دارد! لیگ‌های اروپایی را که صداوسیما مفت و مجانی از این‌ور و آن‌ور برمی‌دارد، و حالا بازی دیشب تیم ملی با قطر را هم از روی شبکه‌ی قطری «الکأس» برداشته بودند که رایت این بازی به آن تعلق داشت. پوشاندن آرم این شبکه‌ هم فقط تلاشی بی‌فایده بود برای پوشاندن این کار غیراخلاقی!

صداوسیما این همه از دلالی و فساد و سوءمدیریت و خیلی دیگر از پدیده‌های مذموم در ورزش مدام انتقاد می‌کند و همه را سرزنش و ملامت می‌کند، اما آن وقت خودش دست به چنین کاری می‌زند! صداوسیما نه حقوق مؤلفین آثار هنری را رعایت می‌کند، و نه لازم می‌بیند قواعد بازار میلیارد دلاری پخش تلویزیونی رویدادهای ورزشی را رعایت کند. البته یک جاهایی هم برای پخش رویدادهای بزرگی مثل جام جهانی دست‌اش بسته است، وگرنه احتمالن برای پخش آن بازی‌ها هم هزینه‌ای نمی‌کرد! این کار صداوسیما مثل این می‌ماند که فردی مثلن هر وقت به تخم مرغ نیاز داشت به بازار برود و بدون اجازه‌ی فروشنده، چند تا تخم مرغ بردارد و مصرف‌شان کند و هیچ پولی هم به فروشنده ندهد! اما بعضی موقع‌ها که فروشنده آدم پرزوری است، مجبور شود پول تخم‌مرغ‌ها را بدهد.

من که تا دیدم رایت بازی خریداری نشده و شبکه‌ی سه دارد بازی را بدون اجازه‌ی صاحب حقوق آن پخش می‌کند، زدم همان کانال که صاحب حقوق بود تا بازی را از آن ببینم. ترجیح می‌دادم بازی را با گزارش اعصاب‌خردکن گزارشگرهای پرحرف عربی ببینم، اما پخش بازی بی‌اجازه نباشد!

کالچوی بی‌نوا

تحلیلی بر بحران فوتبال ایتالیا با تعطیلی سری آ و اعتصاب بازیکنان که برای روزنامه‌ی «تماشا» نوشتم.

***

باشگاه‌های فوتبال هم در اروپا به سرنوشت برخی از دولت‌های این قاره دچار شده‌اند. آنچه دولت‌هایی مثل یونان و پرتغال و اسپانیا و ایتالیا گرفتارش شده‌اند، حالا باشگاه‌های سری آ و لالیگا و خیلی جاهای دیگر دارند تجربه می‌کنند. اعتصاب، ورشکستگی، بدهی‌های سربه‌فلک کشیده حالا تهدیدی جدی برای بهترین لیگ‌های اروپا محسوب می‌شوند.

بعد از اسپانیا، حالا لیگ ایتالیا هم پس از اینکه اتحادیه بازیکنان با سازمان لیگ بر سر قرارداد جمعی جدید به توافق نرسید، با اعتصاب بازیکنان تعطیل شده است. دو کشوری که دو جام جهانی گذشته را برده‌اند، هفته اول لیگ‌شان به خاطر خودداری بازیکنان ناراضی از بازی کردن، به تعطیلی کشیده شد.

هر چند در اسپانیا سرانجام دو طرف دعوا به یک توافقی رسیدند و لالیگا پریروز از هفته دوم‌ آغاز شد، اما در ایتالیا این اعتصاب تازه شروع شده است. همه‌ی این‌ها میشل پلاتینی، رییس یوفا را سخت نگران کرده است. او روز جمعه در موناکو در مراسم قرعه‌کشی مرحله گروهی اروپا لیگ، گفت همه جا چراغ‌های هشدار دارد چشمک می‌زند. پلاتینی با اشاره به اتفاقی که این فصل در فوتبال اسپانیا و ایتالیا افتاد گفت: «من از آینده فوتبال واهمه دارم. اگر فوتبال نتواند ادامه پیدا کند چون بازیکنان  پول‌شان را نمی‌گیرند، این شدیداً جای نگرانی دارد.»

در اسپانیا موضوع تنها حقوق‌های معوقه بازیکنان بود که باشگاه‌ها به خاطر شرایط بد اقتصادی از پرداخت‌شان عاجزند. چیزی حدود 50 میلیون یورو مربوط به بیش از دویست بازیکن شاغل در لالیگا. حالا اما دو طرف به توافق رسیدند که اگر تا سه ماه بازیکنان حقوق‌شان را نگیرند، می‌توانند از باشگاه جدا شوند.

اما در ایتالیا مشکل پیچیده‌تر است. آخرین صحبت‌ها هم روز جمعه برای رسیدن به یک توافق به نتیجه نرسید و اکثر باشگاه‌ها با قرارداد جمعی مورد پیشنهاد اتحادیه بازیکنان مخالفت کردند. قرارداد جمعی، شرایط عمومی باشگاه‌ها را در ایتالیا تعیین می‌کند و اتحادیه بازیکنان مصر است که قراردادی که خودش تنظیم کرده، حتماً توسط باشگاه‌ها امضا شود. دانیله توماسی، رییس اتحادیه بازیکنان ایتالیا (AIC) بار دیگر تاکید کرد که آنها بدون این قرارداد جمعی بازی نمی‌کنند.

جانکارلو آبته، رییس فدراسیون فوتبال ایتالیا که در مذاکرات بین باشگاه‌ها و بازیکنان میانجیگری می‌کند، زیاد خوش‌بین نیست: «طرفین روی مواضع‌شان خیلی سرسخت‌اند. با این حال ما همه تلاش‌مان را می‌کنیم تا یک راه حل پیدا کنیم.»

حالا روز پنجشنبه دو طرف ظاهراً با پیشنهاد جدید لیگ به «مصالحه» نزدیک شده‌اند. سازمان لیگ پیشنهاد کرده که فعلاً این قرارداد جمعی به صورت موقت و یک‌ساله بسته شود و اتحادیه بازیکنان هم با ابراز خوش‌بینی گفته‌اند به آن جواب خواهند داد.

اختلاف بر سر چیست؟

بدین ترتیب به نظر می‌رسد که همانند اسپانیا، ایتالیا هم با یک هفته تاخیر لیگ‌اش آغاز شود. اما اختلاف بین بازیکنان و باشگاه‌ها اصلن بر سر چه بود و چرا کار به اینجا رسید؟

موضوع اختلاف این است که باشگاه‌ها به دلیل مشکلات مالی می‌خواهند قراردادها با بازیکنان کمی انعطاف‌پذیر بسته شود. به عنوان نمونه صحبت مدتی از این بود که درصد بیشتری از قرارداد متغیر باشد و بر اساس عملکرد بازیکن تعیین شود. یا اینکه مثلاً اگر بازیکنی را که همچنان با او قرارداد دارند دیگر نمی‌خواهند، بتوانند بر خلاف میل‌اش در صورتی که از لحاظ ورزشی و مالی برای بازیکن فرق نکند، به باشگاه دیگری بفروشند. همین خواسته‌های باشگاه‌ها بود که بازیکنان را فصل گذشته هم برآن داشت تا تهدید به اعتصاب کنند، هر چند که با توافق با لیگ در لحظه آخر عملی نشد. اما برای اینکه در این فصل دیگر این مشکلات پیش نیاید، بازیکنان مصرند که این قرارداد جمعی جدید هر طور شده امضا شود. آنچه به علت اصلی اختلاف میان بازیکنان و باشگاه‌ها تبدیل شده، این است که باشگاه‌ها می‌خواهند این اختیار را داشته باشند داشتند بازیکنان ضعیف‌تر را در تمرینات از بقیه بازیکنان جدا کنند. اما بازیکنان مخالف چنین اقداماتی‌اند.

مساله‌ دیگری که مورد اختلاف دو طرف بود، مالیات جدیدی‌ست که ابتدا دولت سیلویو برلوسکنی در راستای طرح جدید ریاضت اقتصادی برای کاهش کسری شدید بودجه این کشور، برای افراد با درآمد بالا تعیین کرده بود. مالیات در ایتالیا برای افرادی که در سال بیش از 90 هزار یورو درآمد دارند، پنج درصد است. اگر درآمد بیش از 150 هزار یورو شود، که همه بازیکنان فوتبال هم در این طبقه قرار می‌گیرند، مالیات 10 درصد می‌شود. بر اساس قانون هر کدام از دو طرف می‌توانند این مالیات را پرداخت کنند و به توافق میان آنها بستگی دارد. باشگاه‌ها می‌گفتند که این مالیات را خود بازیکنان باید بپردازند. برای یک باشگاه بزرگ ایتالیا با آن دستمزدهای بالا، این مالیات می‌تواند هزینه‌ای بالغ بر 50 میلیون یورو در سال باشد که رقم بسیار بالایی‌ست. اما بازیکنان هم به هیچ وجه حاضر نبودند زیر بار پرداخت مالیات‌شان بروند، و به نظر نمی‌رسند که باشگاه‌ها حداقل سر این موضوع به هیچ وجه کوتاه بیایند.

آدریانو گالیانی، نایب رییس آث میلان، باشگاه برلوسکنی نخست وزیر ایتالیا، به روزنامه «کوریره دلا سرا» گفته است: «آنهایی که 90 هزار یورو درمی‌آورند باید مالیات بدهند، و من دلیلی نمی‌بینم آنهایی که میلیون‌ها یورو حقوق می‌گیرند، چرا نباید بدهند! اگر به من باشد، بازیکنان می‌توانند تا آخر عمرشان اعتصاب کنند!» البته این عامل اختلاف با توجه به تغییراتی که دولت ایتالیا در روزهای گذشته در طرح خود داد و این مالیات را برداشت، فعلاً منتفی شده است.

اوضاع بد باشگاه‌ها

شاید اگر باشگاه‌ها وضعیت اقتصادی بهتری داشتند، اصلاً به فکر تغییر در قرارداد بازیکنان نمی‌افتادند یا در مذاکرات انعطاف بیشتری از خود نشان می‌دادند. اما اوضاع آنها اصلاً خوب نیست و تراز اغلب‌شان منفی است.

از یک سو درآمدهای باشگاه‌های ایتالیا پایین است و از سوی دیگر هزینه‌هایشان سرسام آور. . برای نمونه باشگاه یوونتوس تورین سال گذشته هزینه‌های عملیاتی‌اش 100 میلیون یورو افزایش داشت که بیشتر به خاطر افزایش دستمزد بازیکنان بود. این در حالیست که یوونتوس نتوانست به لیگ قهرمانان هم راه پیدا کند.
فاستو پانونسی، استاد اقتصاد دانشگاه بوکونی میلان، در این باره به خبرگزاری آسوشیتدپرس می‌گوید مشکلات مالی در فوتبال ایتالیا بیشتر به خاطر دستمزدهای بالای بازیکنان و مبالغ بالایی است که برای نقل‌وانتقالات پرداخت می‌شود. از نظر مشکل دیگر متنوع نبودن منابع درآمدی در فوتبال ایتالیاست.
درآمد باشگاه‌های ایتالیایی وابستگی زیادی به حقوق پخش تلویزیونی دارند که آنها به خاطر صرفه‌جویی‌ها در بحران اقتصادی دورنمای خوبی فعلاً ندارد. از سوی دیگر آنها بر خلاف سایر کشورهای پیشرو در بازاریابی ورزشی، به خاطر توزیع بد و محافظت نکردن از حقوق اسپانسرهایشان درآمد ناچیزی نیز از فروش پیراهن و کالاهای هواداری دارند. پانونسی می‌گوید: «وقتی تو می‌توانی خیلی راحت کنار استادیوم یک کالای تقلبی که عین اصل‌اش است را 10 یورو بخری، چرا باید بروی 80 یورو پول اصل‌اش را بدهی؟»
علاوه بر آن اغلب باشگاه‌ها در ایتالیا مالک استادیوم‌شان نیستند و انگیزه کمی برای بازسازی آن دارند، طوری که بتوانند تماشاچیان بیشتری را به استادیوم بکشانند و درآمدهای روز مسابقه‌شان را افزایش دهند. در این میان یوونتوس استثناست. این باشگاه میلیون‌ها یورو برای ساخت یک استادیوم مدرن تخصصی فوتبال 40 هزار نفره سرمایه‌گذاری کرده که از این فصل به جای ورزشگاه دل آلپی در آن بازی کند. دست یووه در این استادیوم جدید برای درآمدزایی بیشتر بسیار بازتر است. اما فعلاً این امکان را ندارد، چون به خاطر تعطیلی سری آ، درهای این استادیوم نو نیز همچنان بسته است.

تیم ملیِِ تنها

تیم ملی در اولین بازی مرحله‌ی سوم مقدماتی جام جهانی 2014 برزیل روز جمعه ساعت 20 در استادیوم آزادی باید با اندونزی بازی کند. رقیبان دیگر ایران در گروه E بحرین و قطر هستند. در این مرحله 20 تیم در 5 گروه با یکدیگر رقابت می‌کنند و در نهایت از هر گروه 2 تیم به مرحله‌ی چهارم راه می‌یابند و در آنجا دوباره به دو گروه 5 تیمی تقسیم می‌شوند. سرانجام چهار تیم مستقیم به جام جهانی صعود می‌کنند و تیم پنجم آسیا باید در یک دیدار رفت و برگشت با تیم پنجم آمریکای جنوبی بازی کند. به اعتقاد من یکی از بزرگ‌ترین مشکلات تیم ملی فاصله‌ای‌ست که با هواداران پیدا کرده است. در این یادداشت سعی کرده‌ام آن را توضیح دهم.

***

مرحله مقدماتی جام جهانی 2014 برزیل دارد کم‌کم وارد فاز جدی می‌شود، و وقت‌اش رسیده که فکری اساسی به حال – به اعتقاد من – بزرگ‌ترین مشکل تیم ملی شود: استادیوم خالی در بازی‌های تیم ملی، که بی‌شک در یک کشور 75 میلیونی فوتبالی مایه شرم است.

دیگر تجربه باید قاعدتاً نشان داده باشد که با سلام و صلوات و خواهش و تمنا نمی‌شود هوادار را به استادیوم کشاند. کاهش قیمت یا حتی مجانی کردن بلیت هم حداقل در این یک سال گذشته به خوبی معلوم شده که دردی را دوا نمی‌کند. حالا دیگر باید روشن شده باشد که برای طرفدار نه قیمت بلیت چندان عامل تعیین‌کننده‌ای‌ست و نه اینکه دل او به حال سرمربی و ستاره‌ای به رحم می‌آید که 48 ساعت قبل از هر بازی تازه به یاد او می‌افتند و التماس می‌کنند که «ما را تنها نگذار» و «بدون تماشاگران نمی‌توانیم از پس حریفان بربیایم» و از این دست حرف‌هایی که گفتن‌شان در آن موقع دیگر دیر شده و بی‌فایده است. تماشاگر فوتبال اساساً خواسته‌های دیگری دارد و انتظارش از تیم ملی چیز دیگری‌ست. 

        

فدراسیون فوتبال در ایران در هیچ دوره‌ای، هیچ گاه تلاشی نکرده که به این نیازها و خواسته‌ها پی ببرد. در دورانی که تیم ملی روزهای خوشی را سپری می‌کند، پر از ستاره است و به جام جهانی راه می‌یابد، پر کردن استادیوم زیاد سخت نیست. هنر در این است که در روزگار سختی مثل حالا هم بتوان تماشاگران را به استادیوم کشاند. مدیریت بازاریابی در ورزش یعنی همین. یعنی طوری برنامه‌ریزی کنی که فارغ از نتیجه‌گیری تیم در داخل میدان، طرفدار وفادار بماند. گفتن‌اش آسان است، اما به نتیجه رساندن چنین امری اجرای برنامه‌های تخصصی‌ای را می‌طلبد.

هر طرفدار فوتبالی در دنیا دوست دارد مدام امکان برقراری ارتباط با تیم‌ محبوب‌اش فراهم باشد. او دوست دارد احساس کند که در پیروزی‌ها و شکست‌های تیم‌اش سهیم است و به آن احساس تعلق کند. برای رسیدن به چنین هدفی، باید برنامه‌های عملیاتی مختلفی را به طور یکپارچه در بخش‌های فنی، آی‌تی، بازاریابی و سایر بخش‌های پیرامون تیم ملی اجرا کرد. افزایش وفاداری طرفدار به این سادگی‌ها اتفاق نمی‌افتد و پیروز شدن تیم ملی تنها باید به عنوان یک اثر تقویت‌کننده سایر تلاش‌ها در این زمینه در نظر گرفته شود. اما به جرات می‌توان گفت که هیچ گاه در فوتبال ایران چنین دیدگاهی وجود نداشته و دیدها همواره کوتاه‌مدت بوده است.

ارتباط بیشتر با هوادار قطعاً از راه ارتباط به مفهوم سنتی‌اش و آن طور که در ایران تصور می‌شود، به عنوان نمونه از طریق ویژه‌برنامه‌هایی ملال‌آور در صداوسیما، حاصل نمی‌شود. هر نوع رویدادی که بتواند فرصت ارتباط برقرار کردن با هوادار و مشارکت بیشتر او را فراهم آورد، می‌تواند اثری فوق‌العاده داشته باشد. برگزاری رویدادهای مختلف از جلسات تمرینی گرفته تا تورنمنت‌های بین‌المللی و بازی‌های دوستانه با حریفانی مقتدر، اثربخش‌ترین راه‌حل‌هایی‌اند که هر فدراسیونی در دنیا از آن بهره می‌برد. برگزاری بازی‌های دوستانه با برزیل و روسیه، بی‌شک کار بزرگی است و دستاوردی قابل ملاحظه. اما هنگامی که این بازی‌ها در ابوظبی برگزار می‌شود، دیگر نباید انتظاری از طرفدار داشت که او هم خود را جزیی از این تیم بداند و برای بازی با مالدیو و ماداگاسکار به استادیوم بیاید.

راحت‌ترین کار ممکن برای ارتباط بیشتر با هواداران و اینکه او بتواند خود را سهیم و شریک بداند، برگزار کردن بازی در سایر شهرهاست که فدراسیون فوتبال در ایران و سایر نهادهای مربوط، همواره یا از آن غافل بوده‌اند یا اصلاً این دغدغه را نداشته‌اند که بخواهند به خودشان زحمت برگزاری بازی در یک شهر دیگر را بدهند. در صورتی که همان معدود دفعات هم نشان داده که چقدر برگزاری بازی در شهرهایی مثل تبریز و مشهد و اصفهان می‌تواند تجربه فوق‌العاده‌ای باشد.

سوال اینجاست که مگر تیم ملی فقط متعلق به تهرانی‌هاست؟ چرا تماشاگر اصفهانی و تبریزی نباید فرصت این را پیدا کند که خود را جزیی از این تیم بداند؟ به خصوص حالا که طرفدار تهرانی این قدر دلسرد است، چرا نباید تیم ملی را به سایر شهرهایی برد که امکان میزبانی از آن را دارند؟ به چه دلیل همچنان این اصرار وجود دارد که همه بازی‌ها در استادیوم صدهزار نفری در ناف پایتخت برگزار شود؟

اگر واقعاً تیم ملی آن طور که مسئولین‌اش می‌گویند محتاج به هوادارانش است – که هست-، و نمی‌خواهد به تنهایی از مسیر دشوار راهیابی به جام جهانی بگذرد، باید به این راه حل‌ها جداً فکر کرد. وگرنه که باید همچنان امیدوار بود که همان خواهش و تمنا‌ها گاهی از سوی طرفدار اجابت شود.

لالیگا در قهقرا

تحلیلی درباره‌ی اعتصاب بازیکنان و تعطیلی لیگ اسپانیا و اینکه چگونه «قوی‌ترین لیگ جهان» به این روز افتاد؟

***

10 سال پیش رئال مادرید مجبور شد زمین تمرین‌اش در «پاسئو ده لا کاستلانا» را به قیمت 480 میلیون یورو بفروشد تا از شر 270 میلیون یورو بدهی خلاص شود. مهندس این عملیات فلورنتینو پرز بود که مثل حالا آن موقع رییس باشگاه بود. او البته پیش از آن به خاطر طمع‌اش در خریدن فوق‌ستاره‌ها و مهندسی پروژه «کهکشانی‌ها» معروف شده بود، که بعد از یکی دو سال اول این پروژه به ناکامی‌های پی‌در‍‌پی منجر شد.

معامله‌ی فروش زمین تمرین هیچ وقت صددرصد شفاف نبود و شرایط آن به گفته رسانه‌ها در «تاریکی» ماند. ظاهراً شهرداری مادرید طرف معامله با باشگاه رئال مادرید بوده و بعداً این زمین قطعه‌قطعه به بانک‌ها، شرکت‌های بیمه و شرکت‌های ساخت‌وساز فروخته شده است. حالا در جایی که دی‌استفانو و رائول و اسطوره‌های دیگر یک روزی تمرین می‌کردند، چهار تا از بلندترین برج‌های اسپانیا ساخته شده که نماد مادریدِ مدرن امروزند. اما به خاطر بحران اقتصادی که شدیدتر از خیلی کشورها گریبان اسپانیا را گرفته، خیلی از دفاتر این برج‌ها خالی مانده و هتل پنج ستاره برج یورو نیز با قیمت‌های پایینی سعی می‌کند مسافر جذب کند. رئال خیلی به موقع توانسته بود کاسبی کند و منابع مالی خوبی را تامین کند. این معامله حتی توسط کمیسیون اروپا هم بازرسی شد، در پی شکایت دو باشگاه منچستر یونایتد و بایرن مونیخ که نگران بودند ارگان‌های اسپانیا در قالب این معامله پول به بزرگ‌ترین باشگاه کشورشان تزریق کرده‌اند. اما بازرسان بروکسل نتوانستند چیزی پیدا کنند. البته بایرن و منچستر هم ظاهراً دیگر پی‌گیر شکایت‌شان نشدند، شاید یک دلیل‌اش هم این بود که رئال مادرید آن منابع مالی را خیلی زود تمام کرد و حالا دوباره شدید‌اً بدهکار شده است.

آخرین وام‌های بزرگ را پرز مجبور شد تابستان سال گذشته قرض بگیرد تا منابع مالی خرید کریستیانو رونالدو را جور کند که با 94 میلیون یورو گران‌ترین نقل‌وانتقال تاریخ فوتبال است. کاکا، نیمکت‌نشین امروز هم با 65 میلیون یورو خریداری شده بود. اما این وضعیت فقط شامل حال رئال مادرید نیست. رقیب کاتالان‌شان هم بدهی‌های سنگینی بالا آورده است. اف‌ث بارسلونا زمین اضافی‌ای برای فروختن نداشت و اوضاع‌اش در تابستان 2010 آن قدر بغرنج شد که برای پرداخت حقوق بازیکنان مجبور شد دیمیتری چیگرینسکی مدافع اوکراینی‌اش را تنها پس از یک سال با 10 میلیون یورو ضرر به شاختار دونتسک پس بدهد. در همان زمان ساندرو روسل، رییس جدید باشگاه در حساب‌وکتاب‌های باشگاه زیان‌های سنگینی را کشف کرد که در دفاتر مالی معلوم نشده بود. برای همین مجبور شد وامی 150 میلیون یورویی استقراض کند. همزمان از خوان لاپورتا رییس قبلی هم به دلیل سوءمدیریت شکایت شد. مدیریت جدید مدعی شده بود که مدیریت قبلی بین تابستان 2003 و 2010 که بارسا بزرگ‌ترین موفقیت‌های تاریخ‌اش را جشن گرفت، زیان‌های بالایی را به بار آورده اما آنها را دست‌کاری کرده است.

با افشا و شفاف‌سازی‌ این زیان‌ها ناگهان بدهی‌های موفق‌ترین باشگاه فوتبال سال‌های اخیر به 430 میلیون یورو افزایش پیدا کرده بود، دو برابر دو سال پیش از آن. در واقع در آن سال‌های طلایی باشگاه در باتلاقی از زیان فرورفت. همین شد که روسل، سنت دیرینه‌ی این باشگاه را کنار گذاشت و نارضایتی هواداران متعصب و احساسی کاتالان را به جان خرید تا بتواند با فروش اسپانسرینگ پیراهن تیم، منابع مالی جدیدی تامین کند.

اعتصاب لیگ ورشکسته

با وجود این اوضاع، رئال و بارسا جزو معدود باشگاه‌های باقی‌مانده در اسپانیا هستند که هنوز می‌توانند روی پای خودشان بایستند. اکثر باشگاه‌های حرفه‌ای اسپانیا وضع‌شان از این بسیار وخیم‌تر است و خیلی‌هاشان زیر بار بدهی‌ها کمرشان شکسته است. اواخر ماه ژوئن 11 باشگاه از دسته اول و دوم لالیگا اعلام ورشکستگی کردند. باشگاه‌هایی مثل بتیس سویل، رئال ساراگوسا و رئال مایورکا. ده باشگاه دیگر نیز در آستانه ورشکستگی قرار گرفتند. مجموع بدهی‌های باشگاه‌های حرفه‌ای در دو دسته اول لیگ اسپانیا به چهار میلیارد دلار رسیده، یعنی در عرض 20 سال 25 برابر شده است. به عنوان قیاس این رقم در بوندس‌لیگای آلمان حدود 700 میلیون یورو است.

تقلای باشگاه‌ها برای کسب کمی درآمد بیشتر از محل فروش تلویزیون هم فصل گذشته بی‌نتیجه ماند. آنها پیش از هفته سی‌ام تهدید به اعتصاب کردند و گفتند اگر حقوق تلویزیونی بازی‌هایشان افزایش نیابد، در لیگ شرکت نخواهند کرد. این برای اولین بار در تاریخ فوتبال اسپانیا بود که باشگاه‌ها تهدید به اعتصاب می‌کردند. اما با حکم یک دادگاه انجام اعتصاب قدغن شد و جلو این فاجعه گرفته شد.

این بدهی‌های بالا معلوم است که دودش در وهله توی چشم بازیکنان می‌رود که دستمزدشان را ممکن است نگیرند. دو ماه پیش که این باشگاه‌ها اعلام ورشکستگی کردند، روزنامه مادریدی‌ »آب‌ث» گزارش داده بود که 300 بازیکن در این دو دسته حقوق‌شان را کامل نگرفته‌ بودند. طبق قوانین فوتبال اسپانیا هر باشگاهی که تا 30 ژوئن حقوق بازیکنان‌اش را به طور کامل پرداخت نکند، به عنوان جریمه به دسته‌های پایین‌تر سقوط خواهد کرد. اما این باشگاه‌ها با اعلام ورشکستگی از این مجازات فرار می‌کند، چون طبق قوانین کشور اسپانیا نمی‌توان باشگاهی را که اعلام ورشکستگی کرده، مجازات کرد.

به این ترتیب هر بار که اقدامی داشت صورت می‌گرفت، به نحوی زندگی در لالیگا ادامه می‌یافت و نگرانی‌ها موقتاً یک جوری رفع می‌شد. اما حالا دیگر زندگی در لالیگا با اعتصاب بازیکنان که جان‌شان به لب‌شان رسیده، متوقف شده است. آنها که دیگر نمی‌خواهند قربانی شوند و از حقوق‌شان بگذرند، از طریق اتحادیه‌ بازیکنان (AFE) اعتصاب کردند و هفته اول لالیگا را به تعویق انداختند. و اگر دو طرف، یعنی سازمان لیگ (LFP) و اتحادیه همچنان سرسختانه بر مواضع‌شان پافشاری کنند، ممکن هفته دوم هم تعطیل شود. 50 میلیون یورو از حقوق بازیکنان مربوط به فصل پیش هنوز پرداخت نشده و بازیکنان از سازمان لیگ ضمانت‌نامه می‌خواهند و سازمان لیگ هم زیر بار نمی‌رود. یکی از مسئولین چند روز پیش گفته بود همین که بازیکنان فوتبال در این اوضاع اقتصادی بد اسپانیا که از هر دو جوان یک نفر بیکار است، باید شاکر هم باشند که هنوز شغل دارند.

مشکل کجاست؟

اما مشکل فوتبال اسپانیا خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست. در اسپانیا پروانه حضور در لیگ، بر اساس سلامت اقتصادی‌شان داده نمی‌شود. کاری که به عنوان نمونه بسیار سخت گیرانه در آلمان انجام می‌شود و اتحادیه فوتبال اروپا نیز در طرح «فایننشال فیرپلی» از دو سال دیگر آن را به اجرا می‌گذارد. حالا اتحادیه بازیکنان خواستار انجام این کار در اسپانیا هم شده است. به این ترتیب مادام که اسپانسرها هستند، هر چقدر هم که باشگاهی بد اداره شود و زیان‌ده باشد، کار ادامه پیدا می‌کند.

علاوه بر آن در اسپانیا برخلاف سایر لیگ‌های بزرگ اروپا، حقوق تلویزیونی همچنان به صورت غیرمتمرکز توسط خود باشگاه‌ها فروخته می‌شود. به لطف این سیستم دو باشگاه رئال مادرید و بارسلونا می‌توانند درآمدهای نجومی‌ای در حد سالانه 140 میلیون یورو برای خودشان دست‌وپا کنند. اما بقیه باشگاه‌ها با فاصله از آنها قرار دارند. به عنوان نمونه دو باشگاه سوم و چهارم اسپانیا، اتلتیکو مادرید و والنسیا از این محل سالانه 42 میلیون یورو کسب می‌کنند. این رقم برای ویارئال و اف‌ث سویا حتی 25 میلیون یورو است. برای نیمه پایین جدول چیزی بین 12 تا 14 میلیون یورو باقی می‌ماند. ایجاد جامعه‌ای طبقاتی و یکنواختی لالیگا در سال‌های نتیجه مستقیم همین سیاست فروش غیرمتمرکز حقوق تلویزیونی بوده است.

با این وضع درآمدها، مادامی که بازرسی دقیقی بالای سر باشگاه‌های اسپانیایی نباشد که اهل ریخت‌وپاش‌اند، آنها هم بی‌حساب‌وکتاب پول خرج می‌کنند. آلفردو رلانیو، سردبیر روزنامه ورزشی «آس» چند وقت پیش کنایه‌آمیز از یک «سنت» در فوتبال اسپانیا نوشته بود: «فوتبال ما سخت به این قاعده پایبند است که هر سال 10 درصد بیشتر از آن که درمی‌آورد، خرج کند.» یک بخش از این سنت هم به خود بازیکنان مربوط می‌شود که با ارقامی نجومی به باشگاه‌های اسپانیا می‌پیوندند و باشگاه‌ها در «قوی‌ترین لیگ فوتبال دنیا» مجبورند برای تامین مالی این نقل‌وانتقال‌های آن‌چنانی وام بگیرند و زیر بار قرض بروند.

اما این اعتصاب و تعطیلی لیگ اسپانیا اخطاری بود برای فوتبال حرفه‌ای این کشور که چاره‌ای به جز مدیریت درست و با حساب‌وکتاب نمانده و دیگر نمی‌توان به راه گذشته ادامه داد. و گرنه روزی می‌رسد که این آشفتگی اقتصادی در قدرت ورزشی تیم‌های اسپانیایی نیز بازتاب می‌یابد. چنانچه در همین فصل هم حتی رئال مادرید و بارسلونا در بازار نقل‌وانتقالات امساک کردند و دیگر خبری از آن خریدهای نجومی نبود. قدم اول فعلاً مصالحه با بازیکنان است.

علت‌العلل مصائب پرسپولیس

نظرسنجی پیامکی 90 دوشنبه شب، یک گزینه کم داشت: مدیریت پرسپولیس! شاید هم «نحوه روی کار آمدن استیلی» غیرمستقیم به همین عامل اشاره داشت که بینندگان هم بیشتر آن را انتخاب کردند. اما با این گزینه حق مطلب به هیچ وجه ادا نشد و باید یک گزینه جدا برای سرپرست موقت باشگاه هم گذاشته می‌شد، چون به اعتقاد من علت‌العلل تمام این ناکامی‌های پرسپولیس است.

برای بررسی دلایل این آشفتگی باید کمی به عقب‌تر برگشت. در واقع این وضعیت مصیبت‌بار همان موقعی کلید خورد که حبیب کاشانی زلاتکو کرانچار را اخراج کرد و علی دایی را جایگزین این مربی نامدار کروات کرد. کرانچار که در جام جهانی 2006 آلمان تیم ملی کرواسی را هدایت کرده بود، در آن فصل خیلی دیر به خدمت گرفته شد. یعنی عملاً نه دستیارانش را خودش انتخاب کرد، نه وقت کافی داشت که با تیم پرسپولیس و در کل با فوتبال ایران آشنا شود. با این حال بعد از چند هفته پرسپولیس داشت روی غلتک می‌افتاد و هفته به هفته بهتر و بهتر بازی می‌کرد، اما خب بدیهی است که در چنین شرایطی به زمان بیشتری نیاز است تا برنامه‌های مربی جواب دهد و  به نتیجه برسد. اما کاشانی با دیدی کوتاه‌مدت که اکثر مدیران ورزش ایران به آن دچارند، این فرصت را به کرانچار نداد و علی دایی را آورد که بعد از خلق فاجعه‌ی اولین شکست خانگی تیم ملی مقابل عربستان، چندین ماه از انظار دور بود.

کرانچار از  پرسپولیس به تیم ملی مونتنگرو رفت. احتمالاً هیچ کس فکر نمی‌کرد که یک مربی که در پرسپولیس ناموفق بوده، بتواند در مرحله مقدماتی یورو 2012 با یک تیم گمنام تازه‌وارد در گروهی که انگلستان و سوییس و بلغارستان و ولز در آن هستند، حرفی برای گفتن داشته باشند. اما این تصور اشتباهی بود. کرانچار با مونتنگرو نه تنها سوییس و بلغارستان و ولز را کاملاً کنار زده، بلکه پس از پنج بازی، هم‌امتیاز با انگلستان شانه‌به‌شانه‌اش پیش می‌رود و از آنجا که یکی از سه بازی باقیمانده‌اش در خانه مقابل شاگردان فابیو کاپلو است، حتی شانس خوبی دارد که مستقیماً به لهستان و اوکراین صعود کند.

از همین جا می‌توان فهمید که اشکال از مربی نبوده است. اما کاشانی او را به راحتی از دست داد و هزینه زیادی را به باشگاه تحمیل کرد. بعد هم معلوم نشد چطور به این نتیجه رسید که علی دایی در آن زمان می‌تواند بهتر کار کند. یادم هست که در پایان فصل مقایسه‌ای انجام شد که نشان می‌داد با اینکه علی دایی تعداد بازی بیشتری با پرسپولیس انجام داد، اما متوسط عملکرد تیم در زمان کرانچار همچنان بهتر بود. تازه تیم کرانچار نسبتاً زیباتر هم بازی می‌کرد.

اما اشتباهات مدیریت پرسپولیس به همین یک مورد و دید کوتاه‌مدت‌اش هم ختم نشد. او بعداً به طرز شدیدی با علی دایی اختلاف پیدا کرد و یک روز تا صبح ما را بی‌خودی پای تلویزیون نشاند تا شاهد افشاگری‌های دو طرف علیه هم باشیم. این اختلاف آن قدر شدید بود که در تلویزیون برنامه طنز هم برایش ساختند. بعد هم از طریق کمیته فنی‌ای که اعضایش یک‌شبه انتخاب شده بودند و معلوم نیست وظایف اصلی‌اش چیست، برای تمدید قرارداد یک روز ساعت پنج بعد از ظهر به دایی ابلاغ کرد که تا پنج صبح وقت دارد برنامه‌هایش را بدهد تا محترمانه او را نیز کنار بگذارد تا بتواند همان طور که همه از قبل می‌دانستند، با رفیق دیرینه‌اش استیلی قرارداد ببندد. بعد هم محمد مایلی‌کهن را به عنوان مدیر فنی منصوب کرد که به جز جنگ و دعوا تو اعلامیه‌ها و تلویزیون، او هم دقیقاً وظایفش روشن نیست.

باشگاهی که در دو سال گذشته این گونه هدایت شده، چرا باید جای تعجب باشد که به چنین وضعی گرفتار شود؟ تماشاگران هم این را به خوبی می‌دانند. آنها به دلیل ضعف حافظه تاریخی‌شان نیست که علی دایی را تشویق می‌کنند. آنها با صدا زدن دشمن اول سرپرست موقت، دارند اعتراض‌شان به او را ابراز می‌کنند.

چه کشورهایی وزارت ورزش دارند؟

شاید بد نباشد این یادداشت را که چند وقت پیش نوشته بودم و روزنامه‌ی تماشا چاپ‌اش کرد، در اینجا هم می‌گذارم. در آن بررسی کرده‌ام که چه کشورهای دیگری وزراتخانه‌ی ورزش دارند و در سایر کشورها ورزش در دولت در چه سطحی قرار گرفته.

***

فارغ از این بحث که تغییر ساختار ورزش از معاونت ریاست جمهوری به وزراتخانه چقدر اثربخش است، یک سوال اساسی که مطرح می‌شود این است که اصلاً در چه کشورهایی ساختار مشابهی وجود دارد؟ چه کشورهای دیگری وزرات ورزش دارند؟ و ما از چه الگویی داریم پیروی می‌کنیم؟


در پاسخ باید گفت پس از یک بررسی اجمالیِ ساختارهای ورزش در دیگر کشورها، مشخص می‌شود که تقریباً در هیچ کشور توسعه‌یافته‌ای چیزی در سطح وزارت ورزش وجود ندارد. در این کشورها معمولاً ورزش به یک حوزه‌ی دیگر وصل است که گاهی مرتبط است با ورزش و گاهی نامرتبط. در کابینه‌ی دولت بسیاری از این کشورها ورزش با آموزش پیوند دارد. در خیلی از کشورها نیز به بهداشت، یا فرهنگ، رفاه، گردشگری و یا ارتباطات. در سوییس ورزش در وزارت امنیت ملی و دفاع ملی جای گرفته و در ژاپن هم «وزارت آموزش، فرهنگ، ورزش، علم و فناوری» داریم. در اتریش، بلژیک، دانمارک، چک، یونان، فنلاند، یونان، آلمان، ایرلند، هلند، نروژ، پرتغال، اسپانیا، سوئد، استرالیا، کره جنوبی و ایالات متحده آمریکا که به هر حال هر کدام در ورزش جهان وزنه‌ای به شمار می‌آیند، ورزاتخانه‌ای اختصاصی برای ورزش وجود ندارد.

تنها مورد مشابه وزارت ورزش و جوانان ایران، در فرانسه است که آنها هم دو موضوع جوانان و ورزش را با هم ترکیب کرده‌ و «وزارت جوانان و ورزش» را در کابینه‌ تشکیل داده‌اند. مسئولیت فدراسیون‌های ورزشی ملی و همگانی، امور جوانان، مراکز ورزش عمومی و استادیوم‌های ملی مانند استاددوفرانس پاریس، بر عهده‌ی وزیر جوانان و ورزش است. در مورد فرانسه البته باید به این نکته اشاره کرد که در میان کشورهای توسعه‌یافته به داشتن ساختارهای کهنه معروف است.

اما تقریباً در هیچ کشور توسعه‌یافته‌ی دیگری وزارت ورزش وجود ندارد. در انگلستان به عنوان نمونه که یک پست تحت عنوان «وزیر ورزش» هست، در اصل او یک «وزیر جونیور» در «اداره‌ي فرهنگ، رسانه و ورزش»  است. وزرای جونیور در ساختار سیاسی انگلستان وزرایی‌اند که عضو کابینه به شمار نمی‌روند و اغلب ریاست هیچ وزارتخانه‌ای را بر عهده ندارند. سطح وزیر ورزش نیز در انگلستان در گذشته بالاتر بود و چند وقتی است که به وزیر جونیور تنزل یافته. «اداره‌ي فرهنگ، رسانه و ورزش» مسئولیت فرهنگ و ورزش و برخی مباحث رسانه‌ای مثل پخش تلویزیونی و اینترنت را برعهده دارد. همچنین مسئولیت گردشگری، تفریح و صنایع خلاق.

نکته‌ی قابل توجه در مورد اغلب این کشورها کمرنگ شدن سازمان یا وزارت ورزش در راستای کوچک‌سازی دولت‌هاست. آنچه باقی مانده بیشتر یک سازمان ناظر بر ورزش در کل کشور است که در وزارتخانه‌ای دیگر ادغام شده و وظیفه‌ی اصلی‌اش اداره‌ی ورزش همگانی و عمومی است. در حالیکه کمیته‌های ملی المپیک بیشتر در ورزش قهرمانی نقش دارند.

به عنوان مثال در آلمان پنج سال پیش سازمان ورزش این کشور منحل شد و با ادغام در کمیته ملی المپیک این کشور، «سازمان ورزش المپیکی آلمان» (DOSB) تشکیل یافت که زیر نظر کمیته‌ی بین‌المللی المپیک است. هدف از این کار تسهیل در اجرای سیاست‌ها و جلوگیری از وجود دو متولی در اداره‌ی ورزش بود.

با این حال کشورهایی هم هستند که وزارت ورزش دارند. اما این کشورها اغلب کشورهای در حال توسعه یا توسعه‌نیافته هستند. در آفریقا، آسیا، آمریکای جنوبی، و در برخی از کشورهای شرق اروپا که وزارت ورزش را از دوران اتحاد جماهیر شوروی و عصر پرده آهنی به ارث برده‌اند. در اغلب این کشورها دولت بزرگ است و حضوری پررنگ در همه‌ی بخش‌های جامعه دارد.